ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
نفهمیدم که امتحان زبانم را چطوری دادم ، حالم خیلی بد بود ، مثل بقیه بچه ها ، همه توی حیاط جمع شده بودند ، همه یک جورایی بهت زده و شوکه ، نمی توانستم باور کنم ، فقط حرف می زدیم که یادمان برود اما نمی شد ، لحظه به لحظه خبرها بد و بدتر می شد ، مگر می شد ، غیر قابل باور بود ...
عصر توی خیابان جایی داشتند به خاطر انتخاب رئیس جمهورشان شربت و شیرینی می دادند ، فریاد زدم این شیرینی خوردن ندارد و بقیه بغضم را توی ماشین زیر بارانی که می بارید روی شیشه ، گریه کردم .
و این تازه آغاز ماجرا بود . تو رفتی . و ما نمی دانستیم فرداهای خونینی در انتظارمان است .
این یکسال چه سخت گذشت .