ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
زن داشت رانندگی می کرد ، و نگاهش رو به جلو بود اما دستهایش را تکان می داد ، بالا و پائین ، و گاهی هم انگشهایش را به شکلهای مختلف در می آورد . چادر و مقنعه مشکی به سر داشت و مرد بغل دستش نشسته بود . هر دو جوان بودند . مرد حتی ریش هم نداشت . و زن از آنهایی بود که قبل ازدواج دست به صورتشان نبرده اند . معلوم بود که زن و شوهرند ، نه چیز دیگر . زن همچنان داشت با آب و تاب حرف می زد که به صورت مرد لبخند زد و مرد انگار خوشحال تر شده باشد گونه زن را بوسید ، زن همچنان با شتاب در لاین سرعت اتوبان همت می راند و مرد سرش را خم کرده بود روی شانه زن . زن دست راستش را بالا آورد و روی صورت مرد گذاشت و او را نوازش کرد .
از وقتی این صحنه را از پشت اتوبوس دیدم ، حالا همیشه دوست دارم ته اتوبوسهای میدان صنعت ، هفت تیر بایستم و از آن بالا داخل ماشینها را سرک بکشم و هی به معنی کلمه اروتیک فکر کنم .
موفق باشید و به توانایی های خود کم بها ندهید...
سلام
من شغلم جوریه که همیشه آنلاینم. امروز از صبح دارم وبلاگتو می خونم. سیر نمی شم. این متنت که حرف نداره.
یکی دیگه هم بود تو بهمن نوشتی راجع به خیانت اونم عالی بود.خیلی تاثیر گذار بود.
اغراق نمی کنی؟