بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

خواب خیانت زنی را دیدم که می شناسمش ،دیدم که در برابر من ، همانطور که حامله بود ، مردی دیگر را می بوسید ،تعجب کردم ! 

مگر عاشق شوهرش نبود؟

هیچ وقت برای داشتن تو نذر نکردم . 

و تو دیگر نیستی . 

هیچ وقت برای ماندن تو نذر نکردم . 

و تو نماندی .

خوب شد که خواب بود .

به نشانه اعتراض جمع شده بودیم توی بهشت زهرا .هر کسی کنار قبری نشسته بود . قبرهای تازه با پوشش سیمانی . جمعیت زیاد بود . فواد من را پیدا کرد و گفت بیا سر این قبر . و من نشستم بالای قبری که نمی دانستم مال کیست و شروع کردم به گریه کردن . یکهو صدایی بلند همه را ساکت کرد . به فارسی و انگلیسی تهدید کرد که متفرق شوید وگرنه تیراندازی می کنیم . کسی اهمیت نداد . که ناگهان تیراندازی شروع شد . فقط توانستم خودم را در قبر خالی کنار خودم بیاندازم . تمام تنم از ترس می لرزید . نفسم بند آمده بود . همه فرار می کردند . صدای تیراندازی قطع نمی شد . 

از مهلکه با پدرم فرار کردم . دنبال برادر کوچکم می گشتم . از بهشت زهرا که بیرون می رفتیم یکی یکی زن و مرد را می گشتند . به من گیر ندادند و عبور کردم . پدرم را دوباره دیدم که مثل همیشه عینکش را پاک می کرد . پرسیدم برادرم کو ؟نمی دانست .ترسیدم .دنبالش گشتم نبود . یکهو دیدم برادرم با مأموری دارد می آید . مأمور پشت برادرکوچکم را به ما کرد و جای شلاقها را زد بالا که ببینیم و بعد هم او را برد . فریادم بلند شد . 

خوب شد که خواب بود .

همه زخمهای من از عشق است. 

و همه زخمهای تو از شکنجه های زندان بود .

این روزها فقط خاطرات سه نفره یمان برایم پر رنگ می شود . 

 

بازگشت به گذشته و تغییر آن حتی اگر رویا باشد باز هم شیرین است .

گفتم بمیرم الهی و انگار داشتم توی بغلت آب می شدم ،یکی یکی زخمهای روی صورتت را بهم نشان می دادی ، فقط زخمهای روی صورتت .یکی بین دو تا ابروها ، دو تا زخم هم توی ابروهات به قرینه هم .  

مثل همیشه من و تو ، توی ماشینت ، نشسته بودیم و نمی دانم کجا می رفتیم . من مثل بچه ها از سر و کولت بالا می رفتم . روی شانه هات را می بوسیدم . چقدر خسته بود . چقدر خسته بودی . 

وقتی داشتی زخمهایت را  یکی یکی می گفتی انگار تازه فهمیدم چقدر پیر شدی ، موهایت بلند شده بود و یکی در میان خاکستری . 

وقتی از خواب پریدم چشمام خیس بود.

بالاخره اومدی به خوابم.

خوش به حال بنفشه های افریقایی ، 

یاس رازقی 

و گلدان شمعدانی 

که گل می دهند 

و سبز می شوند ، 

بی خیال روزهای کشنده سرمای ظلمت 

و اختناق  

و درد 

و دروغ 

و ...

گذر زمان

هزار بار شنیدن شعرهای فروغ با صدای خودش ، دوباره خواندن کتاب فریدون سه پسر داشت و اشک ریختن با کلمه ها و صداها ... 

آن روزها رفتند  

آن روزهای خوب 

... 

زمان کش می آید .روحم کش می آید . همه چیز در این روزها کش می آید .

از ظلمت به نور

زندگی واقعی را گذاشتم کنار و حالا فقط در رویا است که نفس می کشم ، نتوانستم ، نتوانستم باور کنم و شاید پناه بردم به خیال . 

شاید همه چیز با یک اتفاق آغاز شد .