بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

از تونل تاریک وجودم عبور خواهم کرد . فریاد خواهم زد . حجابها را کنار خواهم زد . از همه جا فرار خواهم کرد . و از غربت تنهایی هجرت خواهم کرد . از همه خطها گذر خواهم کرد . از همه بایدها و نبایدها . از جاده های پوشیده از برف . از دره های وسیع . همه قانونهای هستی را زیر پا خواهم گذاشت . فکر خواهم کرد . به صدای سکوت گوش خواهم داد . از کوهها بالا خواهم رفت . از خودم دور خواهم شد . برای کشیدن نفسی عمیق در زیر آب . برای رسیدن به آسمان آبی . برای زندگی . برای پیدا کردن خودم .

خیلی خوبم . معذرت می خوام که دیروز این همه بد بودم . واقعا ببخشید . دلم برای همه تنگ شده . اون هم زیاد . این دو روز به اندازه یک قرن گذشته . امروز و دیروز به اندازه کافی عجیب بود . بعد از کلاس وقتی که همه برگها روی هم جمع شده بودند که توی سطل ریخته بشن رفتم نفس عمیق . تنهایی. دلم می خواست باهام بودی و یه صندلی کنارم خالی بود . در سکوت و تنهایی فیلم رو دیدم و وقتی بیرون اومدم هوا تاریک بود . زردی ماه برام عجیب شده بود . دیگه سخت نیستم . می تونم بخندم و زندگی دوباره اومد سراغم . توی ذهنم هیچی نیست . خالی ام . اون هم زیاد . تا حالا این همه خوب نبودم .

امروز بد ترین روزی بود که داشتم . اصلا روز نبود . همش شب بود . هیچ نوری توی چشمهام نبود . قیافه ام ترسناک بود . چون تمام وجودم رو ترس فرا گرفته . دارم فرو می رم . نمی دونم .احساس خفگی به همراه بارون . گریستم . و اشکهام بند نمی آد . شاید از از دست دادن ترسیده ام . کاش می شد این احساسم تموم بشه . ولی باید بگذره تا خوب بشم . سعی می کنم که به هیچ چیز بدی فکر نکنم ولی یکهو می ریزن سرم و ولم نمی کنند . داشتم فکر می کردم همیشه بارون شادی نمی آره و و یه چیزی همه شادی دیشبم رو برد . مرگ . چیزی که در نزدیکی همه هست . و دیشب احساس نزذیکی زیادی بهش می کردم . چرا این قدر گند شده ام ؟؟ کلاسمو نرفتم . نمی تونستم خودمو تحمل کنم . معذرت می خوام که اینجا می نویسم . ولی شاید سبک بشم . اونقدر سخت شده ام که نمی تونم حتی حرف بزنم . نمی تونم . دارم خفه می شم . روی کوها برف نشسته . بارون همه جا رو خیس کرده . و برگها روی زمین رو پوشوندند و من هرگز گرم نخواهم شد .

داره بارون می آد . قلبم می آد توی دهنم . می دوم توی ایوان . از خوشحالی دلم می خواد جیغ بزنم . بالاخره بارون اومد . موهام خیس می شه . کف پاهام مثل دستهام یخ می زنن. ولی دلم می خود بمونم زیر بارون . تا بشوید دلتنگیم را . ابرها چطوری قطره قطره می شن میان روی سرم ؟ چقدر مهربون شدند . مرسی . وای چقدر بارون خوبه . هر جا بباره همه خوشحال می شن . خدا کنه همه جا بباره . انگار می دونست من منتظرش بودم . از همون هفته قبل . چقدر خوب شد امشب موندم خونه و گرنه نمی تونستم برم زیر بارون . دلم می خواد تا صبح همین طور بارونی بمونم . با اینکه خیلی کم بود ولی خیلی خوب بود . یه جوری غافل گیرم کرد .

هر روز صدای زنگ در خانه زده می شود . بی آنکه منتظر کسی باشیم . و و قتی در را باز می کنم سه تا بچه قد و نیم قد ایستاده اند . ظاهرشان مثل ما نیست . مثل ما لباس نپوشیده اند . اصلا مال اینجا نیستند . فقط می دانم خانه اشان همان آلونکی است که در سمت چپ پنجره پیداست . و مثل ما انسانند و حتما گرسنه می شوند . حتما از سردی هوا سردشان می شود . و احتیاج به محبت دارند . امروز مامان بهشون انار داد . وای ۱۳ تا تمرین . اون هم ترجمه نشده . تازه هیچ کدوم رو هم بلد نیستم . کمک !

