بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

(۱)

نوشتی سیبهای درخت باغ همسایه یکی یکی می رسند و از شاخه جدا می شوند . در حیاط می افتند . در آب حوض می شوی و وقتی گاز می زنی به لپ گلی سیبها یاد من می افتی .یادت می افتد که دلت می خواهد لپهایم را بکشی . من در خیالات خودم همان سیبی می شوم که گاز می زنی و می جویشان . لابه لای دندانهایت می مانم .طعم ترش و شیرین سیب می شوم و تو یاد من می افتی .نوشتی امروز که خواب بودی صدای تق و توقی بیدارت کرده فکر کردی زلزله آمده .لوستر را نگاه کردی ولی باز هم صدا از سمت پنجره می آمده .سرت را برگردانده بودی دو گنجشک را دیدی به پنجره اتاقت نوک می زنند .ذوق کرده بودی .به قول خودت تا به حال گنجشکی بیدارت نکرده بود غیر از من .آره . من من گنجشک تو بودم . و هر روز صبح گردن می کشیدم ببینم چقدر خوابالویی . همیشه گولم می زدی . خودت را به خواب می زدی تا من نفهمم . من به صورتت زل می زدم و کیف می کردم وقتی می دیدم اینهمه آرام خوابیده ای . نمی توانستی زیاد طاقت بیاوری و خنده ات می گرفت . گفتی تا گنجشکها فهمیدند بیدار شده ای پر زدند و رفتند . مثل خیال من که وقتی تو چشمهایت را باز می کنی پر می زند و تو آرزو می کنی ای کاش باز هم بخوابی و من در خوابت باشم .نوشتی دیروز به شمعدانیها سر زدی .حسابی برگهای تازه داده اند . و البته یه عالمه گل که هنوز باز نشده اند . همیشه می گفتی دلت می خواهد دور تا دور حوض را پر کنی از شمعدانیهایی که من کاشته ام .می گفتی دست من خوب است .دوباره یاد من افتاده بودی . و شمعدانی هارا حسابی آب داده بودی . نوشتی .....

 *******
 ظاهرا وب لاگم دارای مطالبیه که روش فیلتر گذاشتند .اما از روی گوگل می شه پیداش کرد .

"چه مهربان بودی ای یار٬ ای یگانه ترین یار
                                  چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی"                      

به زمانهای دور بازگشته اند.به قرون وسطی.به دوره ای که هیچ کس نمی دانست انسان بودن چه معنایی دارد!؟! بازگشته اند؟؟ همگی با هم بازگشته ایم و در وسط کره زمین داری به ارتفاع آسمان بنا کرده ایم و هر روز فکرها و احساسات آدمهایی که فکر می کنیم شناخته ایم را دار می زنیم. گوشهایمان را پر کردیم از حرفهایی که از باید و نباید فراتر نمی رود و صدای زنده به گور شدن انسان را نمی شنویم. به سالهایی بازگشته ایم که به ظاهر تمیز بودیم.به همان سالها که همه چشمشان به عقلشان بود. چرا فکر می کنیم مدرن شده ایم; روشنفکریم و بهتر از ما کسی نیست؟ چرا افتخار می کنیم که از اجدادمان بهتر زندگی می کنیم؟و همه چیز را پشت حرفهای قلمبه و امروزی پنهان کرده ایم!!!سادگی; صداقت و دوستی کلماتی هستند که زیاد می شنویم اما حقیقت چیز دیگری است. همه می خواهند راست بگویند اما انگار چشمها و زبانها و دلها هر کدام به سمتی می روند. کسی فریاد می زند " آزادی" ولی نمی داند تا انسان نباشد; آزاد نیست.
" مادرم می گوید: در جامعه ای که به انسان از نظر جنسیتی نگاه می کنند؛ باید همین طور رفتار کرد. باید خودت را پنهان کنی. باید در هزار تا پستو قایم شوی تا سالم بمانی و گر نه کوچکترین چیزی روح تو را آلوده می کند و تمام وجودت را فرا می گیرد. پیشگیری بهتر از درمان است."
در لجن زندگی فرو رفته ایم و چه آرزوهایی برای بچه های نداشته ایمان داریم!!! بچه؟ مگر دنیا تا آن زمان باقی می ماند؟فراموش کردیم که چه بودیم و چگونه زندگی می کردیم! کسی بود که به ما یاد بدهد؟ کسی بود که خودش را شناخته باشد و بعد ادعای پیامبری کند؟ انسانیت کجاست؟
"این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند."
و من فکر می کنم سالهای زیادی از عمرم گذشته است. پاهایم تاول زده است. مثل آن انسان شعر نیما. دنبال خود می گشتم. خود را گم کرده ام. خودم را لابه لای کتابها و نوشته ها؛ پنجره های بی پایان انتظار؛ خنده هایی با دهان باز؛ خودم را در گلدانهای شمعدانی که تازه گل داده اند؛ جا گذاشته ام و به اصطلاح بزرگ شده ام. حالا دلم می خواهد طوری زندگی کنم که خودم را دوباره پیدا کنم. سالهای زیادی گذشته و من فراموش کرده ام که روزی به درخت باغچه عاشق بودم. فراموش کرده ام تنهایی را دوست دارم. فراموش کرده ام که نمی توانم از کسی متنفر باشم و دلم بسوزد برای همه دخترکانی که دلشان به نگاهی می لرزد. برای دخترکی که دستش لای پنکه گیر می کند و من جز قرص استامینوفن چیزی پیدا نمی کنم برای تسکین درد سوزش انگشتهای زخم شده اش. آیا پایانی هست برای دردهایی که نمی دانیم درد هست یا نه؟
آیا انسان نبودن درد است؟

