بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

دیگر خیال بافی نمی کنم، شاید خیالم هم ته کشیده باشد. اما گردی که بهار پخش کرده ، درختان ارغوان، اقاقی ها، آبشارطلاها، لاله های اندکی که گاه گاه می بینم و ابرها و آسمان مدهوشم کرده، که خودم را غرق در بهار می بینم. غرق در این همه زیبایی که یکجا بعد از زمستانی سخت آمده است. و در دلم چیزی به نام عشق زیاد و زیادتر می شود. خودمم. تنهایی. تنهایی از همه قابها زل می زنم به بهار، از پنجره ها از شیشه ماشین از پشت بام، از هر جا که بشود نگاه کرد و بعد دریچه قلبم باز می شود و می خواهد یکجا همه اینها را جا بدهد در قلب کوچکم، صدای پرنده ها، نسیم و حتی طوفان دیروز که باز خواب و بیدارم کرده بود. همه و همه آرامم می کند. دیگر فشرده نیستم از دلتنگی. رها شده ام از آغوشی که هر بار تصورش می کنم گرمای تنم زیاد می شود. و دستی که بسویم می آید ، سمت لبهایم، سمت قلبم، در این همه زیبایی دود می شود می رود هوا. هر چقدر من خیالم قوی باشد بهار از آن قویتر است. شکوفه ها قویترند، برگهای سبز می آیند می پیچند دور خاطره ها و محوشان می کند. هر آن که می خندم و به وری از بهار می نگرم رهاییم بیشتر و بیشتر است، محبوب من.

۲۶فروردین ۱۴۰۰

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد