بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

مترسکی تنها وسط یک دشت ایستاده بود.

دلم برایش سوخت و او را به خانه بردم .
او را در قشنگترین گلدانم کاشتم .
کلاه پدرم را روی سرش گذاشتم .
موهایش را با روبان مادر بستم.

و زیباترین لباسم را تنش کردم.

یکی از پرهای طلایی را کندم برای کلاهش.
مترسک تنهای من
حالا قشنگترین گیاه روی زمین بود .
او را کنار حوض گذاشتم تا همه ببینند .
گیاهم را مسخره می کردند و به او مترسک می گفتند .
ولی من با غرور از وجودش لذت می بردم .
خیلی دوستش داشتم .

اما پرنده ها هنوز از او می ترسیدند .
چون مردم مترسک صدایش می کردند .
روزها گذشت و ...

گذشت ...
گیاهم به بار نشست .

حالا پرنده ها برایش آواز می خواندند .
و گیاه من خوشبختترین مترسک دنیا بود .
چون با بودن من سیب داده بود .
کتاب : مترسکم سیب داد ؟! نویسنده : سمینه خوبی .

 بهش می گم دلم می خواد مثل اصحاب کهف برم یه جای دور و بگیرم بخوابم و بعد از چندین سال مثل اونها یا بیشتر از اونها بیدار شم ببینم چقدر همه چیز بهتر شده . نازی تعریف می کنه از سفرش . و من باهاش می آم کنار آدمهایی که بیست و پنج سال از سرزمینشون دور افتادند . اما نگاهشون انسانیه . دلم می خواد یکهو همه نگاهها رو عوض کنم .محرم و نامحرم .مرد و زن دیگه وجود نداشته باشه . برخوردها تغییر کنه . بهش می گم ده سال طول کشید تا تونستی خودتو با این جور زندگی وفق بدی حالا می دونی چند سال برای تغییر نگاه لازمه .می گه من توی سفر عاشق شدم .مثل مجنونها بودم .چه احساس نابی ! بهش حسودیم می شه . چقدر کتاب خریده بخونه .وقتی از کارهایی که تازگی دارم انجام می دم براش تعریف می کنم ذوق می کنه . دلش می خواد باهام باشه .دلم می خواد باهاش باشم .می گم هر وقت خواستی بری پیاده روی و تنها بودی به من زنگ بزن . چند بار دستمو میگیره و فقط نگاه می کنه . چقدر توی این نگاه حرف هست . کلمه هست . احساسم با همیشه فرق داره . دلم می خواد عاشقش باشم .کتاب ایزابل بروژ بوبن دستمه . بهش جمله ای رو نشون می دم .
همیشه دوستت دارم .هرگز ترکت نخواهم کرد .
ایندو جمله یکی مثبت یکی منفی قشنگترین جملاتیه که تا حالا دیدم . خوندم .شنیدم .فهمیدم .چشیدم .دلم می خواد بهش بگم :
! je t  aime  اون هم خیلی زیاد .

چشمانش بسته است .در خواب شیرینی فرو رفته . فردا چهار ماهش می شود .چقدر دوستش دارم مثل یک آرزوی دست نیافتی . روزی می شود ببینم عشق در مقابل چشمانم نفس می کشد ؟ دلش آرام بالا و پایین برود ؟ انگشتان کوچکش انگشت اشاره ام را محکم بگیرد . و بو بکشم تمام وجودش را . در آغوشم به خواب رفت . پس از مدتها چقدر خواب کردن یک نوزاد به هیجانم می آورد . احساس مادر بودن چگونه است ؟ یاد تو می افتم . و این جمله : غذا هم می پزی ؛ بچه هم می زایی ؛ با پستانهای پر شیر ؛ در گردش روزمرگی یا خوشبختی سرت به زندگی خودت گرم می شود . خواستی خوشبختی من را ببینی ..... چه سخت بود .
روح تازه کوچکی است که وقتی چیزی را می بیند دلش می خواهد با دستانش بگیرد و بعد در دهانش کند . انگار می خواهد با چشمان کوچکش دنیا را ببلعد . چقدر دوستش دارم .به پهلو می خوابد . یکهو می زند زیر گریه . چی شدی خانومی ؛ رمینایی ؛ قشنگی . لا لا .پیش ؛ پیش. آرام می گیرد .دلم می خواهد تمام این جسم شیرین را قورت بدهم . این روح سبک بی خیال شیرین دوست داشتنی و خوشبخت .
می دانی زندگی چیست ؟ کاش بزرگ نشوی. و فکر کنی زندگی ماده سفید رنگی است که می مکی و همین گریه هایی که می کنی . آن هم برای خواب و گرسنگی . زندگی همین خنده هایی است که وقتی با تو حرف می زنم . نه چیزی بیشتر . کاش همین قدر می ماندی ...

