| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
برای اینکه به جنگ، به ناو و به هر لحظه مردن فکر نکنم، کتاب میخوانم. از دیشب کتاب رئال مادرید را برداشتم که تمامش کنم. امشب رسیدم به وسطش. لحنش همان است. همان که توی بقیهی کتابهاست. میخوانم و جلو میروم. از بس روان و تمیز نوشته شده.
صبح با ر و پ قرار داشتم. همان کافه نان رویایی رو به آفتاب. صبحانه خوردیم و حرف زدیم. چقدر دلم برای ر تنگ شده بود. از استانبول تا حالا ندیدهبودمش. چقدر حرف داشتیم برای زدن.
امروز تلگرامم چندبار فقط وصل شد و دیگر قطع بود. همه همینطور بودند.
کتاب را باید زودتر تمام کنم و بروم سراغ بعدی. چارهای ندارم.
یک لحظه دیدن اخبار امروز اضطرابم را بیشتر کرد.
خبرها که یکییکی درز میکنند، حال و روزمان را تیره و تیره میکند. اینکه اصلاحطلبان در صف انتخابات شورای شهر تهران میایستند در جه فکری هستند؟ آنها هم به فکر جیبهای خودشان هستند. مثل آنها که مردم را کشتند تا قدرت و پول از دستشان نرود. چه روزهایی است!؟
امروز از میدان هروی رد شدم. میدان کوچکی که بین دو خیابان محصور است. دو خیابان دراز و میدان خیلی کوچکی که دو دقیقهای آن را طی میکنی!؟ چطور چندین نفر در این میدان کوچک قتل عام شدند؟ چطور عسل اینجا تیر خورد؟ عسل کف کدام خیابان افتاد؟ و صدایش به گوش کسی نرسید؟ خون عسل کجا ریخته شد؟
کجا؟ کجای این میدان؟
عسل سیسالهی ما! عسل قشنگ ما چه به روزت آمد؟
تلگرامم باز قطع شد و مجبورم میکند و نوشتن را فراموش نکنم و از لحظاتی که بهم گذشت بنویسم. آی مسیجم کار کرد و توانستم کلی با میم چت کنم و بهش بگیم که غصهی ما را نخورد. و بالاخره بعد از چند وقت حس کردم که حالش کمی بهتر شد. با هم قرار گذاشتیم کتاب بخوانیم و دربارهشان حرف بزنیم. عکس پسرکش را فرستاد که دیگر بزرگ شده و قد کشیده. قرار شد هر وقت مامانش را دیدم بهش نشان بدهم.
از صبح زود بیدارم و خیلی خستهام و فردا هم روز شلوغی خواهد بود. امروز اینستاگرامم یک لحظه وصل شد و عکس عسل را استوری کردم. دخترک سی سالهی ما که چقدر قشنگ میخندید. ابخندش را آنها را کشتند. او که به فکر بچهها بود.
ما چی داشتیم؟ کمی امید به زندگی و عشق و شادی. حالا چه داریم؟ هیچ. هیچ. حالا هر شب با ترس میخوابم. تمام خانه را مرتب کردم. قوطیهای آب را پر کردم. شاید فردا آب نباشد. گوشیم را هر لحظه میزنم توی شارژ شاید فردا برق نباشد. تمیز و مرتبم. شاید فردا زنده نباشم. دیگر و مثل سوریه و عراق و لبنان و غزه و فلسطین و هر جایی که خاورمیانه است شدیم. باید بترسیم. از هر لحظه انفجار و بمب. و آرامش هرگز برنمیگردد. دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم. چیزی ندارم. اگر صبح مردهباشم خوشحالترم. مطمئنم. تا همینجا هم زندگی کردم. تا همینجا هم زندگی کردم. باید تا میتوانیم زندگی کنیم، آنها از زنده بودن ما و زندگی کردن ما میترسند. وگرنه اینترنت را وصل میکردند. چقدر از ما ترسیدهاند. چقدر از ما میترسند. و چقدر ما شجاعتر از همیشه شدهایم.
دیشب قرص سردرد خوردم و خوابیدم. نمیدانم برف آمده یا نه. خوابهای عجیب و غریبی دیدم. خواب یکی از بچهها که دیروز نیامد. و با هم حرف خاصی خیلی وقت است نزده ایم. بعد یکهو ازش پرسیدم مجلهتون چی شد؟ با لحن اینکه بخواهم مسخرهاش کنم. و بعد از خواب پریدم.،
دیشب بهم گفت پروفایل عسل را بنویسم. باید اول از زینب و پریسا بپرسم. زینب پنجشنبه تلفنش را جواب نداد. و حتی پیامم را. حتما حالش خوب نیست. چون نزدیکترین به عسل بود. به بقیه بچهها شاید زنگ بزنم و از آنها بپرسم. نوشتنش مهم است. برای اینکه قرار نیست فراموش کنیم، قرار نیست از یاد ببریم.
