| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
نمیدانم تا کی دوام میآورم؟ نمیدانم تا کی میتوانم با سیلی صورتم را سرخ نگه دارم؟ زندگی میکنم و نمیکنم. خستهام. از اینکه لبخند بزنم و نشان بدهم همه چیز خوب و عالی است خستهام. از دست خود ترسوام خستهام. کاش مثل سال هشتاد و دو که آمدی و گفتی باید انصراف بدهی میآمدی بهم شجاعت میدادی و میگفتی برو به همه بگو که دیگر نمیتوانی و انصراف بده. جانکم نمیدانم چه میکنی! نمیدانم. قلبم درد میکند. مغزم درد میکند. چشمانم پر از اشک و غلط نوشتنم زیاد است. پیر شدهام. دیگر مثل بیست و دو سالگیم نیستم. دیگر پرنشاط نیستم. آن موقع هم نبودم. باز افسردگیم عود کرده. شاید هم بوده و من تا الان این بار را بدوش کشیدم،بگذار برای تو بنویسم و کمی غر بزنم. بگذار بگویم اگر رهایم نمیکردی شاید اینطور نمیشد. شاید هم طور دیگری میشد. میخواستی تصثیر عشق درهم نشکند اما من در زندگیم در این لحظهی کنونی له شدم. و هر روز منتظر متلاشی شدنمم. عیبی ندارد. بالاخره هر کسی تقدیر و سرنوشتی دارد. سرنوشت منم این بود. آه این بود. غصه نخور. حالم خوب نبود شاید صبح که شود، خورشید که سرزد بهتر باشم. زندگیم درست بشو نیست مثل این روزگار و حاکمان این سرزمین که صدچندان من را ناامید و ویران کرده.
برایم نوشت که مثل قدیم هنوز قشنگ مینویسی، از پیامش خوشحال شدم. به داستانم گوش دادهبود. الان دخترک جوابی به بابا داد که توش گفت مامان نویسنده است. یعنی دخترک فکر میکند من دیگر نویسنده شدم. اما من هنوز چیزی برای خودم ندارم. چیزی که بشود گفت این نوشتن من است این کتاب من است یا این مال من است. نمیدانم.
یک نفر هم از قدیم یا از جدید آمده و آخر اردیبهشت تمام نوشتههایم را زیر و رو کرده. نمیدانم به قصد خیر یا شر. هر چه هست امیدوارم که بیهوده نباشد.