| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
سخت کار کردم تا آن چیزی که میدانستم توی خوشت میآید را بخرم. همان گردنبند با تصویر نقشهی ایران. چون تو جانت برای ایران میرفت و هر اتفاقی که میافتاد بهم میگفتی من پای وطنم ایستادهام و این را زمان روزهای جنگ دوازده روزه فهمیدم. همیشه توی گردنت دیدهبودم رشتهای از دانههای تسبیح مشکی داری که بهش یک ایران کوچک وصل است. یک ایران که جا شده توی قلبت. دور گردنت و همیشه به جانت بسته است.
دلم میخواست مثل تو باشم. مثل تو عاشق وطن و خاکم باشم. برایش جان بدهم و بغض کنم. و روزهای جنگ فهمیدم هنوز کمی دوستش دارم. هنوز هم دلم میخواهد در خیابانهای شهرهایش قدم بزنم، دریا و کوه و جنگلش را زیر پا بگذارم و در آن زندگی کنم.
روزها سخت میگذشت تا بالاخره چیزی شبیه ایران تو پیدا کردم. زنجیر طلا و یک نقشهی کوچکی از خطوط دور مرزهای ایران.
هر چه من بیشتر کار میکردم و قیمت گردنبند بالا و بالاتر میرفت. تا بالاخره روزی که توانستم این تکهی کوچک را برای خودم کنم رسید،
گردنم انداختم و دلم میخواست تو اولین نفر باشی آن را توی گردنم ببینی، ببینی و بدانی که دوست داشتن وطن کار سختی است، همان خاکی که از خون جوانان وطنش لاله دمیده، همان که مادران روی خاکش میرقصند، همین خاکی که تو منتظر آزادیش هستی.
بدانی که جانم میرفت برای تو و وطن. برای داشتن تو، دوستداشتنت،
برای ماندن و بودن کنار تو در همین خاک.
دلم خیلی چیزها میخواست. اما اینجا سرزمین نبایدها و نشدنها هم هست و تو شاهدش هستی.
گردنبندم را خیلی وقت است به گردن دارم. منم مثل تو، ایرانی کوچک همیشه همراهم دارم. که میخواهم تا همیشه گردنم باشد. به یاد کسی که ایران را خیلی دوست دارد. به یاد کسی که دوستش داشتم تا همیشه.
به یاد کسی که مهر ایران را دوباره در دلم انداخت. به یاد صدایی که امید دارد آزادی برمیگردد به خانهها. به کوچهها. به خیابانها و شهرها.به ایران.
خواستم اینها را بدانی.
نمیدانم کی و کجا دوباره ببینمت که گردنبندم را ببینی! اصلا زنده باشم، اصلا گردنبندی مانده باشد دور سفیدی گردنم. ایرانی مانده باشد برای ما اصلا.
دیشب موقع غروب، دلم میخواست از فضایی که درونش بودم بیرون بزنم. خانهی یکی از دوستان تازه. نزدیک پارک لاله بود. انداختم از وسط بلوار کشاورز و از شلوغی ماشینها از خیابان رد شدم و تماشاکردم آدمهایی که تک تک میگذشتند یا زن و مردهایی که روی نیمکت در تاریک روشنای چراغهای بلوار نشستهبودند. سرد نبود. هوای دمدمای عید بود. ابتدای اسفند. همان لحظه با کسی دعوا کردم و بعد از آن خداحافظی برای همیشه. نمیدانم چرا این کار را کردم!؟ اما حالم این روزها، همین است. با آدمها میجنگم. اگر دوستم نداشتهباشند و دلم را بشکنند به هر طریقی و حرف کوتاهی، میشکنم و طاقت نمیآورم. تلخ پاسخ میدهم. از جانب آن ور نامهربان دلشکستهی خستهام جواب میدهم. بعد سکوت میشود. بعد انگار دیگر من نباشم. یا آنها نباشند. راه میرفتم و به رفتارهای اخیرم فکر میکردم. دل به دست آوردن و دل شکستن همزمان.
