ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
صبح بیدار می شوم و برادرم که سرباز است و دارد سربازیش تمام می شود را می رسانم تا زندان اوین ، همانجا که می ترساندم و برادرم هم بدش می آید ، دلم برف می خواهد ، زمستان می خواهد و عشق ، چیزهایی که انگار همیشه رویایش با من است و تن عریان درختان را می خواهم و عاشق شدن و دلتنگی که دیگر هیچکدامشان با من نیست .غصه ام می شود .حتی گریه ام می گیرد .شاید خل می شوم . بی خیال می شوم و شیشه را پائین می دهم و از همه دست اندازها یواش عبور می کنم و به خانه برمی گردم.
بسیار زیبا بود
احساس مشترک داشتیم
منم همین هحساسات تو رو دارم