بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

دوباره

وقتی توی برف راه می‌رفتم و قدم می‌زدم، تنها بودم. مثل همیشه. فکر می‌کنم هیچ‌وقت هم نتوانم چیزی و جایی و کاری را با کسی شریک باشم. دیگر اشتراکی بودن را نمی‌توانم تحمل کنم. اشتراکی که از روی اجبار بود حال و دنیایم را سیاه کرد. وقتی به روزهای گذشته برمی‌گردم، بیشتر اوقات آخر شب در حال گریه کردن بودم. در تاریکی و تنهایی. در این که این چیزی نبود که من می‌خواستم و این زندگی من نبود. و حالا رسیدم به این نقطه. چند قدم کوچک باید بردارم تا دوباره و دوباره شروع کنم.

غمگینم. صبح که برف می‌ریخت روی شیشه ماشین به این فکر می‌کردم که عسل هم عاشق روزهای برفی بوده لابد. و حالا روی خاکش، تنش سرمای این زمستان نشسته؟ 

برف خیلی بارید و با دخترک رفتیم دم خانه‌ی ر و آدم برفی گوچکی ساخت. ساعت هشت برگشتیم خانه‌ی خودمان. کمی فرندز دیدم. و یکی از نوشته‌هایم را ادیت کردم. فردا روز سختی خواهد بود. خودم را سرگرم می‌کنم که به چیزی فکر نکنم.

برف اواخر دی

برف گرفته. بیشتر از یکساعت است که برف می‌بارد. و من هنوز به کلاس نرسیدم.ترافیک همه‌جا هست. و برف بیشترش کرده.

زمستون شده

رفتم پیاده‌روی و توی پارک دویدم. خیلی سرد بود و فقط چندتاخانم بودند و دو تا مرد.، بعد از مدتها تنم از دویدن گرم شد.،چندتا جمله به ذهنم رسید که به داستان قبلیم اضافه کنم. نزدیک پنج کیلومتر شد. باید دوش بگیرم و بروم سر کلاسهایم.

همش شعر چاووشی توی سرم خوانده می‌شود: عجب اومدی زمستون شده از این بوته‌ی اقاقی سراغی بگیر از این سایه‌ی جگرخون شده . واقعا این زمستان تلخ و سیاه و خونی است.

دیشب خوابهای عجیبی دیدم. از دست ماموران حکومتی فرار می‌کردیم. از پله‌ها بالا می‌دویدیم. رسیدیم بالا پشت بام. اما بعد گفتند فرار کنید و رفتیم توی یکی از خانه‌ها. خانه دایره‌ای بود و تمام وسایلش دوتادور خانه بود. تلویزیون قدیمی از این مدل چوبی دردارها روشن بود و نمی‌دانم سرود یا آهنگ پخش می‌کرد.مثلا میخواستم باهاش برقصم اما ریتمش نمی‌خورد. چندتا از فامیلها هم بودند. و من خانه‌ام را با این خانه هی مقایسه می‌کردم. 


خسته‌تر از همیشه

خسته‌ام. از صبح شش تا کلاس داشتم و تا برسم خانه هشت و نیم شده. ترک دیوار نم ندارد و فعلا خشک شده. نمی‌دانم بر اثر چه چیزی بوده یا شده. وقتی به خانه برمی‌گشتم نتیجه را چک کردم. فعلا باز هم باید منتظر بمانم. ساعت پنج و نیم یک لحظه توی خانه‌ی شاگردم واتس‌اپم وصل شد که فکر کردم درست شده. اما چند دقیقه بعد قطع شد. چند تا پیام برایم آمد و پیام دادم. اما چه فایده! 

می‌خواهم کمی بخوانم و بخوابم. خیلی خوابم می‌آید.

روشنایی فردا را باید ببینم

بهش گفتم منتظرم تکلیفم مشخص شود تا دیگر نباشم. دیگر دلم نمی‌خواهد شبها از ترس بمب کابوس ببینم. از ترس اینکه اینجا چه خواهدشد.وضعیت زندگی ما نباید اینطور باشد. باید تغیبرش بدهم. نباید اینطور بماند. باید برپم جلو. جلو و جلوتر.

