| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
قول داده بودم هر رور بنویسم اما تا بیایم همهی کارها را انجام بدهم، روتین پوستی، مسواک و بعدش ساعت ده خوابم میبرد. حتی دیشب یادم رفت آبرسان بزنم. مثل اینکه یادت برود مسواک بزنی.باید چند تا چیز بنویسم و تمرکز ندارم و میدانم اگر هم بنویسم خواهد گفت چقدر آشفتهای. دلم نمیخواهد آشفتگیام را بداند. شاید به خاطر روز شنبه است. شنبه یعنی اتفاقهای عجیبی افتاد. جمعه هم همینطور. و تا وقای که کلمات این روزها درونم انباشته باشد نمیتوانم خوب بنویسم. و حتی آن اتفاقها را هم نمیتوانم بنویسم. نمیتوانم بگویم چه بر من میگذرد. چه حالی دارم شبها ثقتی از خواب میپرم. شاید باید دوباره درمان بگیرم. هوا کمی سرد شده. شنبه باران شدیدی بارید. باران را به یاد میآورم. خیس شدم تا برسم خانهی بابا. باید خیلی پول در بباورم. خیلی عقبم. باید بیشتر بدوم. صبحها توی پارک میدوم. برای همین شب ساعت ده خوابم میبرد. امروز چهاردهمین روز پائیز است.
به خودم قول دادم گه اینجا حتما بنویسم. اما باز فذصت نشد. زندگیم روی دور تند است. آنقدرسریع گه حتی خودمم باورم نمیشود. هفتهی اول مهر به روتین تازهام عادت کردم. صبحها دخترک را بگذارم مدرسه. در پارک بدوم و بعد به خانه برگردم دوش بگیرم. بنوبسم یا به کلاس بروم. ظهر که شد بدوبدو دخترک را از مدرسه بردارم و باز به کلاس بعدازظهر برسم. تا پنج. و شب از خستگی خوابم ببرد. و نیمه شب بیدار شوم و تا ساعتها در تاریکی خوابم نبرد. ساناز میگفت عوارض تنهایی است. دیگری از شبه بیداریهای جنگ میگفت. که او هم مبتلا ست و مضطرب است. من خوبم. دیشب باران خوبی بارید و بالاخره بعد ازده روز پائیز از گرمای تابستان جدا شد و پائیز واقعی رسید. صدایی نیست. این هفته هم سریع خواهد گذشت. باید بخوانم و بنویسم. باید بدوم. همچنان بدوم.
ذیروز رفتیم موزهی معاصر برای دیدن این صورت باقی. مل هم باهاش آمده بود. کلی با هم حرف زدیم دربارهی سفر و کیش. تا فهمیده بودند من بلیط گرفتهام، آنها هم دلشان خورستخ بیایند.از دریا و ماهیها و دیدن طلوع حرف زدم. و تاخیر بسیار هواپیماها موقع رفت و برگشت. دیدنش حالم را بهتر کرد. چند وقتی شد که کلاسها تعطیل شده و دیگر ندیده بودمش. دلتنگش بودم. عکسهای قدیمی و دوربینهای قدیمی جالب بود. چند تا عکس بامزه گرفتهبودیم با دوربینهای قدیمی. نور از میانمان عبور کردهبود. در آخرین راهرو نشستیم و حرف زدیم. به حرفهایش گوش میدادم. چقدر خوب بود کنارش نشستن. و بعد از موزه از همدیگر خداحافظی کردیم و هر کس رفت دنبال کار خودش.
شب اپیزود جدید منتشر کردیم و زحمات چند ماه کارمان را به گوش دیگران رساندیم. امید که آدمها چند لحظهای حال خوب داشتهباشند.
تصمیم گرفتم بیاییم و هر رو بنویسم اینطوری روزمرههایم را فراموش نمیکنم. دیشب سه تا سیب برایم آورده بود و چقدر کیف داشت که سیبهای باغس بود. دو تا زرد و یک قرمز. یکیش را همانطور که حرف میزدیم خوردم. گفتم من عاشق سیبم. باید میگفتم زندگی سیبی است گاژ باید زد با پوست. گاز دوم را خودش زد. محکم و بزرگ. و گفت باید اینطوری گاز بزنی. و حرف زدم و تعریف کردم. و چیزهایی گفتم که احساسم مال بیست سال پیش بود. احساسی که هنوز ما را بهم پیوند میداد. مثل دو دوست و دو انسان. شاید روزی قصهای بلند نوشتم و خودمان را تعریف کردم. خودمان که اینقدر کنار هم معنی زندگی را پیدا کردیم و داستانی عجیب ساختیم.