من باردار شده ام

از هماغوشی با پائیز 

 از احساس ماهی کوچک که دچار آبی دریای بیکران بود

 از هیجان یک چهار شنبه

 از روزی که باد همه چیز را با خودش برد

 از خواب یک ستاره قرمز

 از صدایی در انتهای صمیمیت حزن

 از زخمهایی که همه از عشق بودند

 از بره ای روشن که علف خستگی ام را چرید

 از پنجره ای که با آفتاب رابطه داشت ......

 من باردار محبت کسی شده ام که هرگز او را ندیده ام .

عجب بساطی داریم امروز ها ! رفتم دنبال وانت انار توی خیابون بیارمش خونه . یکی نیست بگه بابا عاقل یه نیگاه توی پارکینگ رو بنداز که ماشین توی خونه هست پیاده نری تا وانت انار رو بیاری . خلاصه وسط چهار راه آقاهه رو دیدم . می گه شما دختر فلانی هستی ؟ می گم بله . توی ماشین بهم می گه پدرت یزدی اند ؟ می گم نه . اصفهانی اند ولی خودم تهران بدنیا اومدم . می گه : معلومه وجودت ماله اینجا نیست ! خراب شه این تهرون ! ( با لهجه یزدی بخونید ! ) نمی دونم چی بگم . توی دلم خنده ام می گرفته . مگه تهرونی ها چه شکلی اند ؟ بابا روان شناس ! عجب پیشرفتی کردند این راننده ها !  بابا  خان تلفن می زنند : بدون امضاجان مواظب باش این انارها له نشن . مرتب بگو بچینن . می گم : چشم ! چه بابای مهربونی داشتم خبر نداشتم . چقدر سبز ! دلم خواست یه انار بخورم . راستی اونقدر انار هست که همه می تونن بیان انار خورون !!!

اگر که بیهُده زیباست شب / برای چه زیباست / شب / برای که زیباست؟ــ شب و / رودِ بی‌انحنایِ ستاره‌گان / که سرد می‌گذرد. و سوگ‌وارانِ درازگیسو / بر دو جانبِ رود / یادآوردِ کدام خاطره را / با قصیده‌یِ نفس‌گیرِ غوکان / تعزیتی‌می‌کنند / به هنگامی که هر سپیده / به صدایِ هم‌آوازِ دوازده گلوله / سوراخ / می‌شود ؟ اگر که بیهُده زیباست شب / برای که زیباست شب / برای چه زیباست ؟ چه کیفی داره وقتی صبحانه ات تموم شد تازه یادت بیفته که صورتتو نشستی ! چه آدم کثیفی شدم ها ! تا دیدم برادرم با حوله اومده صبحانه بخوره امدم بالا تا به قیافه خوشگلم لبخند نزنه ! دیشب خیلی باد اومد . توی تاریکی چشمهامو تا آخر باز نگه داشته بودم . سایه درختها افتاده بود روی دیوار اتاقم . مثل ارواحی بودند که می رقصیدند . نمی دونم چقدر گذشت ولی دیدم دارم می ترسم . بازم از رو نرفتم و چشم بسته بیدار موندم . صبحم با صدای ماشین آقای همسایه بیدار شدم . خیلی ممنون که نمی ذارن روزهای تعطیلم به بطالت و تنبلی بگذره ! راستی اومدم بگم امروز یه همایش برای آقای شاملو توی دانشکده آب و برق شهید عباسپور ساعت ۲ بعد از ظهر بر گزار می شه .فعلا من برم صورتمو بشورم !!!

شبهای بلند نمی گذارد تو بخوابی . تو می بینی ولی من چیزی در چشمانم نیست . نه ستاره نه ماه و نه ابری که ببارد . چشمانت از خستگی نیست که نمی خوابند . از نوری ایست که در تاریکی شب می بینی . کاش ستاره ای می شدم در چشمانت . یا نور ضعیفی از غروب مانده در انتهای مهر . نه ستاره شدن را بلدم نه تابیدن چون خورشید . < و دستم به آنها نمی رسد > می دانم فقط باران است که می شوید همه این تنهایی ها را . پس باران می شوم . باران ببار . ببار .

توی راه که با اعصاب خوردی میومدم یه بچه ی مدرسه ای رو دیدم که کیفش دو برابر خودش بود و این صحنه کافی بود تا همه دغدغه های ذهنم رو بذارم یه گوشه ای و راحت تر بشینم سر جام توی تاکسی... من مریم هستم که می نویسم و صاحب وبلاگ اینجا نشسته و نیگاه می کنه که آخرش که چی؟چی می خوام بنویسم.خلاصه خواستم بنویسم تا مثل این تازه به دورون ها که ۱۰۰ تا وبلاگ دارن منم یه موقع عقده ای نشم خدا نکرده...