| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
به آخرین ها فکر می کنم. وقتی کسی بمیرد ، به همه کارهایی که برای آخرین بار انجام داده فکر می کنیم. آخرین حرفی که زده، آخرین کارهایی که انجام داده مثلا دراز کشیده و خوابیده و دیگر بیدار نشده، یا سوار ماشین بوده و تصادف کرده و زنده نمانده. یا مریض شده و نفسهای آخر را کشیده و صبح را ندیده. چقدر تلخ شده ام.
مثلا امروز که آسمان مثل حوض شیشه ای آبی رنگی قشنگ بود و پر از موجهای سفید پراکنده و زیبا بود را ندیده. آخرین پیامی که گرفته از بچه اش بوده، یا کسی که دوستش داشته، آخرین تلفنی که بهش شده.
همه اش به این چیزها فکر می کردم. من چطور خواهم مرد؟ چطور خواهی فهمید که من نیستم؟ بیا با هم قرار بگذاریم. من به یک نفر می سپرم که به تو خبر بدهند.
خودت گفتی من زودتر از تو می میرم و هیچ پسری در بیست و پنج سالگی عاشق من نخواهد شد وقتی من چهل سالگی را رد کنم.
آخرین پیامی که نوشتم چه بوده؟ به چه کسی آخرین بار زنگ زده ام؟ پیامهایم را با او پاک می کنم چون هیچ چیز عاشقانه ای ندارد، معمولا داریم از هم کار می کشیم. مثلا لیست خرید، غر زدن هایش که چرا تلفنت را جواب ندادی یا حتی دعوا یا دست از سرم بردارهای من ، یا به من زنگ نزن . چه پیامهایی!
چقدر من بی عاطفه ام. لابد.
همه اش دنبال ردپاهایم می گردم. وبلاگم را پیدا می کنند و باهاش زار زار گریه می کنند. ها ها . عمرا. پشت سرم پچ پچ می کنند.
کاش بعد از مرگ می فهمیدم بقیه چه می کنند! کاش می شد.
نمی توانم فکر نکنم. نمی توانم به چیز دیگری فکر کنم. کاش می توانستم یک دل سیر گریه کنم.
۴ام اسفند نود و نه. سال لعنتی.