از این صورت هزار رنگ ؛
از این خودم ؛
که هر روز در آینه دیگران ؛
لبخند می زند ؛
بیزارم .
چرا دیگر سفید نیستم ؟

(۷)

نوشتی باید این هفتگانه را تمام کنی تا همه چیز تمام شود .
سرم سنگین است .گیج و منگم . سخت نفس می کشم . و گوشهایم گرفته است . صداها را خوب نمی شنوم . می دانم این حالت به خاطر قرصهایی است که این چند روز برای خودم تجویز کرده ام . دیشب خوب نخوابیدم . باران نمی گذارد . انگار کسی پشت پنجره اتاقم با سطل آب می ریخت . ترسیده بودم . پس این بارانهای طوفانی کی تمام می شود تا راحت بخوابم .دیشب در مهمانی به خاطر سرما خوردگی نتوانستم نازی و رمینا را ببوسم . نازی که تازه از سفر برگشته بود و چقدر هم حرف داشت و هنوز هم دارد .و رمینای توپولوی مو مشکی که دو هفته دیگر چهار ماهش می شود . دلم برای لپهایش ضعف می رود . زمان دیگری نبود سرما بخورم ؟ چقدر کلمه در ذهنم بود اما همه اشان تا صبح یادم رفت . از تب دارم می سوزم .
نوشتی چقدر آدمها کوچکند .چقدر دنیا کوچک است .
صبح خواب بستنی های رنگ و وارنگ می دیدم که هر چه می خوردم مزه اشان را نمی فهمیدم . سرمای دیشب مثل سرمای زمستان بود . تو یاد من افتاده بودی . به خاطر باران .صبح دلم می خواست گریه کنم .بالاخره صورتم خیس شد . و راحت شدم .
نوشتی چقدر گریه کردن سخت شده است .باید نزد دکتر بروی .

(۶)

نوشتی:
در ابتدای رویش پوسیدم .هنوز سبز نشده ؛ شکوفه نداده ؛ می گندم . مرگ تولد .سرگردانی حرفها ؛ کلمه های بیهوده ؛ کتابهای نخوانده ؛ گلهای خشک شده ؛ خمیازه های کشدار بی حوصلگی ؛ عصرهای دلتنگی ؛ هنوز سرم گیج همیشه هاست ! بی هیچ خواهش و توقعی تنها تمنایم مرگ است . تصمیم گرفتم فقط بنویسم . تنها کاری که از انجام آن سیر نخواهم شد .آنقدر بنویسم که چیزی برای نوشتن باقی نماند . دیگر کلمه جا نماند . دیگر سخنی نباشد . من پر شده ام از حروف و کلمه ها و جمله هایی که هیچ گاه نشنیده ام و خسته نمی شوم از اینکه هیچ کسی نیست که حرفهایم را بخواند. من برای خوانده شدن نمی نویسم .  نمی نویسم که کسی من را بشناسد .  به هیچ چیز احتیاج ندارم . من فقط منتظر خنده مرگم ! ولی دلم می خواهد قبل از مردن ؛ کلمه ها را متولد کنم . و بفهمم چه چیز در اعجاز کلمه نهفته است که این همه موقع خواندن آن از زندگی لبریز می شوم . من در نوشتن ؛ مرگ را می بینم و در خواندن ؛ زندگی را ! آنقدر ادامه می دهم که در تقابل ایندو کلمه اتفاقی رخ دهد . مرگ ؛ زندگی ؛ زندگی ؛ مرگ . حس می کنم هیچ تفاوتی برایم ندارند . انگار یک کلمه را می نویسم و تمام هیجانشان در وجودم خاموش شده است . از هیچ کدام نمی ترسم . و اهمیتشان یکسان است . مهمی آنها در پوچ بودنشان . هر دو خالی شده اند از هیچ . 

