بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

ما امید می خواهیم

امروز یادداشتم توی شرق کنار بقیه ی نوشته ی بچه ها چاپ نشد. غصه خوردم اما خب این هم بخشی از نوشتن و نویسنده شدن است. عوضش با ماهور احمدی دوست شدم بالاخره. برف باریده بود روی قبر احمدرضا احمدی. برفها را کنار  زدم. و گریه ام گفت. ماهور استوریم را دیده بود  و نوشته بود برایم فیلمها  را بفرست. کلی برایم نوشته بود. خیلی خوشحالم از اینکه باهاش حرف زدم.
این شعر احمدرضا را با خودم تکرار می کردم.
دری به زمستان باز کن
تا سپیدی برف ها
به ما امید زنده ماندن بدهد
ما گرما نمی خواهیم
ما امید می خواهیم...

رشت قشنگ من

این پادکست را بسیار دوست دارم. چون تلاش بسیار کردم و مثل یک طفل نوپاست. گوش بدهید و نوش جان.

 تماشای غروب در شنوتو

تماشای غروب در کست باکس


آشنایی با آدمهای جدید هیجان‌زده‌ام می‌کند.

نمی‌توانم احساساتم را پنهان کنم که امید به زندگیم در همین نوشتن و خواندن و کلاسهایم خلاصه می‌شود.آنقدر نوشتم و باز هم مطلب نوشتنی دارم که حد ندارد.،گاهی کم می‌خوابم و گاهی اززخستگی روی تخت می‌افتم. باز می‌نویسم. باز همه جا توی خواب و بیداری باز می‌نویسم. نمی‌توانم هیجانم را پنهان کنم از کنارش بودن. و اتفاقات خوب پیش رویی که در گروه داریم. حرف می‌زنیم و بحث می‌کنیم. نظر می‌دهد و باز کارها را جلو می‌بریم. سلیقه‌اش سخت است. یکهو ممکن است توی ذوقم بزند اما باز هم محترم است و معلم است. در کار نوشتن سخت‌گیر است. سعی میپکنم کم نیاورم و بنویسم. و فراموش کردم می‌شد که بروم. به سختی تمام بروم. میخواهم باشم چون او هم می‌ماند.

بهترین سفر عمرم بود. چه خوب که هربار می‌آیم می‌نویسم بهترین بود. و بعد از آن باز اتفاق بیفتد.آنقدر که دلم میخواهد باز ببینمش و باز دورباره سفر گروهی ترتیب بدهد دعا می‌کنم ممنوع‌الخروجیش برجا باشد که نرود. تا وقتی که من زنده هستم او باشد و من از بودنش بیاموزم و در کنارش نفس بکشم و بخشی از خاطرات او باشم. تمام آرزویم این است. باز بنویسم و از نوشتن درباره‌ی او سیر نشوم. مهربانیش را بر من تمام کرده. تمام قد. و من نمیتوانم عاشقش نباشم. عشقی اساطیری که نمی‌توانم توصیفش کنم و آغوشش در لحظه‌ی خداحافظی که هزار بار منتظرش بودم و تصورش می‌کردم و داشت از دستم می‌رفت را با خنده‌هایش قاطی کردم و خودم را به دستهایش رساندم. بعید بود اما شد. مثل همان وقتی که صدایش را هزار می‌شنیدم و جملاتش را از حفظ بودم و تکرار می‌کردم. فکر نمی‌کردم روزی اینقدر بهش نزدیک باشم که مخاطب کلامش قرار بگیرم. با تمام دردها و رنجهایم و لحظات کشنده‌ای که در زندگی دارم می‌خواهم که باشد و منم در کنارش باشم همینقدر دور و همینقدر نزدیک. برایم بسیار عزیز و محترم است. نوشتم که فراموش نکنم و سالهای بعد بیایم و باز از عشقش و بودنش بنویسم.

خودم را می‌فرستم سرکار، فقط حواسم به بچه‌هاست، به کلاس و کارهایش. دیگر کار دیگری نمی‌کنم. اینطوری بهتر است. بی‌خیال و رها.

چه بارانی گرفته عزیزم. عاشق بارانی. عاشق..

زدم زیر همه‌چیز میخواهم از صفر شروع کنم. دیگر زمان وقت تلف کردن نیست.

من در حال نابودی‌ام. خیلی خسته‌ام. هیچ‌کس نمی‌فهمد که چه روزگار سختی را می‌گذرانم. میخواهم بروم. فقط بروم و دیگر نباشم.

چیزی بزرگ باید اتفاق می‌افتاد. کنده شدن و جدایی. سخت است اما شدنی است. باید بخواهم و بروم. فقط همین. محکمتر از قبل.