بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

دیشب فهمیدم روزانه نویسی چقدر ارزشمند است و من که سالها این کار را اینجا انجام می‌دادم باید ادامه بدهم. چون ده سال بعد دوباره اینها را با جزئیات به یاد می‌آورم و برایم لذت‌بخش است و البته می‌توانم ازشان مموار بنویسم. فرق خاطره و مموار را دیشب یاد گرفتم. مموار بازسازی خاطره است که به حقیقت نزدیک است. خاطره چیزهایی است که در حافظه‌ی آدمی می‌ماند. خافظه‌ی آدمی چه چیزهایی را نگه می‌دارد؟ خاطرات خوب و بد. و بیشتر خاطره‌های بد است که پررنگتر می‌شوند. و این نیاز به باقی ماندن انسان است.

برای همین دلم میخواهد از جزییاتم بیشتر بنویسم. مثلا دیشب چندبار از خواب پریدم. بعضی صداها آزارم دادند و فکر می‌کردم صدای انفجار است. بالاخره نه و نیم بیدار شدم و برای خودم بعد از مدتها قهوه درست کردم. با فوم زیاد شیر . بعد لپ‌تاپ را روشن کردم که روی داستانم کار کنم برای آخرین بارها تا بفرستم برای گارنت. همزمان کتاب را باز کرده‌ام و دارم داستانی از کتاب همه چیز آنجاست میخوانم. باید چخوف بخوانم. باید اول شخص را کنار بگذارم. باید چس‌ناله‌هایم را کنار بگذارم و درباره‌ی چیزهای دیگر بنویسم. دیگر از این زن درونم دست بردارم. دیشب بهم سرکلاس گفت. 


دیدم هنوز عصبانیم و این عصبانیت در جمله‌هایم دیده می‌شود. وقتی با آدمها حرف می‌زنم راجع به اینکه می‌گویند نفوذی تا عمق وجود افراد رده بالای مملکت  وجود داشته و دارد. چرا باید اینطور باشد؟ چرا جوابی برای این سوال ندارند؟ چرا تقصیرها را گردن این و آن می‌اندازند مثل همیشه.

خوابم نمی‌برد. از بیست و سه خرداد چند روز گذشته؟ دقیقا سه هفته. دوهفته تقریبا در جنگ بودیم و یک هفته است تقریبا نفس کشیدیم. البته که با ترس و لرز. الان داشتم گزارش همین ساختمان نزدیکمان را می‌خواندم که چطور خواهرش در خیابان آسمان پرت شده موقع انفجار. چه دردناک بود. و تصویری که از انفجار میدان تجریش امروز دیدم دلم را به لرزه درآورد. یک لحظه خودم را پشت چراغ تصور کردم. چند هفته‌ی پیش تجریش بودم. و از آنجا رد شدم. حالا گودالی بزرگ آن وسط درست شده که در حال بازسازی‌اند. 

می‌خواهم همین‌ها را بنویسم. امروز باز از جلوی ساختما رد شدم و جلوی همه‌ی طبقات را پارچه تیره کشیده‌بودند. توی تاریکی نمی‌فهمیدم سبز تیره است یا مشکی. خیلی گردنم را نمی‌توانستم بالا بکشم. 

امروز خانه ماندم. دوست داشتم بیرون بروم. مثلا بروم توی طبیعت جایی دور که غروب را تماشا کنم. به آسمان زل بزنم توی سکوت. اما کسی نبود باهام بیاید. نمی‌دانم شاید هم تنهایی رفتم. 

لباس شستم، غذا درست کردم. خرید کردم. و حالم خوب بود. خسته شدم و دراز کشیدم. 

دیشب تمام در و پنجره را بستم و پنکه را روشن کردم. و خوابیدم. با گریه خوابیدم اما تا صبح خوابم برد و هیچ صدایی نشنیدم که آزارم بدهد.دیگر از چیزی نمی‌ترسم.

یعنی هیچ‌کس نمی‌تواند جلوی این ترس و اضطراب را بگیرد؟ به چراغ قرمز تپی ضریح نگاه می‌کنم. از هشت شب تا الان گریه می‌کنم و گریه‌ام بند نمی‌آید. از خانه‌ی خالی بیرون زدم و خودم را انداختم در شلوغی مردم. گریه کردم با آدمها. قبلش نشسته‌بودم پشت مونیتور و داشت برایمان کتاب می‌خواند و من گریه‌ام از همانجا شروع شد. چه بر سرمان آمده؟ چقدر دور افتادیم! از دوازدهم اردی‌بهشت تا حالا، هفده تیر می‌شود دوماه که رفته و جالا دیگر معلوم نیست کی برمی‌گردد! یعنی باز می‌رویم مسافرت. بچه‌ها از پشت صفحه دیدند که اشکهایم را پاک می‌کنم او اما نمی‌دید چون حواسش به متن داستانش بود. داستانی که حالا اینالیایی‌ها زودتر از ما خواندند.دلم گرفته‌بود. دلم خیلی گرفته. نمی‌دانم باید چه کنم. آمدم تا این قرمزی چراغ، و هی نگاهم می‌افتد به جمله 

کلمه الله هی العیا

و اشکهایم را پاک می‌کنم.

آخرین بار که روی این نیمکت نشسته‌بودم، هوا طوفانی بود. باد می‌وزید و مامانها را مجبور کرد که دنبال سرپناه بگردند و همگی به صندلی‌های جلوی پذیرش هجوم ببرند. من اما تا آخرین لحظه همین جا نشستم و کتاب خواندم. کتاب درد که کسی را نمی‌کشد. باران که کمی شدید شد، به خاطر باد نکردن ورقهای کتابم رفتم و جلوی در نشستم. دغدغه‌مان خیس نشدن بود. مامانها بچه‌های خیس از استخر درآمده را در بغل می‌گرفتند، مخصوصا آنها که یک لا پیراهن خنک تابستانی تنشان بود. هنوز تابستان نرسیده‌بود و هنوز بهار ادامه داشت. دخترک تقریبا آخرین نفر ببرون آمد و من تا جایی که می‌شد، کتاب خواندم. از نویسنده‌ی امریکایی.

پناهم باش

آخرین اپیزود رختکن بازنده‌ها خنده روی لبهایم آورد. می‌گشتم خانه و باعث شد این راه طولانی را تحمل کنم. به حرفهایشان بخندم. سی خرداد ضبط کرده‌بودند و به نظرم در آن شرایط حرفهای جالبی زده‌شد. دورهم بودنشان خیلی دوستانه و قشنگ بود. و حرفهای مژدگانی که می‌گفت پناه دادن قشنگترین کار دنیاست. 

پناه همدیگر باشیم.

روز سیزدهم

از سمت شرق، نور قرمزی دویده بین ابرها، آبگیر پشت خانه، عکس شده و قرمزها و روشنی را منعکس می‌کند. خورشید امروز طلوع‌ترین ش را به رخ می‌کشد. 

قشنگ است. خیلی زیباست. وقتی حال خوب باشد دیگر همه چیزهای زیبا را می‌شود دید. می‌شود زندگی را دید. تا چند روز پیش هیچ چیز قشنگ این دنیا معنا نداشت. اما حالا می‌شود دوباره زندگی را از سر گرفت.

اگر قدرتهای جهان بگذارند.

صدای تست پدافند می‌آید نترسید. هنوز باید بترسیم از کسانی که دروغگو و ظالم هستند،

ما رفتیم پیاده‌روی و برگشتیم. شام خوردیم و همه چیز در امن و امان بود. امیدوارم آرامش به همه برگردد. و ما فردا خوشحالتر از قبل باشیم