| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
سوار هواپیما بودم. میم. ب (همان دوست دوستم که ازش کتابهای نمایش را گرفتم) از پشت بغلم کرد، روی زمین نشسته بودیم. حامله بود. نمیدانم در خواب و بیداری بودم که یک کشتی پرنده دیدم. با خودم گفتم آهان خودشه. قصهی بعدیم در کشتی پرنده اتفاق میافتد. فکر کن زن و مرد توی کشتی پرنده عشقبازی کنند. میم بلند شده بود، بیدار شدم. باز کشتی پرنده را میدیدم. با انگشت بهش نشان دادم. گفتم قصهی بعدیم این کشتی پرنده است و کشتی رفت توی ابرهای سفید. دوتایی رفتیم لب پنجره و آویزان شدیم. شیشه نداشت. گفتم وای خدای من. و مزارع سرسبز و خانهها و هر چه زیبایی روی زمین بود میدیدیم. سوار هواپیما بودیم. گفتم چه زود رسیدیم. و دستهایمان رفت لای ابرها. چقدر خوشحال بودم. گفتم رسیدیم. میم بهم خندید و گفت آره رسیدیم استانبول. و ته دلم از خوشحالی غنج رفت.
باز از خواب پریدم. خواب توی سرم پرپر میزد. اما دلم نمیخواست این رویای شیرین از یادم برود.