بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

دوست قدیمی ام من را به یاد نمی آورد . من دوست قدیمی ام را به یاد نمی آورم . 

کمی ترسناک است .

هی نوشتم حالم ازت بهم می خورد ، ازت متنفرم ، خیلی بی معرفتی ، هی پاک کردم ، هنوز همه چیز بوی تو را دارد ، همه جا ، یادآور توست ، و من دیشب حالم بد شده بود ، از این همه یادآوری بی رحمانه دلم و کاغذ پاره هایی که نگه داشتم ، نمی دانم برای چه وقت ، روی کارت تبریک تولدم را برای هزارمین بار خواندم .تازه بعد از چهار سال فهمیدم خودکاری که باهاش  نوشتی ،داشته تمام می شده ،همه آنها را بزور نوشته بودی ، هی فحش می دادم به خودم به تو و این روزهای سگی .

برای کودکی باقی مانده در درونم 

بادکنک می خری؟ 

دلم یک عالم بادکنک های رنگی می خواهد که نخ بلندی داشته  باشند تا از بالاترین نقطه شهر آنها را رها کنم . 

دیروز 

بعد از خرید کتاب جنبش های هنری قرن بیستم که رنگ جلدش سبز خوش رنگی شده ،و حسابی به ذوقم آورد ،بعد از پیاده روی طولانی تا قهوه فرانسه ، و دیدن آن زن مست پای برهنه توی پیاده رو که روسری اش را برداشته بود و سیگار می کشید و لیوانش خالی شده بود ، که حسابی باهاش حال کردم ، بعد از خوردن بستنی های رنگی با راضیه و ساناز توی قهوه فرانسه و چرپ و پرت گویی های من ، بعد از گذشتن از جلوی دانشگاه تهران و به یاد آوردن روزهایی تلخ از خرداد و تیر ، بعد از خداحافظی ، بعد از بالا رفتن از خیابان کارگر و پیچیدن یک بغض بی دلیل ،بعد از سواری گرفتن از اتوبوس ، بعد از همه این بعد ها ،  

شاید روزی دلم برای این بعدها خیلی تنگ شود .

دم صبح

روی شنهای نرم کنار ساحل اقیانوس می دویدم ، انگار که دنیا را به من داده باشند ،پاهایم خیس نمی شد ، فقط توی شنهای نرم و طلائی فرو می رفت ، روی آب راه می رفتم ،  

و در آسمان آبی دو تا قایق شناور بود که در بادبانهایشان باد جریان داشت . قایق پرنده . 

سبک و شاد . مثل بچگی هایم .

مثل ترم اول

سر کلاس نفس تنگی داشتم ، نمی دانم چرا اما نفسم بالا نمی آمد . حرف می شنیدم و باز هر چقدر صاف می نشستم و راست می کردم کمرم را اما باز نفسم بالا نمی آمد . دلم آنقدر تنگ بود که حد نداشت و فقط  به صدا گوش می دادم .تمرکزم کم بود . دلم می خواست سرم را روی میز بگذارم و به صدا گوش دهم .  

اما حیف بود که مهربانی نگاه و نفس را با هم از دست بدهم .  

خوب بود ، با اینکه توی دلم رخت می شستند اما عالی بود .

صدای تو کم است

صدایش که توی گوشی تلفن می پیچد ، تمام تنم می لرزد ، مثل وقتهایی که سردم است . سوال می کند ، جواب می دهم . و آخر سر مثل همیشه ها که خیلی وقت بود برایم حرف نزده بود ، شروع می کند و این بار می گوید من امید دارم . من دلم روشن است که اتفاق خوبی در پیش است و من قند توی دلم آب می شود و برای رسیدن به هدفم مصمم تر می شوم . می پرسد خوشحالی؟ می گویم خوشحالم . جواب می دهد ازخوشحالی تو خوشحالم . 

صدای غریبه که تو فضا می پیچد با صدای تو مقایسه اش می کنم ، بی اختیار . بدون هیچ قصد و غرضی .نمی دانم چرا اما یاد صدای تو و حرف زدن تو می افتم .تو کلمات را قشنگ می گویی طوری که لازم نیست توی ذهنم حدس بزنم چه گفتی . و لازم نیست هی بگویم چی ؟ بله ؟و آهنگ صدایت زیباست . 

نمی دانم چرا در ذهنم دنبال صدا و نگاه آشنای تو می گردم .

روزانه

از اینجا که محل کار من است ، وقتی پنجره هایش را صبح باز می کنم ،نور می ریزد و هوای خنک پائیزی . صورت ترانه علیدوستی در فیلم درباره الی روبه رویم ظاهر می شود و صدای جیغ بچه های مدرسه دخترانه آن طرف خیابان می پیچد توی گوشم .  

مردمان متفاوتی اینجا می آیند ، شاد ، غمگین ، معترض و عصبانی ، مهربان و با دقت ، عجول و بی حوصله و گاهی مرمانی که مال این کشور نیستند . 

فرصت سر خاراندن ندارم . 

اینجا همه چیز تحت کنترل است ، دوربین ها ما را می پایند و شنودهای تلفنی به راهند .خوب است که فکرم را نمی توانند بخوانند و دلتنگی هایم را نمی فهمند . 

هیچ چیز مانع من نیست . هیچ چیز نمی تواند مانعم باشد .نمی گذارم چیزی مانعم شود برای رسیدن به هدفم . 

توی یک ساعت اضافه دیشب کتاب ادبیات مرده است هنری میلر که مدتها دستم بود را تمام کردم ،به مناظر این چند روز فکر کردم ، رعد و برق های پر نور که آسمان را روشن می کرد ، باران های سیل آسا که حسابی زیرش خیس شدم ، پشته پشته ابرهای سفید که حال و هوای پائیزی به همه جا داده بود .این تابستان هم رفت . گاهی بد ، گاهی خوب . کتابهایی که به سراغشان رفتم برای چندمین بار . سفرهای کوتاه و بلند . مهمانی های پشت هم و نیامدن به خانه و تنهایی و دلتنگی و نبودن مریم .ماه رمضان که تمام شد ، خوابهایم نیز تمام شدند . حیاط مدرسه تو ، با آن درختان بلند چنار و شمع هایی که روشن کرده بودند از یادم نمی رود . و به امید روزهای بهتر چشمهایم را بستم .

دیدی بارون اومد ...