من در راه نابودی همهچیزم. همهی قشنگیهای دورم را مثل گلهای پارک که بچهای آنها را بکند و زیرپایش له کند شدهام. در پارک لاله مردم زنده بودند. دور میدان بزرگ استخر خالی و خشک بود. پسرهای نوجوان دوچرخه سوار فحشهای رکیک میدادند. دخترهای تازه بیست ساله شده با موهای بلند مشکی و صاف از پسرهای عبوری سیگار طلب میکردند.
پیرمردها در کانون شطرنج مشغول بازی بودند. زمینهای والیبال و تنیس و پینگ پونک و فوتبال پر از دختر و پسر بود که رها و آزادانه زیر توپهایشان میزدند و انگار شب عیدی بود که همه هیچ چیزی یادشان نبود. شاید یادشان بود و مجبور بودند به زندگی ادامه بدهند.
رسیدم به جایی که با دوستی سیگار کشیدهبودم و در سرما حرف زدهبودیم. روز دیگری که دانشجو بودم و با بچهها به کلاغها پفک میدادیم. دنبال باغ ژاپنی گشتم تا داستانی را به یاد بیاورم اما پیدایش نکردم. و باز دور زدم و رسیدم به آنجایی که پسری گیتار میزد.
من از زیر درختان بدون برگ، از زیر نور زرد تیرچراغ برق تند رد میشدم و نفس میکشیدم. دیگر نفسم تنگ نبود. قلبم مچاله بود و نبود. دیگر هیچ مردی نگاهم نمیکرد و همین حالم را بهتر میکرد. بدون توجه آدمیزاد قدم میزدم. راه رفتم و رفتم. از جلوی هتل لاله و مرکز خرید لاله گذشتم و خاطرات روشن آنجا را در سرم زنده کردم. به میدان فاطمی نزدیک میشدم و زندگیم آنجا بود که گاهی معنا پیدا میکرد و گاهی هم نه. شبی که با اشتیاق از جلسهی داستانخوانی برمیگشتم نمیدانستم یک و ماه و اندی بعد از آن دلم از برگشتن از آنجا غمگین خواهد شد. خیابانها را طی میکردم بیمقصد و بیهدف. یک ساعت تمام در تاریکی تندتند رفتم. دلتنگی موقع غروب را رد کردم. تا به خانهی دوستم برگشتم. اشک چندبار توی چشمانم جمع شد اما بعد باد وزید توی موهایم و یادم رفت.
عزیزم این سرنوشت خاورمیانه است که ما را این چنین ناامید و دلزده از زندگی میکند. آن روزهای طلایی که سیاست اهمیت نداشت هر چقدر هم کثیف بود. آن روزها که بیخیال میخندیدیم و تنها یک بستنی ما را شاد میکرد تمام شد. زندگی دیگر آن چیزی نخواهدشد که قبلا بود. دستهجمعی شکست خوردیم. و آن را در حال تجربهایم. من دیگر هیچچیزی دلگرمم نمیکند به زندگی. اگر کتاب میخوانم هنوز و مینویسم فقط برای این است که لحظاتی از این ظلمت و تاریکی بیرون بزنم. انگار پایان دنیا باشد برایم. این سال بد، این سال آغشته به خون هم تمام شود تا سالیانی دور این سیاهی به تن ما خواهد ماند. آنها در حال مذاکره بر سر زندگی ما هستند. بر سر بود و نبود نسلهای آینده. بر سر آرامش و سکون و امنیت شغلی و فکری و جانی. اما آنها جان ما را و زندگی ما را اولویت خود نمیدانند بلکه به فکر منافع و جیبهای خود هستند. جنگ پیش روی ماست. هر چه هم بگویند آخر هم این جریان و این سیستم رو به انقراض است. من خستهام. خستهام از این همه بازی خوردن و پشتپردهها و دروغگویی. من خواب زندگی مردهی خودم را میبینم که دست از سرم برنمیدارد. خواب مرگ خویشتن در زمانهی تکهپارگی افکار.
