بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

من یک قدم بزرگ برای رسیدن به رویاهایم برداشتم. یک قدم خیلی بزرگ که زنده‌ترم کرده‌است.

قبل از صبح شدن

خواب بودم و توی خواب انگار بیدار بودم و فکر می‌کردم باید این نسخه نهایی را گوش بدهم و ببینم که تکام ایرادهایش برطرف شده. که رگال لباسها شکست و لباسها ریخت روی دخترک. چیزی نشد اما خیلی ترسیدم. سریع برگشتم و بجه‌ را بلند کردم. لباسها را از روی سرش برداشتم. چند تکه بود و بیشترش به پایین ریخته‌بود. خیلی ترسیدم و نفسم به شماره افتاد. حالا فکر میکنم باید یک رگال لباس دیگر بخرم. رگالی که سیزده سال این هم هلباس بهش آویزان نبود. ولی این چند ماه خیلی سنگینش کرده‌بودیم.

شماره‌ی ۱ | ۱۲ روز بعد | صداهایی از ایران




در روزهایِ اول، نامش را بر زبان نمی‌آوردیم.

می‌گفتیم: «چیزی نیست… تمام می‌شود.»

اما لحظه به لحظه که می‌گذشت، جنگ مثل سایه—آرام، خزنده، بی‌صدا—

از دیوار بالا می‌رفت،

بر سقف‌ها می‌نشست،

به اتاق‌ها سرک می‌کشید،

و کم‌کم، جانِ همه‌مان را می‌فشرد.

 

جنگ همیشه از مرزها آغاز نمی‌شود.

گاهی در دلِ خانه‌های ماست؛

در اتاق‌هایی که یک‌شبه به پناهگاه بدل می‌شوند.

در ظرف‌هایِ شسته‌ای که روی آبچکان ردیف‌اند—سربازانِ خاموشِ مقاومتِ روزمره‌ی‌ ما.




راه‌های شنیدن:

Castbox | Podcast | YouTube | Amazon | Spotify | Telegram

ایتدای شهریور

چیزی به پایان تابستان نمانده. تمام مرداد را سخت کار کردم. نوشتم. خواندم. کمتر خواندم. دلتنگ شدم.باز نوشتم. دوستی‌هایم محدود بود. معاشرتم محدود بود. آدمهایی که دوستشان دارم ازم دورند. نون برگشت و چراغ دلم روشن شد. هر شب خانه‌ی خودم خوابیدم به غیر از دوشب. عادت کردم. دیشب که یکهو از خواب پریدم و دوستم را جلوی رویم دیدم از ترس غالب تهی کردم. یک لحظه با خودم گفتم کی ر اومده اینجا. از بس که به تنهایی خانه‌ام عادت کرده‌ام. شاید باید دور شوم تا خودم را پیدا کنم. صبح شده. پرنده‌ها می‌خوانند. نسیم خنکی می‌وزد و بقیه خوابند.

برای من تعطیلات معنایی نداشت. اول مهر هم امیدوارم به خوبی شروع شود. مدرسه‌عا و کار و زندکی از اول.