ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دایی شاگردم سرزده آمده، چون با وزیر نیرو جلسه داشته و از شهرستان آمده بود برای جلسه فوری آلودگی هوا و بعد از آن آمده بود برای دیدن خواهرزاده اش. موبایلش هی زنگ می خورد، بعد برای چند نفری توضیح داد که امروز برای جلسه به تهران آمده و ساعت یازده باید برگردد به شهرکوچک. موقع حرفهایش شنیدم که می گفت عه این... جون است؟ و نام من را برد. در تلفنهای بعدیش هم گفت من هستم. و از یکی هم عذرخواهی کرد که دیشب بد خوابش کرده. چون دیشب ساعت یازده فهمیده باید برای جلسه به تهران بیاید. به قیافه ش مهندس درسخوانده ای می آید که کارش کاملا دولتی است. و مثل خواهرش زرنگ در کار و درس است.
تا حالا در کنار یک مرد با بچه ها کلاس نداشته ام اما دایی جان دوست داشت با ه بازی کند و هی ذوق می کند از طرز حرف زدنش یا گفتن کلمات به انگلیسی یا کلمه های درست در سن کوچکش.
۱۴۰۰/۹/۲۲