فقط در اندیشهی آزادیام. آزادی از هر بندی. از هر چیزی که فکر و عقل و اندیشه را میگیرد.
برای عسل مینویسم و اشک میریزم. کاری دیگر از دستم برنمیآید. همه منتظر آوار جنگند. هر شب با دلهره از خود بپرسیم امشب میزند؟ از شنبه آماده بودم. ماشین را بردم تعمیرگاه و هر چه پول داشتم خرج کردم تا در راه و نیمه راه من را نگذارد.بنزین زدم. انگار اتفاقی در راه است. ولی ما بازیچهی دست حکومتهای قانل شدهایم. از اقصی نقاط دنیا. ما مردم معمولی باید از اضطراب و استرس بمیریم. باید جانمان ذره ذره برود که چه خواهد شد.
باید بنویسم. اگر بخواهم که تلاشهایم جواب بدهد، کلاسهایی که میروم و حرفهایی که میشنوم و کتابهایی که میخوانم جواب بدهد، باید بنشینم سر لپتاپ و بنویسم.کلمهها آرامم میکنند و بهترین تراپی است. اما خب حالی دارم که نشانی از ثبات و آرامشی نیست که بشود نوشت. و مجبورم که باز خودم را جمع و جور کنم و از این چاهی که درونش میغلطم خودم را بیرون بکشم و نجات بدهم. بالاخره دو قسمت آخر سریال خدمتکار را دیدم. بعد از مدتها فرصت شد و توانستم دانلودش کنم. پابان فیلم مثل عاقبت نامعلوم ما بود. گیلیاد در حال نابودی بود و مردم دوباره زندگی عادی را پی گرفتهبودند. یعنی ما هم مثل بقیه مردم جهان روی آرامش را میبینیم؟ خاورمیانه در حال تغییر بزرگی است. کل دنیا رو به تغییری است که دیگر نزدیک به آخرالزمان است، انگار. هم دوست دارم تهش را ببینم هم میترسم. میترسم که ما جزو خسران دنیا و آخرتش باشیم. دنیایی که تبدیل به جهنم شده. و بعد از آن نیز روی راحتی را نچشیم.
اگر اینترنتم وصل شوم در اینستاگرام فقط از عسل مینویسم و کار دیگری ندارم.
باید همه بدانند. شب سردی را گذراندم با فکر اینکه جنگ خواهد شد! لعنت به شما که قبل از خواب و رفتن در رویا در کابوس و ترس باید دست و پا بزنیم. در تاریکی خودم را محکم بغل کردم تا خوابم ببرد. غمانگیز بود.
دیشب موقع خواب خیلی گریه کردم،از وقتی وی پی ان بعضیهایشان کار میکند، بیشتریها همانها که تقریبا قبلا، توی اینستاگرام بودند، هستند. فیلم و عکس بالا میآید و مردم در حال عزاداریاند. ما گرفتار یک افسردگی جمعی شدهایم. کار دیروز من چه بود؟
بروم کلاس و از چراغ قرمز بلوار کاوه از زنی که ایروهای تاتو و ماسک مشکی و مقنعهی هنرنگ بوشیدهبود و دستهایش از سرما سرخ شرخ بود گل بخرم. به اندازه زمستان گل خریدم. برای هر کسی که میبینم. بعد رفتم خانهی مامان میم و بهش زنگ زدیم. چه لحظهی خوب و قشنگی بود. میم و پسرکش و شوهرش با ما حرف زدند. به ترتیب و بعد شوهرش رفت سرکار. پسرک کمی فارسی بلد بود و چقدر بامزه برای ما بوس میفرستاد. چقدر دلم میخواست پیش میم بودم. نمیدانم شاید هم بعدها دلم برای چیزهای دیگری تنگ شد. خیلی لحظات عجیبی بود. عجیب و باورنکردنی. مامان میم گفت مراقب خودش باشد و سلامتیش از همه چیز مهمتر است.