بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

دوستی‌های جدیدم همه توزرد از آب در می‌آیند. یکی یکی بعد از هر اتفاق و دیداری یا چالشی و مسئله‌ای می‌فهمم نه دیگر نمی‌توانم دوستی را با این آدم ادامه بدهم حتی اگر نویسنده‌ی خوبی است اما اخلاق و انسانیت و دوستی سرش نمی‌شود و باید رهایش کنم. باید دیگر سراغش را نگیرم و فکر نکنم که این فرد احتیاج به کمک داشته. او باید در قعر چاه تنهایی خودش بماند و همینطور رها شود. دوستی و مهربانی به او نیامده. کسی که برای من حساب و کتاب می‌کند و دایره دوستی من را اینگونه محاسبه میکند و چیزهای دیگر را به دوست داشتن ترجیح می‌دهد. باید از زندگیم بیرون پرت شود. باید نباشد و بیهوده آرامشم را برایش بهم نریزم.

خدا را شکر میکنم که زود فهمیدم و دیگر من را با آنها کاری نیست.

هزار جهد بکردم که یار من باشی 

مرادبخش دل بی‌قرار من باشی

شبی به کلبه‌ی احزان عاشقان آیی 

دمی ندیم دل سوگوار من باشی

چراغ دیده‌ی شب‌زنده‌دار من گردی 

انیس خاطر امیدوار من باشی

از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه‌ی او 

اگر کنم گله‌ای غمگسار من باشی

چو خسروان ملاحت به بندگان نازند 

تو در میانه خداوندگار من باشی

در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند 

گرت ز دست برآید نگار من باشی

من این مراد ببینم به خود که نیم‌شبی 

به جای اشک روان در کنار من باشی

شود غزاله‌ی خورشید صید لاغر من 

گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی

سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظیفه من 

اگر ادا نکنی قرض‌دار من باشی

من ار چه حافظ شهرم جوی نمی‌ارزم 

مگر تو از کرم خویش یار من باشی



حافظ