| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
این پادکست را بسیار دوست دارم. چون تلاش بسیار کردم و مثل یک طفل نوپاست. گوش بدهید و نوش جان.
نمیتوانم احساساتم را پنهان کنم که امید به زندگیم در همین نوشتن و خواندن و کلاسهایم خلاصه میشود.آنقدر نوشتم و باز هم مطلب نوشتنی دارم که حد ندارد.،گاهی کم میخوابم و گاهی اززخستگی روی تخت میافتم. باز مینویسم. باز همه جا توی خواب و بیداری باز مینویسم. نمیتوانم هیجانم را پنهان کنم از کنارش بودن. و اتفاقات خوب پیش رویی که در گروه داریم. حرف میزنیم و بحث میکنیم. نظر میدهد و باز کارها را جلو میبریم. سلیقهاش سخت است. یکهو ممکن است توی ذوقم بزند اما باز هم محترم است و معلم است. در کار نوشتن سختگیر است. سعی میپکنم کم نیاورم و بنویسم. و فراموش کردم میشد که بروم. به سختی تمام بروم. میخواهم باشم چون او هم میماند.
بهترین سفر عمرم بود. چه خوب که هربار میآیم مینویسم بهترین بود. و بعد از آن باز اتفاق بیفتد.آنقدر که دلم میخواهد باز ببینمش و باز دورباره سفر گروهی ترتیب بدهد دعا میکنم ممنوعالخروجیش برجا باشد که نرود. تا وقتی که من زنده هستم او باشد و من از بودنش بیاموزم و در کنارش نفس بکشم و بخشی از خاطرات او باشم. تمام آرزویم این است. باز بنویسم و از نوشتن دربارهی او سیر نشوم. مهربانیش را بر من تمام کرده. تمام قد. و من نمیتوانم عاشقش نباشم. عشقی اساطیری که نمیتوانم توصیفش کنم و آغوشش در لحظهی خداحافظی که هزار بار منتظرش بودم و تصورش میکردم و داشت از دستم میرفت را با خندههایش قاطی کردم و خودم را به دستهایش رساندم. بعید بود اما شد. مثل همان وقتی که صدایش را هزار میشنیدم و جملاتش را از حفظ بودم و تکرار میکردم. فکر نمیکردم روزی اینقدر بهش نزدیک باشم که مخاطب کلامش قرار بگیرم. با تمام دردها و رنجهایم و لحظات کشندهای که در زندگی دارم میخواهم که باشد و منم در کنارش باشم همینقدر دور و همینقدر نزدیک. برایم بسیار عزیز و محترم است. نوشتم که فراموش نکنم و سالهای بعد بیایم و باز از عشقش و بودنش بنویسم.