بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

سوار هواپیما بودم. میم. ب (همان دوست دوستم که ازش کتابهای نمایش را گرفتم) از پشت بغلم کرد، روی زمین نشسته بودیم. حامله بود. نمی‌دانم در خواب و بیداری بودم که یک کشتی پرنده دیدم. با خودم گفتم آهان خودشه. قصه‌ی بعدیم در کشتی پرنده اتفاق می‌افتد. فکر کن زن و مرد توی کشتی پرنده عشق‌بازی کنند. میم بلند شده بود، بیدار شدم. باز کشتی پرنده را می‌دیدم. با انگشت بهش نشان دادم. گفتم قصه‌ی بعدیم این کشتی پرنده است و کشتی رفت توی ابرهای سفید. دوتایی رفتیم لب پنجره و آویزان شدیم. شیشه نداشت. گفتم وای خدای من. و مزارع سرسبز و خانه‌ها و هر چه زیبایی روی زمین بود می‌دیدیم. سوار هواپیما بودیم. گفتم چه زود رسیدیم. و دستهایمان رفت لای ابرها. چقدر خوشحال بودم. گفتم رسیدیم. میم بهم خندید و گفت آره رسیدیم استانبول. و ته دلم از خوشحالی غنج رفت. 

باز از خواب پریدم. خواب توی سرم پرپر می‌زد. اما دلم نمی‌خواست این رویای شیرین از یادم برود.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد