| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
روزهای لعنتی پشت سرهم می گذرند اما نمی گذارم بدون دوست و کتاب و چیزهای قشنگ تمام شوند و این می شود راز زندگی من .خواندن نمایشنامه ای از دوستی عزیز توی اتوبوس و رفتن به درون آدمهایی آن سر دنیا و تکان خوردن پیاپی در درونم .حرفهایی پر لبخند و شادی و بعضی وقتها هم پر غصه و غم . و دنیا پر شده از داستانهای ما . ما آدمهایی که بهم دل می بندیم و از هم دل می کَنیم . سفر می کنیم به روزهای دور از پشت میزی شیشه ای کوچک که پاهایمان زیرش جا نمی گیرند . صداهایمان می پیچد در راهروی زمان و برای همیشه لحظات ضبط می شوند درون قلبهایمان . و کی دوباره می شود که بهار بیاید و باز هم کنار هم جمع شویم ؟
یک چیزهایی از شنبه یا یک شنبه یا نمی دانم از کی توی وجودم وول می زند . و هی ادامه پیدا کرده و نمی خواهد متوقف شود و شاید روزهای اوجم باشد برای عادت کردن به شرایطی که نمی دانم چیست . شاید هم همان روزهاست .مثل قبل .
همه یاد گرفته اند وقتی می خواهند با هم در مورد کلمه ای یا موضوعی حرف بزنند اول بگویند خوب تعریف شما از این کلمه چیست ؟ بعد هر کدام تعریف خودشان را می گویند که اگر تعریفشان شبیه به هم باشند می توانند بحثشان را ادامه دهند و گرنه دعوایشان می شود احتمالا ً .
توی سر پر از فکر من کلمه هایی هستند بدون معنی . هزار تا کتاب مثلا ً رمانتیک خوانده ام که مثلا ً عشق یعنی چه یا زندگی چیست یا فیلمهای اینطوری دیده ام اما هنوز نفهمیده ام . عشق رسیدن است یا نرسیدن؟ زندگی همین لحظه هاست که تند تند می گذرند یا چیز دیگری است .
بعضی وقتها هم فکر می کنم عشق وجود ندارد و همه اینها قصه ها و افسانه هایی است که ما برای دلخوشی و سرگرمی ساخته ایم . بی انتها و تا ابدیت . چون در زندگی واقعی مصداقی از آن پیدا نمی کنم .
و این رویاها و خیالات شبانه من است .
برهمن من کجاست ؟
بویی که آنچنان شدید می پیچد توی سرم ، بوی بنفشه است و داستانی کوتاه از مندنی پور ، که کلماتش همچون همان بوی بنفشه مست کننده هستند.
کتابها هم بو دارند . مثل کتاب بوی سنبل ، بوی کاج که دم عید خواندم و برای همان روزهای اول سال خوب بود . فصل بنفشه ها قشنگترین روزهاست و رنگهای زیبایشان من را سر ذوق می آورد .
کاش می شد زودتر از خرداد دفترهایم را می دیدی که خودم درست کرده ام ، دفترهایی با بوی بنفشه که شاید درونش کلمه هایی نقش ببندد از جنس بنفشه .
یادم می رود . خیلی از کارها و چیزهایی که باید بنویسم و انجام دهم یادم می رود . یادم می رود که بگویم وقتی باران این همه بی هوا و بی حواس شروع به باریدن می کند من خیلی تنهایم اما خوب است که همین باران لحظه ای کوتاه از خوشبختی برایم می آورد که به یادتان بیفتم .دلم می خواهد حرفهایی بزنم که تا به حال به هیچ کس نگفته ام و هنوز هیچ کسی را پیدا نکرده ام . خیلی سخت است حرفهایی داشته باشی و نتوانی بگویی . از گفتنشان بترسی . ترسی عمیق و وحشت آور . مثل خوابهایم که عجیب و غریب است و گاهی نمی توانم بگویم .
