| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
تعبیر خوابها چیزی فراتر از فکرهای ما است .
دیشب خواب دیدم که یک بچه مکزیکی دارم . یعنی بچه ام از مردی مکزیکی است . بدنیا آمد و من بهش شیر دادم و حتی می خواستم عوضش کنم و دنبال پنبه ریز برایش می گشتم . خنده دار نیست ؟انگار موهایم را رنگ کرده بودم .شرابی یا رنگ موهای لعبت . یادم نیست .
دیشب دلم می خواست تو کتاب بار دیگر شهری که دوست می دارم نادر ابراهیمی را برایم می خواندی . نمی شود آن را ضبط کنی و بعد هر وقت دلم تنگ شد گوش بدهم ؟
به اختلاف زمان فکر می کردم . وقتی من اینجا نشسته ام پشت کامپیوتر توی دانشگاه آنجایی که تو هستی داری درس می خوانی دو ساعت و نیم با اینجا فاصله دارد . یا برادرم که رفته سفر با ما یک ساعت و نیم زمانش متفاوت است .یا وقتی با تو چت می کردم گفتی ساعت بیست دقیقه مانده به دوازده ظهر است و من ساعت روی میزم نه و نیم شب را نشان می داد . و حالا هر شب موقع خواب عقربه های ساعت را عقب و جلو می برم و توی ذهنم کم و زیاد می کنم تا بدانم هر کسی هر جا هست کجای روز قرار گرفته یا خورشید کجای آسمان است ؟ به مرده ها هم فکر می کنم . آنها در کجای روز قرار دارند ؟ برای آنها ابدیت معنا پیدا کرده ؟ یا هنوز درگیر زمان آنجایند ؟ تو با من در یک زمانی اما چقدر از من دوری . در کجای جهان ایستاده ای ؟ در کنار تو در دورترین جای جهان ...
کاش میشد از اول شروع کرد یا جایی رفت دور که کسی من را نمی شناخت .
گاهی آنقدر دل آدمها می گیرد که هیچ حرفشان نمی آید . مثل این روزهای من . دیگر آنقدر پرم که نمی توانم چیزی بگویم . و آنقدر از همه چیز توی ذهنم ریخته شده که مغزم بطوری عجیب دوست دارد بنویسد اما چیزی سنگینتر جلویش می ایستد . از کاغذ فراریم . و اگر وبلاگ هم نبود معلوم نبود چه می شد . نوشتن راهی است برای فریاد زدن . فریاد آرام که هر کس در توان خود می شنود .خودم را سرگرم کرده ام . رویاهایم را بیشتر کرده ام . تنها هستم و نیستم . دیگر خیلی چیزهایم را کنار گذاشته ام . خیلی از دوستهایم را . خیلی از دوستی هایم را . چون آدمهایی نمی فهمند و زندگیم را سیاه کرده اند با نفهمیهایشان . و من درد می کشم . شبانه روز و اهمیتی نمی دهم . فقط زندگی می کنم که زندگی کرده باشم .و به نمایشگاه خرداد ماه فکر می کنم و دیگر هیچ .
با انگشت خانه های کوچک وسط شالیزها را نشان دادم و گفتم اگر اینجا اینترنت و سینما داشت من همین جا می ماندم . و حواسم نبود با ایرانسل می شود به وبلاگم سربزنم و زدم . تکنولوژی خیلی زیاد پیشرفت کرده . امسال می تواند برایم سرنوشت ساز باشد . می توانم نفس آخر را بکشم و بمیرم یا به این زندگی سگی پایان دهم . می دانی سخت است که همیشه طوری زندگی کنی که دیگران می خواهند و خوشایند آنها باشد . طوری که همیشه دیگران برایت تصمیم بگیرند . حتی برای تعطیلاتت به چند نفر ربط داشته باشی . که حتی کوچکترین اتفاق نظری با آنها نداری . اما اگر امسال بخواهد مثل چهار سال قبل سرنوشتم را تغییر دهد ، پس می شود امیدوار بود . من هنوز ته چاهم و از آنجا فکرهایم را پرواز می دهم . این شبهای طولانی بی خوابی خیال می بافم رنگ وارنگ . و هنوز به روزنه ای روشن امیدوارم .هر شب دارم خوابهایم را می نویسم . پس به خوابم بیا که دلتنگتم .
همیشه از آمدنش هراس داشته ام . حالا به خود می گویم بگذار بیاید برود . مثل سال پیش سخت نگیر . اشکهایت را برای خودت نگه دار و با کسی آن را شریک نشو . همه جای خانه دارد تکانده می شود جز اتاق من . پر شده از کاشی های خورد شده و چسب و کاغذ رنگی و گلدان . مامان چند وقت یکبار می گوید بیایم کشوها و کمد و کتابخانه ات را تمیز کنم و من هی طفره می روم . می گویم چیزهایی است که خودم باید دور بریزم . از لباسها و کاغذها و شما نمی دانی . قطاری از کتابهای نخوانده جمع شده برای عید گذاشته ام کنار. اگر بگذارند .می خواهم خوش باشم . الکی و بی خیال . مثل کودکان . فکر نکنم به چیزهایی که می خواستم و نشد . به چیزهایی که می خواهم . معلوم نیست بشود . و دلتنگی هایم را لابه لای کتابهایم جا می گذارم و به حرف شما گوش می دهم و داستانی نمی نویسم . خیلی وقت است چیزی ننوشته ام . چیزی درست و حسابی که توی دلم پزش را بدهم . بنفشه هایم حسابی برگ داده اند و امروز گلدان های سفالی که ساختم را به خانه می برم . خانه جدید بنفشه های تازه بدنیا آمده . نازی هم بازگشته و فقط منتظرم موبایلش را روشن کند و صدایش دوباره به گوشم برسد . تا دیشب همه اش خواب آمدنش را می دیدم و حالا خودش اینجاست . گلدانها آماده است تا پامچال های کوهی درونشان بیارامند . کارت تبریک های عید آماده اند . همه چیز آماده است . حتی کادوی تولد تو . پس بیا بدون ترس .
اتفاقات ساده ای می افتد و من را یاد مسافرتهای بچگیمان می اندازد . من انگار خودم هم هستم یا نه من خیلی شبیه سپیده ام . اصلا ً خودش هستم . مولود هم موافق است . تو چی ؟ تو ساکت کنارم فیلم می بینی .ویلا و دریای خزر . یاد روزهایی می افتم که حمید غرق شد و همه آنها را برایم زنده کرد . آنقدر همه خوب بازی کردند که فیلم نبود . زندگی بود . واقعیت داشت و ما را با خودش برد .
پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است . مگر نه ؟
دم آقای اصغر فرهادی گرم .
از آن سر دنیا تمام شادیت را می ریزی توی صدایت و من دلتنگ دلتنگ از نبودن تو . و فکر می کردم وای اگر تو نباشی من خیلی از حرفهای را با خود به گورم ببرم و خواهم برد .
دلتنگیم کمتر می شود وقتی تو حرفهایم را می شنوی . وقتی تو می گویی کاش اینجا بودی .
و فکر شبهایم مرگ و روزهای با امیدی واهی شروع می شود به هیچ .