شاید احمقانه ترین کار دنیا اینهایی باشه که من انجام می دهم .
یه کتابی رو وقتی خیلی داغونی بخری . با آرامش شروع کنی بخوندن . شبها کنار پنجره .بارون بگیره . تنتو قلقلک بده . گریه ات بگیره و فکر کنی زندگیه خودتو داری می خونی . بذاریش زیر تخت . و بعد صبح زود بیدار شی . دوباره شروع کنی بخوندن . و دوباره گریه . و دوباره کتاب زیر تخت . و این کار رو هی ادامه بدی و دلت نخواد به آخر برسی چون می دونی چی می شه .
مصائب مسیح و خانه ای از شن و مه  همین طور ریز ریز مثل بارون خیست کنه . . هی دلتنگ بشی و هیچ کاری نکنی .
بچه بشی و با انگشت نقاشی بکشی .
******
امید بستم به هیچ !
و خندیدم بر فکر
که همچون بادبادک دوران کودکی
در باد می رقصید.
اما طولی نکشید رویا !
نخ بادبادک پاره شد .
و دستانم
باز هم خالی بهم گره خورد .
حباب هیچ هم ترکید ! 

ظاهرا داره اتفاقهای خوبی می افته . اتفاقی مثل عوض شدن جریان یه رودخونه کوچیک به سمت دریا . رودخونه ایی که داشت به مرداب تبدیل می شد !

پگی می پرسه : چلا‌ ؟
  می گم : چی چرا عزیزکم ؟ می گه : چرا وقتی می خوابی به ستاره ها زل می زنی ؟ وقتی می خوای از خونه بری بیرون منو بغل می کنی ؟ وقتی داری می نویسی کاغذهات خیس می شند ؟ چرا گلدون یاست دیگه گل نمی ده ؟ و چرا درستو ول کردی؟ چرا کتابهای بوبن رو هزار بار می خونی؟
بهش فقط لبخند می زنم . و سکوت می کنم .
*******
درخت آلبالو سه تا  آلبالو داده . به نظرتون این آلبالو ها رو به کی بدیم ؟

آدمی که عاشق آسمونه زمین می خوره .
اونهایی که نصیحت می کنند باید تنبیه بشند .
اونهایی که تنبیه می کنند باید نصیحت بشند .
پرسیدن راه رو دورتر می کنه .*
******
شاتوت های رسیده را
با انگشتان
می چینم
برگهایش
نوازشم می کنند .
دستانم به رنگ خون شده اند .
چه کسی را کشته ام ؟
بلوغ درخت باغچه ایمان را !!
زیر دندان چه طعمی دارد تابستان گرم .
وقتی پگی** با من است
غصه ای ندارم .
او مواظب من خواهد بود .
تا همیشه .
*******
*  ابولفضل شاهی.
** پگی عروسکیه که تازه مامانم برام خریده . همش بهم می خنده و لپهاش چال می شه . تازه طناب بازی هم بلده .

پله ها را بالا می روم . 
 پایین .
 از این اتاق به آن اتاق .
 بدون امضا 
 دنبال امضا .
 مدرک فوق دیپلم ریاضی .
 و یک مهر کم است .
 و دوباره یک روز دیگر ...
و دارم راحت می شوم .

تا سوم دبیرستان فکر می کردم دارم درست زندگی می کنم و می خواستم که درست زندگی کنم . اما دیدم این دیگران هستند که می گویند چطوری زندگی کنم. کم کم بدون اینکه بفهمم راههایی رو تجربه کردم برای زندگی کردن که خودم می خواستم و دیدم که دیگران طور دیگه ای هستند و طور دیگه ای زندگی می کنند. هیچ کس نفهمید چرا من اینهمه کتابهای عجیب غریب می خونم. از بقیه دور و دورتر شدم. وحالا به جایی رسیدم که حوصله مخفی کردن خودم رو ندارم. دلم می خواهد به شیوه خودم رندگی کنم. بدور از باید و نباید. بدور اجبارات روزمره. به نتیجه دیگری هم رسیدم. قبلا فکر می کردم هدف توی رندگی من معلومه و اون درست زندگی کردنه. بعد از مدتی فهمیدم درست زندگی کردن هم به هیچ دردی نمیخوره و برایم فرقی نداره که خوب باشم یا نه چون از خوب بودن هیچ چیزی ندیدم.
******
خاک تپید .
هوا موجی زد.
علفها ریزش رویا را در چشمانم شنیدند:
میان دو دست تمنایم روییدی
در من تراویدی.
آهنگ تاریک اندامت را شنیدم:
نه صدایم
و نه روشنی.
طنین تنهایی تو هستم
طنین تاریکی تو.
سکوتم را شنیدی:
بسان نسیمی از روی خودم بر خواهم خاست.
درها را خواهم گشود
در شب جاویدان خواهم وزید.
چشمانت را گشودی:
شب در من فرود آمد.

