ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
به من می گویید : چند سال ؟ و من می گویم سه سال و سکوت می کنید . انگار باورتان نمی شود و طوری با تعجب تکرار می کنید و در فکر فرو می روید و من همان بچه ای هستم که با شیطنت تمام به بهانه های مختلف ازتان سوال می کردم و سعی می کردم فکرهایم را پنهان کنم اما همیشه فکرم را درست می خواندید و دستم را رو می کردید . یکی از روزها که خیلی دلم می خواست شما را ببینم و نشد صبح چهارشنبه سوری بود . کلاس تشکیل نمی شد اما شما می آمدید و من دیر رسیدم و چقدر حیف . چون می توانستم تنها با شما به حرفهایتان سیر گوش دهم و همیشه این روز را به خاطر دارم و حسرتش به دلم مانده با آنکه بعد از آن خیلی با هم حرف زدیم .همیشه توی حرف زدن با شما مشکل داشتم . هنوز هم دارم .به زور حرف میزنم و احساس درونم را می گویم . سخت می شود راندن کلمات بر روی زبانم در مقابل شما. نمی دانم . می گویید من حرف اولم را آخر می گویم .و من سکوت می کنم . حداقل می توانستم این درس شما را خوب یاد بگیرم اما تنبل بودم . خنگم . یک جور کند ذهنی در انجام دانسته ها و یادگرفته ها . می دانم اما عمل نمی کنم .نمی دانم چند سال دیگر همین سوال را از من می پرسید : چند سال ؟
موفق باشید و به توانایی های خود کم بها ندهید...
سلام
وب جالبی داری
به منم سر بزنی خوشحال میشم
بای
آدم گاهی نمی دونه باید با این شما چی کار کنه...
امروز به این وبلاگ سر زدم و فقط رفنم به همون 5 سالِ پیش و...
ببین خودتhttp://shabdareshab.persianblog.ir/