| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
قطار حرکت کرد. از مشهد به تهران برمیگردم. بچهها آرام نمینشینند. تیبگ را توی فنجان آب داغ فرو میکنند و توی نعلبکی میریزند. فندق قندها را توی چای میریزد بعد تمام انگشتانش را نوچ میکند. دارم داستان گیرنده شناخته نشد را گوش میدهم. حوصله هیچکاری ندارم. مردخانه غر میزند و نسکافهاش را سر میکشد. کوپه خیلی سرد است. دست راستم یخ زده است. سردردم خوب نشده با اینکه قرص خوردم. قطار این دفعه خیلی بهتر است. تمیزتر و بزرگتر و شیکتر. این داستان را زودتر از اینها باید میخواندم. استاد گفته بود بخوانیم. همان موقع که میخواستیم داستان نامهای بنویسیم.
احساسات متناقضی دارم. دلم میخواهد جایی باشم کسی نباشد. تنهایی میخواهم. خستهام و سرم درد میکند. دلم میخواهد برگردم تهران و بروم خانهی خودم. خانه کوچک خودم.
شاید دلتنگ آدمهایی هستم که راحت بهشان پیام میدادم و حرف میزدیم وقتی در قاره دیگری بودند. مریم ، نازی و حتی کسانی که باهاشان حرفی نمیزدم اما میدانستم حالشان خوب است از روی عکسهای اینستاگرامشان.
دلم سیگار میخواهد روی بلندترین تپهی شهرم. جایی همیشه کل تهران را زیر پایم میدیدم. شاید اینطوری آرام بگیرم. یا شاید سفر با دوستانی که آخرین بار در گرگان با هم همسفر بودیم.
شاید دلتنگم. دلتنگ کسی که بهم میگفت باید حالت خوب باشد. حال دلم خوب نیست. باید برگردم به خانه. بنویسم بخوانم و برقصم. باید برگردم به روزهای خوب حتی اگر تهران حالش خوب نباشد.
باید ادامه بدهم. مثل او که ادامه میدهد.
پناه بر وبلاگ. پناه بر ادبیات شاید که نجاتدهنده باشد. پناه بر نوشتن. صداهای بدی آمد. خیلی دلتنگم و حالم خوب نیست. صحبت با دوستان هم حالم را خوب نکرد. با ماهک، مهدیه و بیتا حرف زدم و حالشان خوب بود. چند دقیقه بعد سمنان زلزله آمد و به مهدیه زنگ زدم. از ترس از خانه پریده بودند بیرون و دیوار خانه ترک خوردهبود. جه بساطی داریم. از جه چیزی نباید بترسیم؟
بله هم دیگر کار نمیکند. همین خبرهایی که داشتیم از همدیگر را هم نداریم. لعنتی.
خیلی خستهام میخواهم بخوابم. بخوابم و دیگر بیدار نشوم.
کاش زودتر تمام شود.
دلم برای خانهام تنگ شده. خیلی زیاد. دلم برای تهران تنگ شده.
کودکی من در جنگ گذشت و حالا کودکی دخترک هم با خاطرات جنگ شکل میگیرد. امروز از جلوی هتلی که سالهای پیش یک ماه در آن زندگی کردم گذشتم.هتل خاور در خیابان امام رضا مشهد. انگار ساختمان را بازسازی میکردند. من در هتل دوستی پیدا کرده بودم به اسم شادی که هر دو کلاس اول بودیم. ما در راهروی طبقه ای که اتاق داشتیم بازی میکردیم و وقتی موقع درس بود هر کس به اتاقش برمیگشت و از روی تلویزیون درسهایش را یاد میگرفت و مشقهایش را مینوشت. ساندویچی آن طرف چهارراه کمی جلوتر از هتل بود که ساندویچهایش را لای کاغذ کاهی میپیچید و میداد دستمان. مزه ساندویچها هنوز زیر دندانم است. کنار ساندویچی کله پاچهای بود. که هنوز هم هست. گذشتن از جلوی هتل من را پرت کرد به سی و هفت سال پیش. این دنیا مثل دایرهای بزرگ در حال تکرار تاریخ است.
هفتهی پیش وقتی از مهمانی برگشتم، زود خوابیدم. دوازده و نیم فکر کنم. یک هفته است که هر چیزی که اتفاق میافتد باور نکردنی است. این جنگ این روزها، انگار که واقعی نیست. کاش زودتر تمام شود.توی مهمانی یک درصد هم فکر نمیکردم که قرار است سه نصفه شب از انفجارهای پیاپی بیدار شوم و از ترس در تاریکی شب به خانه بابا فرار کنم. قبلش بهم گفته بودی خوب وبدن حالت مهم است. مثل همیشه. لبخند میزدم. و ته دلم حال خوبی داشتم. کم اما خوب بود.
