| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
قسمت آخری که منتشر کردیم، درباره ی تهران است. به نظر استقبال خوبی ازش شده و می شود. من تنها نمی مانم و دوستان بسیاری بهم کمک می کنند تا هر قسمت به سرانجام برسد. نمی دانم چرا این روزها کمتر می نویسم و نوشتنم می شود داستان تازه ای که در حال نوشتنم. دلم برای نوشتن های بی وقفه و بیهوده هایی که ذهنم را آرام می کرد. روزمرگی هایم که چند سال بعد بخوانمشان و بگویم این من بودم. این منم که دیگر آن قدر جوان نیستم و ذره ذره و آهسته عمرم را طی می کنم و می گذرانم. دیشب گلودرد گرفتم و توی ترافیک اندرزگو گریه ام گرفت. بنزینم داشت تمام می شد و خیلی خوب نبودم. لبخندم را به مردم می زدم که می خواستند برای بچه های بسطام شیرخشک بخرند. و انگار باتری ام توی تاریکی تمام شد و زدم زیر گریه. جلوی پارک قیطریه خیلی خیلی ترسیدم. از صدایی که شنیدم. و آینه جمع شد. چیزی نشد اما ته دلم خیلی خیلی غمگینتر از قبل شدم. هزار بار پشیمانم. هزار بار و هر بار از بی دقتی هایم و از خودم خسته می شوم. هی به خودم می گویم آرامتر. آرام باش. کسی باهام مهربان نبود. مهربان تا نکرد. خیلی خیلی سخت می گذرد. اما صبحها دیگر خبری از این همه غم و پشیمانی ندارم. جلو می روم. کتاب میخوانم. کار می کنم. و تا شب خودم را خسته می کنم. عیبی ندارد. این هم می شود زندگی من و سهم من.