بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

همه زخمهای من از عشق است. 

و همه زخمهای تو از شکنجه های زندان بود .

این روزها فقط خاطرات سه نفره یمان برایم پر رنگ می شود . 

 

بازگشت به گذشته و تغییر آن حتی اگر رویا باشد باز هم شیرین است .

گفتم بمیرم الهی و انگار داشتم توی بغلت آب می شدم ،یکی یکی زخمهای روی صورتت را بهم نشان می دادی ، فقط زخمهای روی صورتت .یکی بین دو تا ابروها ، دو تا زخم هم توی ابروهات به قرینه هم .  

مثل همیشه من و تو ، توی ماشینت ، نشسته بودیم و نمی دانم کجا می رفتیم . من مثل بچه ها از سر و کولت بالا می رفتم . روی شانه هات را می بوسیدم . چقدر خسته بود . چقدر خسته بودی . 

وقتی داشتی زخمهایت را  یکی یکی می گفتی انگار تازه فهمیدم چقدر پیر شدی ، موهایت بلند شده بود و یکی در میان خاکستری . 

وقتی از خواب پریدم چشمام خیس بود.

بالاخره اومدی به خوابم.

خوش به حال بنفشه های افریقایی ، 

یاس رازقی 

و گلدان شمعدانی 

که گل می دهند 

و سبز می شوند ، 

بی خیال روزهای کشنده سرمای ظلمت 

و اختناق  

و درد 

و دروغ 

و ...

گذر زمان

هزار بار شنیدن شعرهای فروغ با صدای خودش ، دوباره خواندن کتاب فریدون سه پسر داشت و اشک ریختن با کلمه ها و صداها ... 

آن روزها رفتند  

آن روزهای خوب 

... 

زمان کش می آید .روحم کش می آید . همه چیز در این روزها کش می آید .

از ظلمت به نور

زندگی واقعی را گذاشتم کنار و حالا فقط در رویا است که نفس می کشم ، نتوانستم ، نتوانستم باور کنم و شاید پناه بردم به خیال . 

شاید همه چیز با یک اتفاق آغاز شد .

شما می توانید 5 دقیقه و 40 ثانیه مکالمه داشته باشید

صدایت از آن طرف مرزها هم که بگذرد باز همان صداست ، همان صدای شاد ِ پر از زندگی که بدون حرف هم می گوید خوب باش ، باش و زندگی کن ، بخند و بمان ، شاد بمان و نفس بکش ،انگار نه انگار که کیلومترها دوریم ، تو داری می روی سرکار، خواب مانده ای ،مثل وقتی که اینجا بودی ، خنده ام می گیرد ، دلم خیلی برایت تنگ شده ، خیلی تنگ ،من اینجا کنار قلمه های بنفشه ، تمام نیرویم را بکار می برم که اینجا همه چیز خوب است ،  

اما تو باور نکن .

دنیا دار مکافات است آقای دکتر

چهل روز گذشته است ، اما هنوز مادر مصطفی مثل روز اول ، همان دوشنبه کذایی که برایش خبر آوردند پسر دسته گلش را با باتوم کشته اند ، گریه می کند ، سر همان جا که این جماعت امر به معروف و نهی از منکر می کنند  ، برایش حجله گذاشتند ، انگار که عروسیش باشد برایش گل ریختند ، و همه ضجه زدند ، دوستان جوانش مثل ابر بهار برایش گریستند و هنوز که هنوز است یادشان هست که آن شب جلوی جام جم با باتوم زدند توی سرش ، نه اینکه از پله ها افتاده باشد ، هیچ کس جرأت نداشت بگوید که کشته شده ، توی ختم و سر مزار و بهشت زهرا همه فقط گریه می کردند . 

آقای دکتر محمود احمدی نژاد ! 

با شما هستم که وقتی می روی بالای تریبون طوری با ما حرف می زنی انگار که دشمنان خونی تو هستیم ، ما هم مردمیم از جنس همانها که تو می گویی ، به کدامین گناه خون می ریزی؟ 

تنفر را ریخته ای توی تمام وجودم ، کاش می فهمیدی ؟ کاش از این خواب بیهوده بیدار می شدی !نفس ما را می خواهی ببری؟ می خواهی نگذاری ما بلند فریاد کنیم و بگوییم الله اکبر ؟ 

 هه ، نمی توانی . 

درد

ما همه همکلاسی بودیم .زینب حجاریان ، فاطمه شریعتمداری و خیلی ها که پروانه نوشته است .زیر کلاسهای آن خانه قدیمی که هنوز هم پابرجاست و این حکومت از همان جا سرچشمه گرفته .اما حالا بر سر ما چه آمده است ؟ پدرمان ما چه شده اند ؟ چه بر سر پدر زینب آمده؟ 

این روزها خیلی درد دارد مگر نه زینب؟