| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
صدایت از آن طرف مرزها هم که بگذرد باز همان صداست ، همان صدای شاد ِ پر از زندگی که بدون حرف هم می گوید خوب باش ، باش و زندگی کن ، بخند و بمان ، شاد بمان و نفس بکش ،انگار نه انگار که کیلومترها دوریم ، تو داری می روی سرکار، خواب مانده ای ،مثل وقتی که اینجا بودی ، خنده ام می گیرد ، دلم خیلی برایت تنگ شده ، خیلی تنگ ،من اینجا کنار قلمه های بنفشه ، تمام نیرویم را بکار می برم که اینجا همه چیز خوب است ،
اما تو باور نکن .
چهل روز گذشته است ، اما هنوز مادر مصطفی مثل روز اول ، همان دوشنبه کذایی که برایش خبر آوردند پسر دسته گلش را با باتوم کشته اند ، گریه می کند ، سر همان جا که این جماعت امر به معروف و نهی از منکر می کنند ، برایش حجله گذاشتند ، انگار که عروسیش باشد برایش گل ریختند ، و همه ضجه زدند ، دوستان جوانش مثل ابر بهار برایش گریستند و هنوز که هنوز است یادشان هست که آن شب جلوی جام جم با باتوم زدند توی سرش ، نه اینکه از پله ها افتاده باشد ، هیچ کس جرأت نداشت بگوید که کشته شده ، توی ختم و سر مزار و بهشت زهرا همه فقط گریه می کردند .
آقای دکتر محمود احمدی نژاد !
با شما هستم که وقتی می روی بالای تریبون طوری با ما حرف می زنی انگار که دشمنان خونی تو هستیم ، ما هم مردمیم از جنس همانها که تو می گویی ، به کدامین گناه خون می ریزی؟
تنفر را ریخته ای توی تمام وجودم ، کاش می فهمیدی ؟ کاش از این خواب بیهوده بیدار می شدی !نفس ما را می خواهی ببری؟ می خواهی نگذاری ما بلند فریاد کنیم و بگوییم الله اکبر ؟
هه ، نمی توانی .
راه می افتیم در باغ طوطی ، چقدر تغییر کرده ، درختها را بریده اند و همه جا یکدست پر از قبر است .با مائده می نشینیم کنار سنگ سفید .کنار مادر بزرگی که چشمانش به رنگ دریاست .
به صورت خیسم نگاه می کند و با صدای بچه گانه اش می پرسد به چی فکر می کنی ؟می مانم چه بگویم . آخر این سؤال را از کجا آوردی دختر دایی چهار ساله من ؟ من جواب می دهم به آرزوهام . و انگار معنی آن را نمی داند هیچ نمی گوید .در این لحظه هزار فکر توی سرم است و هزاران دعا . برای تو . دوستانم . برای این روزهای تلخ .برای برادر ساره که گم شده است و هیچ خبری از آن نیست . برای فاطمه شمس و صبرش.شادی صدر و بقیه. برای دختری که از زندان آزاد شده و هر روز آرزوی مرگ می کند.پر از فریاد می شوم . پر از بغض بی پایان .
روز بعد از کودتای سیاه آمده بیرون . مثل بقیه که از شدت خشم و ناعدالتی بیرون آمدند به نشانه اعتراض که گیر یکی از همین گاردی ها افتاد یا ضد شورشی ها یا لباس شخصی ها ، چه می دانم ، همین ها که مست و لاابالی ریخته بودند توی خیابان و شیشه ها را خرد می کردند و تقصیر مردم می انداختند ،دختر را برداشته بود برده بود توی یکی از ساختمانهای خلوت دولتی و توی آسانسور دخلش را آورده بود ، می دانی دخل یک دختر را توی ایران آوردن یعنی چه آقای دکتری که دود چراغ خوردی ؟یا می خواهی برایت توضیح دهم ؟یعنی حسابی کتک خورده و بهش تجاوز شده بود . می فهمی !وقتی شنیدم اشک توی چشمهایم جمع شد و هر بار که یادش می افتم می لرزم و با خود می گویم آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
توی سرم صدای سگ مثل آونگ ساعت این طرف و آن طرف می رود .چند وقت یکبار هم پاچه این و آن را می گیرم .بهتر از این نمی شود !
نگرانی توی دلم لانه کرده ، حالا هر جا که می روم یا هر کاری که می کنم ، نگرانم . اتفاقات بد پشت سرهم و بدون وقفه رخ می دهند ، وقتی تلفنت هنوز بوق آزاد می زند یک نفس راحت می کشم که توی هواپیمای سقوط کرده نبودی ، که توی آشوبهای شبانه نبودی ، که دستگیرت نکردند ، که نبردنت اوین یا هنوز زنده ای و نفس می کشی ...حتی ایمیلهایی که فوروارد می کنی نشانه خوبی است از اینکه نگرانیهایم کمتر شوند .اما چه فایده ؟
روزهای تلخ و سیاه پایانی ندارند ؛ حتی سایه درختان هم خنک نیست .آتش آتش آتش .آتشی سوزان به دامنم افتاده که هیچگاه خاموش نخواهد شد .کودکان آینده به چه امیدی بدنیا خواهند آیند ؟ پاسخی نیست !هست ؟
حقیقت هیچگاه از بین نخواهد رفت .
شنبه روز بدی بود .روز بی حوصلگی .و ساعت شش توی ماشین وقتی قطره های بزرگ باران می ریزد روی شیشه ؛بلندبلند گریه می کنم .
یکشنبه جلوی دانشگاه تهران با دانشجویان شعار می دهم و اشک توی چشمهایم جمع می شود .پر از خشم می شوم .خس و خاشاک تویی ...
دوشنبه در خانه زندانی ام .مثل مرغ پرکنده پای تلفن هی از این وآن خبر می گیرم .پدرم که به خانه می آید از جمعیت میلیونی انقلاب تا آزادی می گوید .جان می گیرم .
چهارشنبه از هفت تیر تا ولی عصر دستم را به نشانه پیروزی بالا می گیرم .
شنبه باز خون
...
شبها بالای پشت بام روی بلند ترین نقطه گوشهایم پر صدای خدا بزرگتر است می شود.
کسی به فکر باغچه نیست .باغچه دریای خون شده است .
دلشوره ؛ وحشت و ترس ؛دلشوره ...
سال بلوا آغاز شده است .