سپهری

کرمهای ابریشم را  نشانم می دهد که چگونه پیله خود را شکافته اند و بصورت پروانه هایی سفید چاق و تنبل گوشه های جعبه لم داده اند . همیشه وقتی از راه می رسم مهربان و شاد به استقبالم می آید . همدیگر را می بوسیم و مثل همیشه می پرسد چه خبر ؟ و من را به داخل می برد . پروانه ها را مدت طولانی تماشا می کنم . تخمهایشان از کنجد کوچکترند . بعضی پیله ها هنوز سالمند و پیله هایی که باز شده اند مثل این ایت که کسی آنها را با قیچی بریده اند . همیشه سلیقه اش را دوست دارم . مخصوصا تابلوهایی که به دیوار زده است . همیشه از مصاحبت با او لذت می برم . به غیر از درس در مورد موضوعات مختلف حرف می زنیم . کتابهایی تازه خوانده ایم .فیلمهایی که دیده ایم . لهجه فوق العاده ای دارد . وقتی فرانسه حرف می زند کیف می کنم . با توجه به معلم خوبی که دارم فرانسه را خوب و سریع یاد می گیرم . می گوید : پروانه ها بعد از تخم گذاشتن می میرند . روی میزش کتابها رو مرتب چیده . می گویم : من دیگر هر وقت مرگ برسد راضیم چون هیچ آرزویی ندارم . و هیچ چیز برایم مهم نیست . با تعجب بهم لبخندی می زند : برای من هم دیگر چیزی برایم مهم نیست ولی بعد از ده سال به این نتیجه رسیدم .
خانه ای بود پر از آرزو . آرزوی من آن خانه بود . هر روز که از مقابلش عبور می کردم در دلم می گفتم : مال من خواهی شد . هم آن خانه و هم آرزوهای درونش . حالا نه خانه را می خواهم نه آن آرزوها را .
*********
این هم یه دوست تازه .

مادر بزرگ سلام !
خانه ات اینجا کنار باغچه قبرستان و من آنجا در این شهر پر تلاطم پی مرگ سگ دو می زنم .تو آرام خوابیده ای . شاید هم می دانی هر کدام از ما چه می کنیم ! هفده خرداد بود که من در کنار جسم بی جانت داد زدم راحت شدی و حس کردم چقدر دلم برای صورت مهربانت تنگ خواهد شد .تو رفتی در قاب عکس و من فکر کردم اگر عکس خودم را در قاب بگذارم زودتر پیش تو خواهم آمد . اما این طور نشد . سرطان ذره ذره تو را از ما گرفت . و همه گفتند خدا اینطور خواسته . من هیچ نمی فهمیدم . من فقط فهمیدم تو از سرطان نمردی . تو از بس مهربان و فداکار بودی مردی . هیچ کس قدر تو را ندانست . حالا که چهار سال گذشته از نوه هایت فقط من اینجا هستم .و بقیه تو را فراموش کرده اند .شاید هم نه . به هر حال برای دیدنت نیامده اند .شاید تا چند سال دیگر من هم مثل بقیه تو را از یاد ببرم.
دیدی آنهمه مهربانی فایده ای نداشت .همه فراموشت کردند . یادم هست وقتی مردی همه از تو تعریف کردند . من مثل تو خوب نیستم و سکوت را ترجیح می دهم تا حرف . حرف مردم به هیچ دردی نمی خورد .مثل دلسوزیهای احمقانه اشان . امروز که می آمدیم اینجا به حیاط رفتم و برایت از مارگاریتهای باغچه چیدم . مامان گفت : گل می خریم . او هم فراموش کرده خانومجون عزیز و دوست داشتنی اش عاشق گلهای باغچه بود .
تو سواد نداشتی اما جانمازت از ترس دوزخ پهن نبود .و همیشه بوی گل یاس می داد .
هنوز دیر نشده .صدایم بزن و برایم دعا کن که زودتر از این تن که مثل تو می خواهد مهربانی بورزد خلاص شوم و آرامش گمشده ام را بیابم .
***
از خفن امتحانی بر گشته ام .