| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دیروز
بعد از خرید کتاب جنبش های هنری قرن بیستم که رنگ جلدش سبز خوش رنگی شده ،و حسابی به ذوقم آورد ،بعد از پیاده روی طولانی تا قهوه فرانسه ، و دیدن آن زن مست پای برهنه توی پیاده رو که روسری اش را برداشته بود و سیگار می کشید و لیوانش خالی شده بود ، که حسابی باهاش حال کردم ، بعد از خوردن بستنی های رنگی با راضیه و ساناز توی قهوه فرانسه و چرپ و پرت گویی های من ، بعد از گذشتن از جلوی دانشگاه تهران و به یاد آوردن روزهایی تلخ از خرداد و تیر ، بعد از خداحافظی ، بعد از بالا رفتن از خیابان کارگر و پیچیدن یک بغض بی دلیل ،بعد از سواری گرفتن از اتوبوس ، بعد از همه این بعد ها ،
شاید روزی دلم برای این بعدها خیلی تنگ شود .
روی شنهای نرم کنار ساحل اقیانوس می دویدم ، انگار که دنیا را به من داده باشند ،پاهایم خیس نمی شد ، فقط توی شنهای نرم و طلائی فرو می رفت ، روی آب راه می رفتم ،
و در آسمان آبی دو تا قایق شناور بود که در بادبانهایشان باد جریان داشت . قایق پرنده .
سبک و شاد . مثل بچگی هایم .
سر کلاس نفس تنگی داشتم ، نمی دانم چرا اما نفسم بالا نمی آمد . حرف می شنیدم و باز هر چقدر صاف می نشستم و راست می کردم کمرم را اما باز نفسم بالا نمی آمد . دلم آنقدر تنگ بود که حد نداشت و فقط به صدا گوش می دادم .تمرکزم کم بود . دلم می خواست سرم را روی میز بگذارم و به صدا گوش دهم .
اما حیف بود که مهربانی نگاه و نفس را با هم از دست بدهم .
خوب بود ، با اینکه توی دلم رخت می شستند اما عالی بود .
صدایش که توی گوشی تلفن می پیچد ، تمام تنم می لرزد ، مثل وقتهایی که سردم است . سوال می کند ، جواب می دهم . و آخر سر مثل همیشه ها که خیلی وقت بود برایم حرف نزده بود ، شروع می کند و این بار می گوید من امید دارم . من دلم روشن است که اتفاق خوبی در پیش است و من قند توی دلم آب می شود و برای رسیدن به هدفم مصمم تر می شوم . می پرسد خوشحالی؟ می گویم خوشحالم . جواب می دهد ازخوشحالی تو خوشحالم .
صدای غریبه که تو فضا می پیچد با صدای تو مقایسه اش می کنم ، بی اختیار . بدون هیچ قصد و غرضی .نمی دانم چرا اما یاد صدای تو و حرف زدن تو می افتم .تو کلمات را قشنگ می گویی طوری که لازم نیست توی ذهنم حدس بزنم چه گفتی . و لازم نیست هی بگویم چی ؟ بله ؟و آهنگ صدایت زیباست .
نمی دانم چرا در ذهنم دنبال صدا و نگاه آشنای تو می گردم .
از اینجا که محل کار من است ، وقتی پنجره هایش را صبح باز می کنم ،نور می ریزد و هوای خنک پائیزی . صورت ترانه علیدوستی در فیلم درباره الی روبه رویم ظاهر می شود و صدای جیغ بچه های مدرسه دخترانه آن طرف خیابان می پیچد توی گوشم .
مردمان متفاوتی اینجا می آیند ، شاد ، غمگین ، معترض و عصبانی ، مهربان و با دقت ، عجول و بی حوصله و گاهی مرمانی که مال این کشور نیستند .
فرصت سر خاراندن ندارم .
اینجا همه چیز تحت کنترل است ، دوربین ها ما را می پایند و شنودهای تلفنی به راهند .خوب است که فکرم را نمی توانند بخوانند و دلتنگی هایم را نمی فهمند .
هیچ چیز مانع من نیست . هیچ چیز نمی تواند مانعم باشد .نمی گذارم چیزی مانعم شود برای رسیدن به هدفم .
توی یک ساعت اضافه دیشب کتاب ادبیات مرده است هنری میلر که مدتها دستم بود را تمام کردم ،به مناظر این چند روز فکر کردم ، رعد و برق های پر نور که آسمان را روشن می کرد ، باران های سیل آسا که حسابی زیرش خیس شدم ، پشته پشته ابرهای سفید که حال و هوای پائیزی به همه جا داده بود .این تابستان هم رفت . گاهی بد ، گاهی خوب . کتابهایی که به سراغشان رفتم برای چندمین بار . سفرهای کوتاه و بلند . مهمانی های پشت هم و نیامدن به خانه و تنهایی و دلتنگی و نبودن مریم .ماه رمضان که تمام شد ، خوابهایم نیز تمام شدند . حیاط مدرسه تو ، با آن درختان بلند چنار و شمع هایی که روشن کرده بودند از یادم نمی رود . و به امید روزهای بهتر چشمهایم را بستم .
به نشانه اعتراض جمع شده بودیم توی بهشت زهرا .هر کسی کنار قبری نشسته بود . قبرهای تازه با پوشش سیمانی . جمعیت زیاد بود . فواد من را پیدا کرد و گفت بیا سر این قبر . و من نشستم بالای قبری که نمی دانستم مال کیست و شروع کردم به گریه کردن . یکهو صدایی بلند همه را ساکت کرد . به فارسی و انگلیسی تهدید کرد که متفرق شوید وگرنه تیراندازی می کنیم . کسی اهمیت نداد . که ناگهان تیراندازی شروع شد . فقط توانستم خودم را در قبر خالی کنار خودم بیاندازم . تمام تنم از ترس می لرزید . نفسم بند آمده بود . همه فرار می کردند . صدای تیراندازی قطع نمی شد .
از مهلکه با پدرم فرار کردم . دنبال برادر کوچکم می گشتم . از بهشت زهرا که بیرون می رفتیم یکی یکی زن و مرد را می گشتند . به من گیر ندادند و عبور کردم . پدرم را دوباره دیدم که مثل همیشه عینکش را پاک می کرد . پرسیدم برادرم کو ؟نمی دانست .ترسیدم .دنبالش گشتم نبود . یکهو دیدم برادرم با مأموری دارد می آید . مأمور پشت برادرکوچکم را به ما کرد و جای شلاقها را زد بالا که ببینیم و بعد هم او را برد . فریادم بلند شد .
خوب شد که خواب بود .