(۵)

نوشتی دلت می خواهد دور باشی . کتاب می خوانی و می خوابی .دلم برایت تنگ می شود . حس می کنم چقدر دور شده ایم . زمانی که باید کنارت باشم نیستم . نوشتی از دوستانی که حالت را می پرسند و جویای کارت می شوند بدت آمده .دلت نمی خواهد کسی ازت سوال کند . ناخود آگاه بهت تلفن می زنم .صدایت غم دارد . هیچ نمی گویی . حالت را می پرسم . می گویی خوبی . حرفی نیست . می خواهم بگویم دلم برایت تنگ شده است . می گویی بعدا با هم حرف می زنیم . می خواهم بگویم من هم تنهایم . مثل تو شده ام . دلم می خواهد مثل زمانهایی که من غمگین هستم و صدای تو من را خوب می کند  به تو کمک کنم .اما بلد نیستم .مثل تو بلد نیستم غم را از بین ببرم . نوشتی کمتر حرف می زنی . نوشتی کتاب سطح هوشیارت را کم می کند . با خواب و کتاب شب و روز را بهم می زنی . صبح که با صدای رعد و برق از خواب پریدم توی دلم دعا کردم که تو نترسیده باشی . دلت می خواهد تنها باشی . دلم نمی خواهد تنهاییت را بهم بریزم .  از پشت تلفن چشمهایت را می دیدم که نمی خندد . خیلی وقت است که روزگار تو را به سمتی می کشاند که این طور باشی . حالم از این دنیا بهم می خورد وقتی تو دلت گرفته باشد .دلم نمی خواهد غمگین باشی . دعا می کنم و به صورت مهربانت فوت می کنم . می خواهم بیایم پیشت و به سکوتت خیره بشوم و هیچ نگویم . اجازه می دهی بیایم ؟  

(۴)

نوشتی تو لیاقت داری بال فرشته داشته باشی . خنده ام گرفت .به حیاط فکر کردم . عصر ظرفم را پر از شاتوت می کنم .قطره های ریز باران به چشمهایم می ریزند .بالای سرم را نگاه می کنم . هیچ ابری نیست . از سمت کوه صدای رعد و برق می آید .نوشتی به این حرفها فکر نکن و بپر . پرواز کن . من و بابا شاتوتهای رسیده را بدون اینکه بجوییم مثل شکلات قورت می دهیم .بابا برگها را جمع می کند .سیگار می کشد . باغچه را آب می دهد . هوا چه خنک شده است . نوشتی به یادت هستم . مگر می شود مرده ها یاد زنده ها باشند ؟ اصلا من زنده هستم ؟ ظهر وقتی روی تخت دراز کشیدم هیچ نفهمیدم و خوابم برد . چقدر کیف داد .سنگین شده بودم و نمی توانستم بلند شوم . مگر می توانم به حرفهایت فکر نکنم ؟ به حرفهایت که مثل نوار در ذهنم تکرار می شود . نیمه شب جمعه که کنار زاینده رود قدم می زدم به همه چیز فکر می کردم . قسمتی از رودخانه مرداب شده بود .بوی فاضلاب می داد  و صدای قورباغه می آمد . جلوتر که رفتم تبدیل شد به رودخانه ای پر خروش .صدای آب نمی گذاشت فکر کنم . مگر می شود قسمتی از رود مرده باشد و نیمی دیگر جاری و زنده ؟ نوشتی گیر افتادی و هیچ چیز نمی تواند نجاتت دهد . باید معجزه ای رخ دهد تا آن زمان منتظری تا خطوط مرگ تو را قطع کند . نوشتی حرفهایی که به من می زنی نظراتت ؛ افکارت و به قول خودت ایدئولوژی توست . هنوز صدای رعد و برق می آید .این هوا را دوست دارم . مثل آدمهای مردد می ماند . آدمهایی که شکشان به سمت خوبی می رود .به سمت باریدن . دلم می خواست می توانستم زنده ات کنم . کاش می توانستم . نوشتی باید زندگی را وجدان کنی . نمی فهمیدم .نفهمیدم . بازگشتم . باران به شدت می بارد .رعد و برق اتاق را مثل روز روشن می کند . و بوی خاک من را یاد تو می اندازد که مرده ای . 