دلم می خواهد چشم بدوزم به دهانتان و کلمه ها را که توی هوا می ریزید جمع کنم توی گوشهایم و صدایتان را همواره در خودم داشته باشم . چرا نمی شود ؟
نمی شود یک نگاه را قاب گرفت توی چشمها و تا همیشه بهش نگاه کرد ؟ شاید آن نگاه خودش هم باید بخواهد که جاودانه شود .
خیلی وقت است نتوانسته ام داستانی بنویسم .
تو پشتت به من بود . ایستاده بودی و باد چادرت را تکان می داد . صورتت را حدس می زدم وقتی با آن دوست جوانت حرف می زدی .با دیگران منتظر بودیم چراغ سبز شود . این چراغ لعنتی طولانی که تنها طولانی تر هم می گذرد . حتی مولود هم نبود که با پر حرفی هایم سرش را بخورم . نخواستم مزاحمت شوم . همان صبح توی دانشگاه هم خیلی حوصله نداشتی .حتی مثل امروز خیالی نداشتم . فکری عجیب و غریب که دیوانه ام کند . نگاهم رفت آن طرف خطهای موازی سفید که دوستی از سالیان دور کنکور هنر ایستاده بود . از این چراغ لعنتی خوشم آمد که باز هم کش بیاید و من دل سیر دوست دوران گذشته ام را ببینم . وسط خطهای سفید شد سلام ما . و با هم آمدیم در روزهای گذشته که بی خبر اما در دل هم گذرانده بودیم . و قرارهای برای آینده رقم خورد . حالا عاشق چراغهای قرمز طولانی ام .
و دفترهای خاطراتی که به دست دوستی به امانت مانده و سوزانده نشده .
این رویاهای یک زن بیست و هشت ساله نیست . رویاهای دخترک هشت + بیست ساله ای است که هم هشت ساله بیست ساله و بیست و هشت ساله است .
خواستم که تو هم باشی . من و تو . جایی دور .این بار روی زمین . ناکجاآبادی که مثل بهشت است گو خود بهشت است . من به تو رای می دهم و تو به خودت . تو خان می شوی و من زن خان .
تو شبها کتاب می نویسی و من نوشته هایت را باز نویسی می کنم با کامپیوتری که داریم .
دوستانمان کم کم خبردار می شوند و می آیند جایی که ما هستیم .و ما تنهاییم با تنهایان دیگر .
ما ته دلهایمان شادی عجیب و پایان ناپذیری هست که نمی توانم توصیفش کنم . طوری که دل آدمی همیشه لبریز خوشبختی است .
خیلی فکرهای دیگری هم داشتم اما یادم رفته .
آتش بدون دود نام کتابی از نادر ابراهیمی است .
خوب شد کسی من را توی کتابخانه ندید وقتی گالان کشته شد و وقتی سولماز فهمید شوهرش کشته شده . نمی دانم چرا اینگونه سخت با آدمهای توی داستان درگیر می شوم .
حالا بعد از یک ماه آمدنت پنج ساعت کنار تو نشستن غمنیمت است . فقط بهت نگاه کنم . به صدایت گوش کنم و راه رفتنت را ببینم و لذت ببرم . عکسهایی که از سفرت گرفته بودی دیدیم و من عاشق سفره هایی شدم که آن سر دنیا چیدی . با سلیقه و ایرانی و غذاهایی که از توی عکس هم بویشان را می فهمیدم و می دانستم چقدر خوشمزه اند .جای تو خالی است با من و نازی . نازی برایم چای می آورد . می خندیم . با شکلات و شیرینی می خوریم و حرف می زنیم . اما باز بعضی حرفها می ماند . می گویم باز هم بعضی حرفها می ماند برای گور .
عکسهایی که برای من گرفته شده بود و به یاد من . چقدر جای ما خالی است در میان قابهایی خالی .
دغدغه آدمهای آن سر دنیا هم عجیب است . چه ایرانی چه غیر ایرانی .