بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

شب شده. برف می‌بارد. دلتنگم. امروز هم مثل خیلی شنبه‌هایی که گذشت سخت بود. پر بود از کار و کار و کار. دلتنگم. کاری نمیتوانم بکنم. مجبور شدم به خاطر هماهنگی‌های پادکست که چندساعت دیگر به استقبالش می‌رویم، ازش بپرسم. پرسیدن‌هایزبیهوده آزارش می‌دهد. می‌دانم. اما حواسم نیود. خیلی برایم تلخ و بد بود. هیچ‌وقت نمیتوانم پیش‌بینی کنم که الان چه خواهد شد. همین بهم نیروی همراه با ترس می‌دهد. اما یکیار بهم گفت اعتماد به نفس داشته‌باشید. اما امروز معلوم بود که عصبانی شده. میگذرد و من همچنان پوست کلفت‌تر از قبل می‌شوم. و یاد حرفهای تو می‌افتم، تن و بدنم می‌لرزد. حتی وقتی امروز از جلوی پارک قیطریه رد که می‌شدم گریه‌ام گرفت. دوهفته با عشق کذشتم و امروز گریه می‌کردم. نوشته بودی امید نان آور خوبی نیست. امیدم رفته. امید داشتم که امیدم به زندگی برگردد من که تا جند وقت پیش هیچ دلخوشیی برای زندگی نداشتم. دلخوشی زندگیم این کارها شده،

برف آنچنان نبارید که پاهایم در آن فرو برود. آخرین جمله‌ام همین بود. دلم میخواست بعدترش بگوید می‌آیم دنبالت می‌برمت جایی که آنقدر برف باشد که پاهایت در برف فرو رود. اما این آخرین بود. آخرین خواسته. آخرین جمله. و بعد از دست رفتیم.

چطوز من را شناخته؟ یک مریض و رنجور؟ تنها و بی‌کس؟ عجیب و باورنکردنی! دیگر تمام شد و این کابوس وحشتناک برای همیشه پایان یافت.

میخواهم زنده نباشم.

مرگ نزدیک است

ممکن است روزی دیگر بیدار نشوی و طلوع خورشید را نبینی. نبینی که تاریکی شکافته شده، و اشعه‌های باریک نور خورشید آن لحظه تاریکی را تمام کرده. شاید روزی دیگر با صدای پرنده‌ها بیدار نشوی. ممکن است ابرهای یخ‌زده را روی آبی آسمان دیگر نبینی. نور را نبینی که آرام آرام روزگار را بیدار می‌کند. ممکن است صبح دیگر به سراغت نیاید و تو حرکت زمین را دیگر بر روی آن درک نکنی. ممکن است برگردی به جایی که قبلا در آن بودی. برگردی به ریشه‌هایت. به خاک. روزی که نمی‌دانی چه وقت است. چه زمان است! ولی تا آن زمان زندگی کن و تا لحظه‌ی آخر به آن بچسب.

توی بیمارستان، خودم را روی تخت دیدم. همینطور مهتابی رنگ و رنجور، دستهای کبود و پاهای یخ‌زده، ریه‌ای بی‌جان و توانی که دیگر نیست. مثلا سی یا سی و‌ پنج سال بعد. آخ. و البته تنها نیستم. نه اینکه که بخواهم سی سال رنجت بدهم. اما تو کنارم نشستی. موقع مرگ به دیدنم آمدی. به دستهای کبودم خیره شدی. خودخواهم. می‌دانم. این لحظه می‌تواند سخت باشد. اما انگار دلم میخواهد اگر نبودی اما سی‌سال بعد، سی و پنج‌سال بعد، وقتی زندگی رو تنت نقش انداخته و آنچه که دوستش داشتی، را زندگی کردی، دلت بخواهد من را قبل از مرگ ببینی. آن‌وقت می‌فهمم که خوب زندگی کردم. که دلم برای دیگران تپیده. می‌دانم. کلمه‌ها بی‌رحمند. واقعی می‌شوند. آدم را تا بن استخوان می‌سوزانند. این تصویر قشنگی است. تصویر چگونه مردن! تصویر تنها نمردن! تصویر دوست‌داشته‌شدن تا لحظه‌ی تمام شدن. نمی‌خواهم بهت عذاب بدهم. تو را مجبور کنم. تو نماد این زندگی هسنی. شاید کس دیگری کنارم بود. موهای کوتاه سفید کم پشتم را شانه کرد، و لبهای چروکیده‌ام را رژ زد. نمی‌دانم. اما این لحظه، را تنها نمی‌خواهم.

چه شب غریبی است. 

دیشب توی آسمان ماه نازک و بالاش یک ستاره‌ی پرنور درآمده‌بود، بقول تو بند دلم پاره شد. عکس نگرفتم. دیگر توی روز و شب از چیزی عکس نمی‌گیرم. خیلی سخت شدم برای عکس گرفتن. چون همش یادت می‌افتم. اگر عکس بگیرم، اگر برای تو بفرستم، اگر غمگینترش کند، چه فایده! بی‌خیال می‌شوم. تمام حس آن لحظه را توی قلبم نگه می‌دارم. تمام قدرتم را می‌گذارم که آن عکس را کلمه کنم. اینطوری بیشتر بند دلت پاره می‌شود. مثل دیشب. از کلاس برمی‌گشتم.دیشب موقع غروب خانه‌ی مردم بودم. بچه‌ی مردم را تماشا می‌کردم که لگوها را روی هم می‌چید. و برگشتن هوا تاریک تاریک بود. همانجا که آن نور آبی را دیده‌بودم و برایت گفته‌بودم، همانجا که کوه هفت و هشت می‌شود، هلال نازک ماه مثل لبخند کمرنگی نقش بسته‌بود. نورانی و براق.بالای لبش ستاره‌ی زهره می‌درخشید. زیر لب گفتم آخ قلبم. مثل همه‌ی لحظه‌های قشنگی که می‌بینم و شاهدی ندارم برای تقسیم آن لحظه، فقط تماشا کردم و حظ بردم. و بعد تو بودی که دلم میخواست فقط بودی و می‌دیدی. عکس نگرفتم.

عجیب می‌گذرد. عجیب و غریب. وقتی نوشتی خیالم راحت راحت نیست. دهانم تلخ تلخ شد. وفهمیدم می‌خواهی که حرف بزنم و بگویم. تا اینجا صبر کرده‌بودم. صبر کرده‌بودی. و دیگر کش دادن ماجرا خوب نبود. و مطمئنا حس خوبی نمی‌داد.

نه خوشحال نیستم از اینکه آنلاین شده، اما چیکار می‌توانم بکنم؟ بنویسم. بخوانم. کارهای پادکست و مجله را جلو ببرم. بخوابم یا خیال کنم. دیروز هم همینطور گذشت. بدون هیچ‌ دستاوردی. آشپزی کردم. خوردم. خوابیدم. و دلتنگ بودم. 

غم عزیزی در دلم خانه کرده. آنقدر عزیز که دلم میخواهد تا ابد غمگین باشم.