(۳)

نوشتی سه روز است مردی.نه . اشتباه می کنم . تو مرده ای . و سه روز است که اشباح وار زندگی می کنی . و من تازه بالای سر قبر تو رسیده ام . انگشت می کشم به خاک روی قبر . انگار سالیان طولانی است که مرده ای . راستی تو کی مردی ؟ حتما از زمانی که دلت خواست رویای آب و باد را ببینی ! نوشتی کسی نمی تواند به تو نزدیک شود . چون مرده ای .  و من چهارشنبه برای تو گریه کردم .
خاموش شد
و پهنه وسیع دو چشمش را
احساس گریه تلخ و کدر کرد
آیا شما که صورتتان را
در سایه نقاب غم انگیز زندگی
 مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یاس آور
اندیشه می کنید
که زنده های امروزی
چیزی جز تفاله یک زنده نیستند ؟
به من می گویی : دلم نمی خواهد زندگی تو سگی باشد . نمی دانم چه بگویم .برای تو چه فرقی می کند ؟ چرا اصرار می کردی ؟ اگر تو مرده ای چگونه به خوابم آمدی و برایم کتاب سال بلوا صفحه صد و نود و هشت را خواندی . همان صفحاتی که من دوستشان دارم . مگر مرده ها به خواب زنده ها می آیند یا بر عکس ؟ بی خیال شدم . تو هم بی خیال من شدی و گفتی : گور باباش ! یادت هست ؟ و من نمی دانم چرا وقتی شعر فروغ را خواندم اشکهایم روان شد . و احساس کردم چقدر سینه ام تنگ است ! نوشتی هی می خوابی و خواب باد و آب می بینی .نه . کابوس زندگی را می بینی .نوشتی هیچ کس دستش به تو نمی رسد . تو در قفسی دور افتاده ای . و اگر کسی صدای گنگ فریادت را بشنود تو بوی میت می دهی . راست می گویی هیچ گاه نخواهم فهمید مردگی تو چگونه است . هر کسی باید راه خودش را برود . و تو از اول خواستی که مرده باشی . تو باز هم نوشتی . نوشتی . و من ساکت برای مردن تو گریه کردم .

(۲)

نوشتی چند شبی است تا دیر وقت کتاب می خوانی در کنار پنجره باز . گاهی به ابرها و ستاره ها خیره می شوی و باز شروع می کنی به خواندن . بلند بلند کلمات را می گویی طوری که من بشنوم . گاهی وقتها هم گریه ات می گیرد اما تا بیاید اشکها صورتت را خیس کند باران باریده و باد قطره های باران را به صورتت پاشیده است . نوشتی باران آنقدر کم می بارد که حتی زمین خیس نمی شود ولی نمی دانی چرا پس از چند لحظه بوی خاک باران خورده فضای اتاقت را پر کرده . پیش خودت فکر می کنی من آمده ام و از پنجره کوچه را نگاه می کنی . هیچ کس نیست . اما تو من را نمی بینی که کنار تخت نشسته ام و تو را نگاه می کنم .صبح که برای دیگران تعریف می کنی خنده اشان می گیرد .
در این هوای گرم تابستانی مگر باران امکان دارد ؟ ما که چیزی نفهمیدیم !!
ولی من باور کردم که شبها باران می بارد .چون تو دلت می خواهد که باران ببارد .نوشتی دلتنگی و هیچ جوری نمی توانی دلتنگ نباشی . نمی توانی ببینی همه هستند جز من . نمی توانی بدون من باشی . می ترسی نتوانی ادامه دهی و از من خواستی کاری کنم .دلم می خواهد باور کنی که من همیشه و همه جا با تو هستم . وقتی خوابیده ای . بیداری یا نشسته ای کتاب می خوانی .زمانهایی که به من فکر نمی کنی .سرگرم کارهای روزانه ات هستی . من همراه تو با نفسهای تو در کنارت هستم . من همان سیبم که گاز می زنی .گنجشکی ام که صبح از خواب بیدارت می کند و بارانهای شبانه ام بر صورت تو ! من همیشه به یادت هستم حتی اگر هزاران سال نیز بگذرد . اینجا زمان و مکان مفهومی ندارد . می دانی هر گاه تو غمگین نباشی من راحتتر نزد تو خواهم بود . خوشحال باش و باز هم برایم بنویس .بنویس که قدرت داری با امید زندگی کنی . تا بالاخره روزی به من بپیوندی . باز هم از زیبایی های روزهای گرم تابستان بگو .از شعرهایی که می نویسی .از کتابهایی که می خوانی . بنویس که من را گم نکرده ای . من همین جا نزد توام .بنویس .از گلدان یاس بنویس که دیگر پشت پنجره اتاقت نیست . او را هم پیش شمعدانیها برده ای ؟