ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
رسیدم خانه بعد از یک ماه، خرید ها را در یخچال جا دادم. لباس گرم پوشیدم چون خیلی سردم است و هر کاری می کنم گرم نمی شوم. گریه نکردم. می خواستم بلند بلند گریه کنم، اما به جایش لپ تابم را روشن کردم تا بنویسم. شاید بهترین کار همین باشد.
و دیگر اینکه من آدم مزخرفی هستم که یکی یکی دارم اطرافیانم را از دست می دهم. قابل توجه خودم که بداند.
به من گفت تو به هیچ وجه صبر و آرامش نداری.
من صبور نیستم؟ چطور شد که به این نتیجه رسید؟ چون خودش دقیقه نود بود؟ نمی دانم. به هر حال من مثل همیشه تک و تنها ، مثل آدم شکست خورده ، دوباره بلند می شوم.
دستانم را روی شانه های خودم می گذارم.
هیچ دیگریی برای من وجود ندارد.
۱۴۰۰/۱۰/۸