بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

آرامش

به خودم می آیم و ناگهان می بینم ، چه خوب من را فراموش کردی و من چه خوب فراموشت کردم ، لعنتی ،اما هنوز با منی . دست از سرم بردار . از کوچه ها و خیابانهای ذهنم برو . برو آن قسمت مغز که دیگر به یادم نیاوری روزهایی که داشتمت. از جلوی مغازه ها عبور می کنم . کتاب فروشی های انقلاب ، با پول و بی پول . خوشبخت و گاهی هم ناخوشبخت . در کنارم هستی و نیستی . از خوارزمی عبور می کنم و تو را  می بینم با پیراهن آبی و کوله ایستاده ای منتظر من و من این بار دیر کرده ام . چرا هیچ وقت قهوه فرانسه نرفتیم . شاید بهتر شد که نرفتیم ، آن وقت هی تو را باید پشت پوسترهای روی شیشه آنها می دیدم و بستنی های رنگی از گلوی پائین نمی رفت .هنوز با منی و من چگونه می توانم تو را فراموش کنم .شاید توی آن کتاب فروشی قدیمی دنبال نوشته های نایاب برشت می گردی یا هنوز کنار تاکسی ایستاده ای که من سوارش هستم ، هیچگاه دلت آش نخواسته ؟ هزار بار هم که از آنجا بگذرم مثل همان روز .مثل همان روز .از دلم برو .از بس که پیاده رفتم تمام شهر را تاول زده انگشت های پایم .چرا فراموش نمی شود ؟ 

بهم گفت بهش فکر نکن و من آرام گرفتم .خیلی وقت است که آرامم .

love theme for nana

نمی خواهد خراب کند . اصلا ً فکر آن نیست که چیزی را از بین ببرد اما ناخودآگاه ، قطره قطره که می چکد دیوار را سوراخ می کند و رودخانه باریکی هم که باشد سیل می شود و می زند همه چیز را زیر و رو می کند . می خواهد که زندگی پابرجا باشد . نمی تواند جلوی دوست داشتنش را بگیرد . چه کند ؟چگونه می تواند بگذرد ؟ باید بگذرد اما نمی تواند . 

برای هر کسی بگویی چندشش می شود . از تو بدش می آید . از بین بردن و خراب کردن و نابودی -هیچ کس آن را نمی پسندد - حداقل در ظاهر .اما ویرانگری قصد و نیتش نیست . می خواهد که دوست بدارد .  

البته همیشه در حاشیه است و ارزشی ندارد . آن ته مه ها شاید دیده شود و کمرنگ .همیشه دلتنگ است اما چه اهمیتی دارد کسی که دیر رسیده است و حالا آرزو می کند کاش آن سالها که مرد ، عاشق زنش می شود ، به جای زن  ِمرد بود ؟

دل کندن

پسرم ایستاده بود کنارم ، به من ، به زانوهایم تکیه داده بود ، قدش تا زانوهایم بود . نگاهش به رو به رو بود ، مثل من که روبه رو را نگاه می کردم ، نمی دانم چگونه دیدم که پا ندارد و به جای پاها دیدم ریشه دوانده توی خاک مثل بنفشه افریقایی . ترسیدم . چطور بغلش کنم که ریشه هایش از خاک جدا نشود و نمیرد ؟ چگونه با خودم ببرمش ؟ من که دارم از اینجا می روم ؟ چرا پسرم نمی خواهد با من بیاید ؟

دیوانگی

- هر روز صبح جایی هست که من از آن عبور می کنم و آنجا لاله های وحشی بنفش باز می شوند ، دور و برم را نگاهی می اندازم که کسی نباشد ، دو سه تا می چینم و لای دفترم می گذارم . عصر که بر می گردم خبری از لاله های بنفش وحشی نیست . بسته شده اند تا فردا دوباره بهم سلام کنند . 

- بهتان نگفتم که چند بار دیدمتان .روح سرگردانتان را توی خیابانهای شهر دیده ام که بدنبال من می گشتید .اما حالا نبود . نمی دانم کی هست .شاید در سالهای نیامده باشد این روزها . 

- به یادم باش. 

- بوی طالبی که به مشامم می رسد ، یاد کلاس زبان بچگی هایم می افتم و استاد زبانم که مثل شما طوری تشویقم می کرد که قند توی دلم آب می شد . همانجا بود که فهمید می توانم . و چقدر لهجه ام را دوست داشت . همان موقع که پنجم دبستان بودم هم عاشق مردهای زن دار می شدم .

مرا ببخش

از دستم پرید . مثل الکلی که بی هوا و بی حواس می پرد . همان یک ذره که فکر می کردم برایش مهم هستم از دستم رفت.بهم گفت تو خنگ نیستی خیلی هم با هوشی . و من نمی دانم یکهو چم شد که حرفهای خودش را بهش زدم و انگار چیزی درونمان فرو ریخت . شاید فکر کرد مسخره می کنم و متلک می گویم . ناراحت شدم و او هم از دست من آنقدر عصبانی شد که سکوت کرد و بهم گفت بچه ای . و من تصدیق کردم که بچه ام . باید بگویم و اعتراف کنم تا این بغضی که از دیشب مانده شاید تمام شود . تمام شب کابوس دیدم .و گریه کردم شاید که من را بخشیده باشد . گفت بعدا ً مفصلا ً راجع به آن حرف خواهیم زد و من متنفرم از بعدا ً چون هیچگاه نمی آید . اگر عمری باشد و من گفتم اگر من بمیرم چه ؟

دلم نمی خواهد اردیبهشت تمام شود

خدای را  

مسجد من کجاست ؟ 

ای ناخدای من 

 .......

با دستهای عاشقت  

آنجا 

مرا  

مزاری بنا کن ! 

شاملو 

بلعیدن

برایت گریه می کنم .برای تو نیز. نمی دانم کدامتان اما گریه ام می گیرد و نمی توانم به هیچ کدامتان بگویم . فقط چرایی در ذهنم نقش می بندد . از همان چراها که هیچ جوابی برایش نیست .  

کم خوابیهای شبانه آزارم نمی دهد اما کسلم می کند .

آئورا ی کارلوس فوئنتس کتابی که زمینش نمی گذارم تا به انتهای بی زمانش برسد .و در پایان مثل بهت زده ها می شوم .عاشق جمله بونوئل می شوم که می گوید :اگر می توانستیم در حال گذشتن از آستانه جوانی خود را باز یابیم اگر می توانستیم در این سوی در پیر و همین که پا به آن سوی می گذاشتیم جوان باشیم آن وقت چه می شد ...؟  

و مثل خر توی گل گیر می کنم وقتی هیچ کدام از موضوع هایی که برای پایان نامه ام انتخاب کرده ام خوب نیست . من باید از اسطوره و نماد و زن که موضوعات مورد علاقه ام است بگذرم و چیزی سمبل کنم .   

اما نمی دانی چه لذتی دارد وقتی از میان آن همه کتاب و رده دئویی یک کتاب راپیدا می کنی یا اینکه دیگر می دانی مرگ فروشنده آرتور میلر کجای قفسه هاست و چشم بسته آن را می آوری یا کتابهای بیضایی یا شاهنامه فردوسی یا نمایشنامه های پینتر یا ... نمی دانی چقدر لذت می برم از اینکه گاهی صدای کتابها را می شنوم که در لابه لای قفسه ها قدم می زنند ...  

شوک

اریک امانوئل اشمیت نمایشنامه نویسی که شما را با هر جمله اش غافلگیر می کند .