دیروز وسط برف و اتوبان چمران به میم زنگ زدم و تا تصویر من را دید زد زیر گریه. کاش میتوانستم بعد از این همه سال ببینمش و بغلش کنم. وقتی نتم وصل شد فیس تایمش را گرفتم. اما یک کمی که حرف زدیم دیگر قطع شد. به قول خودش همین چند دقیقه هم غنیمت بود.
خیلی زود بیدار شدم. هنوز هوا روشن نشده.
بچهها توی گروه نوشته بودند ناوهای امریکایی آمدهاند خلیجفارس. دیشب هم گفتهاند ایران حقوق بشر را نقض کردهاست. اینها نشانهی چیست؟
روزهای سختی پیش رویمان خواهد بود. نمیدانم.
تلگرامم با پروکسی وصل شد.
https://t.me/proxy?server=87.248.132.149&port=65535&secret=10403ffffffffffffffffffffffffffb
https://t.me/proxy?server=87.248.132.113&port=9443&secret=10446282fffffffffff80000fff80000
https://t.me/proxy?server=87.248.132.110&port=9443&secret=10446282fffffffffff80000fff80000
https://t.me/proxy?server=87.248.132.110&port=9443&secret=10446282fffffffffff80000fff80000
More:@IVXVPN
دیروز با کاف یکی از بچههای مدرسه رفتیم صبحانه. خیلی یکهوی و عوضش چسبید.کاف از آن دخترهایی است گه در جنبش هم بیرون میرفت. میخواستم ببینم نظرش چیست و چه خواهد گفت. بالاخره کافه نانی که تازه باز شده را پیدا کرد و رسید. یک شب که پیاده میرفتم به سمت خانهی عموی بابا اینجا را پیدا کردم.، بنز بزرگی نوشته بودند فردای جنگ میخواستند افتتاح کنند. از متنی که برای همدردی با مردم نوشته بودند خوشم آمد. یک جور گرمایی داشت مثل نان. بالای یک نمایشگاه ماشین بود. هر چه فکر کردم یادم نیامد قبلا چه بوده. شاید عیچی نبود و تازه ساخته شده. اتاقک شیشهای که خیابان پیدا بود را اتاخاب کردیم برای نشستن. گرم و نرم بود. مبلها کرم روشن و تک صندلیهای جلویش دستههای رنگ چوب کنار هم بودند. از همه چیز حرف زدیم. لته خوردیم و با یک مدل املت پیچیده توی نان برشته زرد رنگ شبیه تست اما یک سره بود و انگار ساندویچ پهنی باشد. به هر حال خوشمزه بود و پولش هم زیاد. کاف از پنجشنبه بود که با دوستش خیابانها را با ماشین گشته بودند. مثلا اشرفی اصفهانی ث آیت اله کاشانی قفل بوده و ماشینها روی پل و هر جا که بلند بوده نگه میداشنند تا تماشا کنند. بعد رسیده بودند به ونک که کسی نبوده و پیچیدند ملاصدرا. حدود ساعت ۹:۴۵. در سیاهی و تاریکی دختری را دیدند که تلوتلوخوران راه میرفته و ناگهان روی زمین افتاده. بعد دوستش گفته مراقب باش بگیر آن طرف. چون نزدیک بوده از روی زن دیگری رد شود. قبلش زن از روی موتور افتاده. و موتورسوار رفته. کاف فکر کرده کیسهی زباله است. میگفت آنفدر فضا ترسناک بود که نمیتوانم هنوز باور کنم یا تصور کنم که چنین چیزی را دیدم. حتی به خوبی یادش نمیآمد که ایتدای ملاصدرا بودهیا چراغ قرمز شیخ بهایی. که این زن روی زمین افتاده. بعد درباره خیلی چیزها بحث کردیم و به نتیجه نرسیدیم. او این ایده را داشت که مفر سومی مردم را کشته، میگفت هر جا میرفته سطلی را آتش زده بودند یا مثلا دیده ایستگاه اتوبوس را مردم خراب میکردند. آیا مردم عصبانی بودند؟ مردم نباید از دست این حکومت عصبانی باشد؟ این حق را ندارد؟ این زندگیی است که ما مردم داریم. من حرفهایش را شنیدم. و بعد از هم جدا شدیم تا به کلاسهایم برسم.
کتاب سایبان سرخ بولونیا جان برجر را در طاقچه بینهایت خواندم. کوتاه بود و زود تمام شد. دربارهی عمویش نوشته بود و سفرهایی که رفته. بعد خودش پا گذاشته به بولونیا چون عمویش گفته بود بولونیا سرخ است. اگر راز آن سرخی را میفهمیدیم. از خون آدمهایی که کشته شدند. مثل شهرهای ما که از خون کشتهشدگان سرخ است. ایران سرخ است. اگر راز آن سرخی را میفهمیدیم.