بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

آب دهانم را قورت می دهم، موهای خیسم را جمع کرده ام بالای سرم که دوباره گردن درد نگیرم. باید اتاق را جمع کنم. نمی توانم. فکرم جمع نمی شود. ساعت هفت و نیم خبری مثل شوک، فلجم کرده و هی می گویم: وای وای، چرا، خبر آنقدر تکان دهنده بود که ماتم برده. رفیق چندین و چند ساله ام پدرش را امروز صبح از دست داده ومن کاری نمی توانم برایش بکنم. آنقدر عزادار و ناراحت است که نمی تواند جوابم را بدهد. بهش حق می دهم. نمی خواهم آزارش بدهم اما از وقتی شنیده ام حالم خوب نیست. توی دلم انگار هزار رخت چرک می ریزند و می شورند. و من کاری از دستم بر نمی آید. نمی توانم بروم دوستم را در آغوش بگیرم و بگویم متاسفم، تسلیت بگویم و زار زار گریه کنم برای اینکه دیگر پدرش زنده نیست. پدرش تا دیروز زنده و سالم بوده و حالا امروز صبح دیگر نیست. صبح که اینقدر همه چیز خوب و عالی بود. آسمان آنقدر آبی بود که تا ته شهر و همه کوه های آن پیدا بود. آنقدر قشنگ بود که از همان اول صبح که افتادم در خیابانهای این شهر بی در و پیکر و شلوغ هی ابرها را می دیدم قربان صدقه شان می رفتم و با خودم اسم دخترانه ابرا را تکرار می کردم. هر بار دوربین موبایلم را روشن می کردم و پشت فرمان عکس می گرفتم. هر بار که نزدیک بود به ماشین های بغلی یک تکانی بدهم آنها برایم بوق می زدند که یعنی حواست باشد ، فرمان کج می شد، دنده را به سختی عوض می کردم، بعد یاد تو و جمله هایت می افتادم و بلند می خندیدم. اگر مردم می دیدند که دارم تنهایی به صندلی خالی بغل دستم نگاه می کنم و می خندم حتما با خودشان می گفتند دیوانه است. بعد می گفتم آره دیوانه ام. از این کلاس به آن کلاس می رفتم و آنتراکم این بود ، ماه را ببینم سر ساعت دو، نیمه بر شاخه های لخت درختان نیمه خواب زمستانی. و آخرین صحنه هم غروب خورشید بود که آتش باریده بود به خطوط صاف و در هم برهم ابرها. کل امروز قلبم رفته بود  برای ابرها و آسمانی که زلال و شیشه ای بود. اما بعد همه چیز برعکس شد. 

چقدر مرز بین شادی و غم باریک است. دلم و قلبم برای دوست نازنینم مچاله شده و دلم می خواهد که کنارش باشم.


صبح که بیدار شدم انگار مزه زندگی رفته باشد زیر دندانم با خودم تکرارکردم من حالا حالا ها نمی خواهم بمیرم. 

چطور می توانم اینقدر خیال جمع باشم برای اینکه فردا زنده هستم؟

چقدر وحشتناک است. نبودن و فراموش شدن.

از هر دو می ترسم.



آخرین ساعات روز سوم اسفند ۹۹

بعد از شنیدن خبر فوت پدر رفیق شانزده ساله ام


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد