| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
دارم گریه می کنم، گریه ام بند نمی آید. دارم به پادکست احسانو همزمان گوش می دهم، دارد خاطرات انشا خواندن دوازده سالگیش را تعریف می کند.
امروز فهمیدم ژن فعال دارم ، درباره شروع آلزایمر، درباره اینکه شاید این بیماری در پیری اگر تا آن موقع زنده بمانم، سراغم می آید. تازه من به خانم دکتر، مامان شاگردم، نگفتم که آن یکی مادربزرگم از سرطان ریه مرد، که قبلش سرطان پستان گرفته، و چند سال بعد از برداشتن و تراشیدن یکی از پستانهایش، بدلیل ادامه ندادن درمان در دهه هفتاد که خیلی مد نبود شیمی درمانی، زد به ریه اش و عرض شش ماه مرد. الان می توانم ژن های فعالم را بنویسم، دیابت
آلزایمر، کبد چرب، سرطان پستان،
حالا بر اثر یکی از اینها ممکن است بمیرم، شاید هم از چیز دیگری ، شاید مثل این روزها از کرونا.
اما اگر از دل شکستگی بمیرم چه؟
چه ژنی در من فعال بوده ، از کدام قلب شکسته ارث می برم؟
من چه موقعی به خودم اهمیت دادم؟
کی بود که ظرف وجودم اینقدر کوچک و ظریف و شکننده شد؟
چرا منتظر حرف های مهربانانه هستم؟ چرا اینقدر متوقع هستم؟
توقع و انتظار را بریزم دور، در این دنیای بی رحم، بیراهه است که دنبال مهربانی بگردم.
گریه ام تمام شد.
اما بغضم نه.
من خیلی لوسم.می دانم. بهم بخند.
آخرین سه شنبه بهمن ۹۹