بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

دیروز نشسته‌بودم روبه آسمانی که غروب می‌شد و گریه می‌کردم. خیلی تنهابودم.

باید بیشتر زندگی کنم. وقت کم است.

باز باید بنویسم بیشتر و بیشتر. از همین صبح‌های قشنگ اردیبهشت که می‌گذرد.ابرها تپی آسمان ولو شده‌اند. پرنده‌ها می‌خوانند و من وسط این همه زندیگ، باید خودم را از این رخوت بکشم بیرون و زندگی کنم. بدون سوی زندگی. هر طرفی را نگاه کنم گرد مرگ پاشیده، غم و افسردگی. هر شب گریه می‌کنم اما صبحها طور دیگری است. انگار با صبح خال بهتری دارم و از شبهای تنهایی می‌ترسم. شبها که تنها می‌مانم سخت است. اما روزها همه را دوست دارم و سعی میکنم مهربانی کنم. حتی با کسی که دلم را شکسته. سخت هم شکسته.

بهار شد.لحظه شماری برای بهار را دوست دارم. چند بار رفتم تجریش، شلوغی خیابانها و دم عید حالم را خوب می کرد. بوی گل و سبزه ، ماهی های قرمز دست بچه های مهدکودکی که آمده بودند دم امامزاده صالح. روز اول با دخترک رفتیم و خیلی خلوت بود. قبل از اسفند بود. اما دفعه آخر نمیتوانستیم از شلوغی بین مردم راه برویم. شب پنج شنبه آخر سال بود. قشنگ بود. اما برای دخترک کلافه کننده. ما از ازدحام لذت میبردیم. بلال خوردیم و بین بیدمشکها و سبزه ها چرخ میزدیم. تمرکز ندارم که بنویسم اما میخواستم برای پایان امسال اینجا یادداشتی گذاشته باشم. اینجا خانه همیشگی من برای نوشتن است. 

گریه ام بند نمی آید. از بوشهر تا همین حالا. در خلایی گیر کردم که نمیتوانم حرف بزنم. دلتنگم. دلتنگ روزهایی که گذراندم. روزهایی که باور کردنش و تصور کردنش سخت بود. خسته شدم. تمام مدت بیکاری میخوابم. خوابم می برد و خواب میبینم. خواب مرغهای دریایی. خواب ابرهای سفید توی آسمان آبی. خواب خانه ی قشنگ مهرپویا. خواب مهربانی های مردم شهری گرم که صدای هلهله ازش دور نمیشود. با اینکه روز اول خیلی سرد بود اما بالاخره آفتاب مهمانمان کرد. در خانه مان. در عمارت دهدشتی. در دانشگاه هنر و معماری. در کافه خالوخدر. در رستوران روشنی. در بازار. در هیرون. کنار دریا. همه جا مهربانتر از چیزی بود که تصور میکردم.برای همین گریه ام بند نمیآید و دلم میخواهد برگردم به آن چند روز. 

چطور میتوانم از بوشهر ننویسم؟ بوشهر بهشت روی زمینم بود. بهترین جای دنیا بود. عاشقش شدم. و رویایی ترین و خیال انگیزترین شهری بود که میدیدم.

باران قشنگم عکس شکوفه‌ی آلوچه با موسیقی قشنگش را دیدم. متشکرم ازت. دوست خوب و رفیق همیشگی اینجا. امیدوارم حال دلت مثل همین شکوفه تازه و قشنگ و جوان باشد.

عجیب می‌گذرد. عیبی ندارد مه دیگر کسی دوستم ندارد. عیبی ندارد. 

وقتهایی است که روی هوا معلقی، روی یک نمیدانم چه شده ی وحشتناک . نمیدانم چکار کردم یا چه خواهد شد. نمیدانم . و انی نمی دانم تا ابد ادامه دارد. نمی خواهد حرف بزند. حرفی نداریم. وحشت می کنم. دلتنگم و خسته. 

شماره‌ی ۰۰ | رشت | گیله‌گول


آدم در رشت چشمش پشت چیزی می‌ماند، ناهار‌ ضیافت، عطر و رنگ و تازگی خوراکی‌ها در بازار بزرگ رشت، فریادهای ماهی‌فروشان، غروب که پهن می‌شود روی شالیزار، عطر خوشه‌های برنج یا نوشیدن چایی در استکان وسط پیله میدان، انگار رشت تو را هر وعده مهمان می‌کند تا همه‌ی خاطرات ناخوبت را بشوید و ببرد. گیله‌گول روایت همین وعده‌های مهمانی است.






راه‌های شنیدن تماشای غروب:

Castbox | Podcast | YouTube | amazon music | Spotify | Telegram