،بعد من رفتم باز کلاس. به مامان شاگردم و پرستار بچهاش گل دادم. چون تولد هـ بود. به پسرکوچک به خاطر تولد دختر کوچکشان. و همه خوشحال شدند. گلها داستان دنبالهاارند. توی ماشینم بوی گل نرگس گرفتهبود. عصر که شد راه افتادم به سمت خانه، اما ترافیک آنقدر زیاد بود که نارنج خریدم و باز به سمت کلاسم رفتم. بالاخره ساعت شش و نیم رسیدم. و رفتم توی کتابفروشی و لاته خوردم. دودسته از گلها را بهش دادم. نشستهبود و دستبند هستهی زیتون رنگی دور مچش پیچیده بود. آخرین بار وقتی نهال تجدد اینجا آمدهبود، برای ایرانیتر کنارش ایستادم عکس گرفتم. یا عالیه عطایی را همانجایی دیدم که خودم نشستم. نمیدانم. اما او داشت حرف میزد. پرشور مثل همیشه. که بقیه محصورش میشوند. من تنها توی کافه کتاب خواندم و منتظر شدم. از پشت دیوار صدایش را میشنیدم که دربارهی فیلمها حرف میزدند. چند دقیقه بعد که حساب کرد و رفت منم روانه شدم سمت کلاس. کلاس پشت کتابفروشی بود. طبقهی دوم . من بودم و آن دختری که مدیر اجرایی ناداستان بود. نازنین من را شناخت. از روی تصویرم که در گوگل میت باز کردم دفعات پیش. حرف زدیم کمی و او دربارهی من گفت. دربارهی اینکه من حالا تقریبا جای او را گرفتهام در پادکست. کاری شبیه کار نازنین. گفت به قیافهاش نگاه نکن. منظورش من بودم. مفهومش این بود که مظلوم نیستم. خندیدم و حرفهایش را تایید کردم. بعد چندتا بچهها رسیدند. و کلاس شروع شد.
تا برسم خانه خیلی خستهبودم خیلی زیاد. روز سخت وشلوغی بود و خوابم میآمد. باید میخوابیدم. اما باز هم تا نزدیک دو بیدار بودم و گریه کردم با حرفهایی که میشنیدم. آزارها برگشتهبود.
برای اینکه به جنگ، به ناو و به هر لحظه مردن فکر نکنم، کتاب میخوانم. از دیشب کتاب رئال مادرید را برداشتم که تمامش کنم. امشب رسیدم به وسطش. لحنش همان است. همان که توی بقیهی کتابهاست. میخوانم و جلو میروم. از بس روان و تمیز نوشته شده.
صبح با ر و پ قرار داشتم. همان کافه نان رویایی رو به آفتاب. صبحانه خوردیم و حرف زدیم. چقدر دلم برای ر تنگ شده بود. از استانبول تا حالا ندیدهبودمش. چقدر حرف داشتیم برای زدن.
امروز تلگرامم چندبار فقط وصل شد و دیگر قطع بود. همه همینطور بودند.
کتاب را باید زودتر تمام کنم و بروم سراغ بعدی. چارهای ندارم.
یک لحظه دیدن اخبار امروز اضطرابم را بیشتر کرد.
خبرها که یکییکی درز میکنند، حال و روزمان را تیره و تیره میکند. اینکه اصلاحطلبان در صف انتخابات شورای شهر تهران میایستند در جه فکری هستند؟ آنها هم به فکر جیبهای خودشان هستند. مثل آنها که مردم را کشتند تا قدرت و پول از دستشان نرود. چه روزهایی است!؟
امروز از میدان هروی رد شدم. میدان کوچکی که بین دو خیابان محصور است. دو خیابان دراز و میدان خیلی کوچکی که دو دقیقهای آن را طی میکنی!؟ چطور چندین نفر در این میدان کوچک قتل عام شدند؟ چطور عسل اینجا تیر خورد؟ عسل کف کدام خیابان افتاد؟ و صدایش به گوش کسی نرسید؟ خون عسل کجا ریخته شد؟
کجا؟ کجای این میدان؟
عسل سیسالهی ما! عسل قشنگ ما چه به روزت آمد؟