شبی از شبهای سرد زمستان طاقت‌فرسا

کتاب را تمام کردم. با دخترک مراسم خواب را انجام دادیم. مسواک زده و توی رختخوابیم. این کتاب آنقدر خیال‌گونه و موهوم بود که هی فکر می‌کنم دچار توهم شده‌ام اما از ترک دیوار آشپزخانه آب می‌ریزد. انگشتم را کشیدم به درز دیوار و دیدم خیس شد. دستمال گذاشتم. نمی‌دانم چیست و واقعا حوصله‌ی تعمیرات ندارم. دلم می‌خواست غر بزنم اما کسی نیست. به که بگویم که این خانه هر روز یک ماجرایی دارد و طوری پیش می‌رود که شاید نخواهم دیگر تویش باشم. نمی‌دانم. سرم درد گرفته و قرص خوردم. دردش طوری نبود که بتوانم تحمل کنم. دلتنگیم بیشتر می‌شود. می‌خواهم آنقدر توی طاقچه کتاب بخوانم را بخوابم و چشمانم خسته شوند. فردا بعد از دوهفته باید بروم مدرسه و روز سختی خواهد بود. دلتنگم. ولی باید بزرگ شوم و دیگر برای هیچ‌چیز و هیچ‌کس دلتنگ نباشم. 

از فردا کتاب خواب‌زده مهدیه را تمام می‌کنم و امیدوارم بتوانم یادداشتی برایش بنویسم. 

چراغ‌های رابطه تاریکند. چراغ‌های رابطه تاریکند.من سردم است و انگار هیچ‌گاه گرم نخواهم شد.

باقی‌مانده‌ی روز

کتاب بهاربرایم کاموا بیاور مریم حسینیان را نخوانده‌بودم. در کتابخانه‌ی سین پیدایش کردو صد صفحه اش باقی مانده. میخواهم امشب تمامش  کنم. فردا باید بروم مدرسه. بالاخره باز شد.

سه نفر سر صبح بهم پیام دادند. ممل و زرگر و یکی از بچه‌های گوسان. همان موقع جوابشان را دادم. حوصله‌ی مسیج دادن ندارم. این بدون اینترنتی هم عادتها را تغییر می‌دهد. 

دیشب خوب نخوابیدم و همش توی تاریکی به صداها گوش می‌دادم. لحاف عروسی عمه‌ام رویم بود و حسابی گرم و نرم بودم. اما چندبار بیدار شدم و به صدای پارس سگها و زوزه‌ی شغالها گوش دادم. چند تا صدای بلند هم شبیه صداهای جنگ شنیدم اما کسی نشنیده‌بود. 

عصری خواب دیدم به زنش می‌گویم الان بازی دارد. یک فوتبال بین‌المللی. استوری گذاشته. خندید. با هم آشپزی می‌کردیم. نمی‌دانم ما کنار هم بودیم و او نبود. دور بود. دور دور. 

صبح زود که خوابم نمی‌برد یک داستان دیگر از کااب غزه را خواندم و بخش دیگری از کتاب شناگر. دلم می‌خواهد همینطور تا ابد کتاب بخوانم.

روزهای موقت

به سین می‌گفتم همش فکر می‌کنم خانه‌ام موقتی است. اینجا را درست کرده‌ام که از این مرحله گذر کنم. انگار اینجا را دائمی نمی‌دانم. اینجا برای این است که از مرحله‌ی سخت بگذرم. هیچ وقت فکر نمی‌کنم اینجا قرار است همیشگی باشد. به هیچ چیزش فکر نمیکنم. به بهتر شدنش کمکی نمی‌کنم. چرا مثلا تمیز و مرتبش می‌کنم. وقتی فیوز سوخت بالاخره بعد از سه هفته درستش کردم. اما فکر نمی‌کنم چه وسیله‌ای می‌توانم بهش اضافه کنم. یا بخاری گازی حتما داشته باشم تا گرمتر باشد یا لباسهایم خشک شوند. یا مثلا همین گاز دوشعله بسم است. و همین یخچال کوچک. یعنی بعد از این خانه راه زندگیم عوض خواهد شد؟ امیدوارم. یک امیدوار ناامید.