| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
خانه مردم نشسته ام، امروز مامان شاگردم گفت دخترک را بیاور تا با بچه ها و مربی اسکیت ، تمرین اسکیت کنند. اما مربی اسکیت امروز دیرترین حالت ممکن می رسد. هفت شب. دخترم اصرار دارد اینجا بمانیم تا هفت شب تا کمی با بچه ها بیشتر بازی کند و مربی اسکیت را هم ببیند.
من از ساعت دو و نیم اینجا هستم.
این چه وضعیتی است؟
دستهایم که از پتو بیرون می افتند مثل دو تکه چوب سرد می شوند. زمستانهای اتاقم در خانه پدری همیشه سرد و سخت بوده. از همان دبیرستان که به این خانه آمدیم. قدیم نوک دماغم خیلی یخ می کرد ، حالا پاهایم تحمل سرما ندارند که جوراب پشمی پوشیده ام . دستها و شانه هایم را نمی دانم چه کنم؟
باید موبایل را پرت کنم و بخوابم. تنها راه چاره.
امیدوارم ته داستانم را خواب ببینم.
۱۴۰۰/۱۰/۴
دارم می نویسم، پیش نمی رود. اصلا دوستش ندارم. کسی که باید تشویقم کند ، نیست. بهم قول داده سرش که خلوت شود می خواند و نظر می دهد. تا او بخواند من هزار بار کلمات را تغییر دادم و داستان را عوض کردم. داستان وقتی مال خودم نباشد گند می زنم. بی سر و ته می شود. چون من جای بقیه آدمها نیستم.
و این سختترین کار دنیاست وقتی بخواهی جای بقیه فکر کنی و بنویسی .
۱۴۰۰/۱۰/۳
برای خاله ام یک دسته نرگس آورده ام و پسرخاله ام هم رفته نرگس خریده آورده و همه را ، خاله کوچکم توی گلدان خانه اش گذاشته، داد دست پسرش و گفت برو بگذار جلوی عکس... و نام شوهر سابقش را آورد که شهید شده. خاله ام سالهاست که دوباره ازدواج کرده اما عکس و یاد شوهر شهیدش هنوز جاری است. وقتی این جمله را ازش شنیدم ته قلبم لرزید. چطور می شود عشق از قلب آدمی برود؟؟
۱۴۰۰/۱۰/۳
چشمانم دارد از فرط خستگی بسته می شوند. خیلی سرد است.
منتظرم برف بیاید. خانه پر از مهمان است. از بس روی پا بوده ام ، دارم متلاشی میشوم.
دایی ام موقع رفتن شانه هایم را ماساژ داد. خیلی کیف کردم. دستهایم را و شانه هایم و تا روی خط کمرم. اما هنوز می خواهم از خستگی بمیرم.
داستان نصفه نیمه ای نوشتم که نمی دانم چطور تمامش کنم.
۱۴۰۰/۱۰/۳
زن زنگ زد که من یک ساعت است دم متروی گلشهر ایستاده ام اما مترو بسته است، فکر کردم شاید دیر از خواب بیدار شده و می خواهد بهانه بیاورد. گفت تاکسی بگیرم بیایم. گفتم آره زودتر. الان بابا زنگ زده به موبایلم که کجایی؟ می گویم بالام دارم کتاب می خوانم. گفت پس کوش این زن؟ گفتم مترو بسته بوده، دارد می آید صادقیه، دربست گرفته، بابا گفت آره ایستگاه چیتگر دو تا مترو تصادف کرده اند. دیدم توی اخبار نوشته سه تا آمبولانس اعزام شده اما چیز دیگری ننوشته. دلم هری ریخت. اگر این زن در مترو بود و اتفاقی برایش می افتاد، هیچگاه خودم را نمی بخشیدم به اصرار آمدنش.
۱۴۰۰/۱۰/۱
زن می گوید دم مترو قیامت بود، می گفتند یک بچه کوچک یک سال و نیمه رفته و مادرش بدنبالش هر دو روی ریل های مترو و تصادف شده،
تکرار می کند : چه بدبختیی، چه بدبختیی.
بعد می گوید من ساعت پنج و نیم لباس پوشیدم بیایم که عطسه کردم. کفشهایم را در آوردم و برگشتم به خانه . جورابهایم را کندم و نشستم. ده دقیقه صبر کردم. بعد دوباره آماده شدم و راه افتادم. تا رسیده به مترو ساعت شش و ربع بوده و چند دقیقه قبلش این اتفاق تلخ افتاده.
من گفتم خدا رحم کرد، وگرنه من خودم را نمی بخشیدم و زن با لهجه کردی قشنگش گفت نه ، من خودم خواستم بیایم. غصه نخوری.
بعد موقع صبحانه خوردن گفت : سالها پیش که عطسه کرده ، صبر نکرده و باعث شده صورتش بسوزد. زخم بزرگی از سوختگی که روی چانه اش هنوز باقی مانده.
یاد پرستار شاگردم افتادم که امروز تعریف می کرد که نوه بزرگش، رفته از روی پوشک شمبول آن یکی نوه اش که نه ماهه است را گاز گرفته، هم می خندید و هم ناراحت بود. می گفت کبود شده و بچه از درد ضعف رفته. منم که تا حالا چنین چیزی نشنیده بودم نمی توانستم خنده ام را قایم کنم . از من می پرسید چیکار کنم؟ خیلی جدی گفتم از یک دکتر بپرسید و خانم نون هم با لهجه با مزه شمالیش که حرفهای ته کلمات را می کشد، با خنده گفت آخه به دکتر چی بگم؟ دیگر نتوانستم نخندم. زن گفت خوب شد از روی پوشک بوده و گرنه بچه طوریش می شد. و باز لبش را گزید.