امروز یکی از دوستان کلاس داستاننویسیم بهم زنگ زد. فاطمه که رفته اطراف سمیرم با پسرکش لیام و مادرش. کلی حرف زد و کمی حال و هوایم عوض شد. میگفت اینجا اصلا خبری از جنگ و دلهره و ترس نیست. زن آمده برای دلمه، برگ موی نازک میخواسته و درخواست کرده از سبزیفروش ریحانهای نازک بیاورد. گفت دغدغههای این روستا این چیزهاست. دلم تنگ شد. فاطمه از حال بعضی بچهها خبر داشت و برایم تعریف کرد. روی پشتبام نشستم و یک دل سیر با فاطمه حرف میزدم. از همه چیز و همه جا. از اینکه جنگ چطور زندگی هایمان را تغییر داده. یک هفته پیش به چه چیزهایی فکر میکردیم و حالا به چه چیزی!
بعد به سارا زنگ زدم. هنوز تهران بود. بهش گفتن اگر میخواهی جایی بروی سمنان و سمیرم دوستانم هستند و برایت میتوانند جای مناسب پیدا کنند. از بس که شهرهای شمالی شلوغ شده. وقتی به تو زنگ زدم میخواستم خیالم راحت شود که خوبی. میخواستی بروی و برگردی. کاش این جنگ تمام شود. برایم نوشته بودی بالاخره هر جنگی روزی تمام میشود.
زمان نمیگذرد. باید بروم سراغ کتابی که میخواندم. یادداشتهای بغداد. آنها هم تا مدتها دور هم زندگی میکردند. اگر بخواهیم در این جمعیت زیاد بمانیم اصلا طاقت ندارم.واقعا خانهی آدم طور دیگری است. راحت میخوابی و بیدار میشوی. با همهی صداها و دلهره و ترس. اما اینجا حتی برای دستشویی در مضیقهای و جمعیت تقریبا زیاد است. نمیگویم بد میگذرد پرده را تا جایی که میشد کشیدم تا وقتی نور رسید به پنجره آزارم ندهد. دخترک خواب است و توی خواب گاهی حرف میزند. سی و هفت سال پیش وقتی هفت ساله بودم یک ماهی در مشهد زندگی کردیم. و حالا خاطرات آن روز و شبها برایم زنده شده. جنگ است و ما باز مشهدیم. من هفت ساله در هتل خاور خیابان امام رضا، از جلوی ساندویچی رد میشوم. گاهی در لابی بازی میکنم. اسم دوستم شادی است. مشقهایم را با تلویزیون انجام میدهم. کلاس اولم.
شب هفتم و چند دقیقه دیگر وارد روز هفتم میشویم. روی زمین خانهی داییم خوابیدهام. بالاخره سکوت برقرار شد و همه بجههایی که میخندیدند ساکت شدند. هیچ خبری از هیچ چیزی ندارم. از دیروز ساهت پنج اینترنت قطع شده و تنها سایتهای داخلی را میخوانم. که اخبار لحظه به لحظه ندارد. اینجا موقع شام وقتی الویههایی که پسرها بعد از ناهار درست کردهبودند را میخوردیم صدای پدافند میآمد. هیچ نوری توی آسمان نبود. از بس صداهای مختلف شنیدیم و ترسیدیم هر صدای غیرمنتطرهای میترسیم. از قطعی اینترنت کلافهام. بجههای مدرسه فقط توی بله حرف میزدند. حالشان خوب بود. چند تا مورد مشکوک توی خیابان دیده بودند که گزارش کردند. خوابم نمیبرد. هر شب که تهران بودم این موقع وقت های بیداریم بود. قرار بود شاگردم از امریکا بیاید و با هم خواندن و نوشتن فارسی تمرین کنیم. مطمئنا تا چند وقت این طرفها پیدایش نخواهد شد و پروازها هم که فعلا لغو شده است. دلم میخواست الان روی کاناپهی آبی بودم. حتی دلم میخواست ساعت هشت وقتی وانت اسفناجی رد میشد همانجا بهش فحش میدادم که تازه هشت صبح شده. آخر چه کسی سیزی تازه آن موقع میخرد؟ از دست سر و صدای بجهها عصبانیم یا شاید از اینکه دوستم جوابی نداده و ننوشته خوب است نگران و عصبیام و ربطی به اتفاقهای بیرونی ندارد. مثلا این مسافرت قرار بود خیلی خوش بگذرد اما در نگرانی برای تهران میگذرد. تهرانی که درونش بدنیا آمدم.
الان توی کتاب خواندم که مردم ورق بازی میکنند و جمعیت خانه زیاد شده و تحملش برای نها الراضی سخت شده. دقیقا مثل همین جا. دیشب چهارتا چهارتا بچهها و دایی هایم ورق بازی میکردند.
استاد داستان نویسیم گفته همه ی جزییات با اسم مکانها و آدمها را بنویسم چون بعدا هم همه چیز را فراموش خواهم کرد.
دیشب بعد از شام پانتومیم بازی کردیم و به من کلمه مقاله افتاد آنقدر سخت بود که مجبور شدم تقلب برسانم به پسرداییم و او بعد از چند تا حدس دیگران وانمود کرد که به جواب رسیده.
اما بچهها دور هم انرژی جمعی بالا و خوبی دارند. باعث میشوند کمتر به تهران فکرکنم.