بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

بیدار شدم .خواب دوستم را دیدم. توی بغلش بودم، گریه می کردم و دلتنگش بودم. لبهایش را می بوسیدم، محکم بغلش کرده بودم و این همه سال ندیدنش را تلافی می کردم. می خندید و می گفت الان همه فکر می کنند ما از خانواده های رنگین کمانی هستیم. خندیدم. در گوشم گفت من صبحانه چشم شیطان خوردم. نفهمیدم چه گفت. اما باز به بوسیدن ادامه دادیم. فکر کنم داشت راضی می شد که برویم باهم بخوابیم. شوهر و بچه اش هم بودند. انگار رفته بودم پیششان یا شاید هم ایلیه کمبره بودیم در هتل.



دی ماه ۱۴۰۰

برنامه ورد را روی گوشیم نصب کردم که ببینم می توان برای یکبار هم شده ۲۰۰۰ کلمه را یک نفس بنویسم، 

فعلا همیشه هزار و چهارصد تا پانصد تا جلو می روم. باید قدرتم را بیشتر کنم. می دانم تعداد کلمات مهم نیست اما اینطوری می فهمم وقتی مینویسم تا کجا ذهنم توان جلو رفتن دارد. ۲۰۰۰ کلمه الان ایده آل من است. 

یعنی یک داستان کوتاه ، 

چون به تعداد یک جستار رسیده ام و الان باید به یک داستان کوتاه برسم. باید بتوانم.


دی ماه ۱۴۰۰

بیدار شدم، فکر کردم صبح شده، همه خوابند. دیدم ساعت چهار است. به همه کسانی که در طول روز صحبت کرده بودم فکر کردم، همه به نظر خوابند. دستهایم خارش گرفته اند و قطع نمی شود مخصوصا روی پوست ساعدم. شاید چون موهای دستم را شیو کردم چند روز پیش. خوابم نمی برد. صدای قلبم را می شنوم. تند تند می زند. 

به یک داستان تازه فکر میکنم. 


دوستم رفته به -ایلیه کمبره- شهر کوچکی که پروست در تمام تابستان کتاب در جستجوی زمان از دست رفته را می نوشته، هیجان زده می شوم.  با خودم تصور می کنم از کوچه ها و خیابانهای شهر می گذرم. ده سال دیگر، نه خیلی دیر است. پنج سال دیگر خیلی ایده ال است. اگر زنده باشم.



۱۴۰۰/۱۰/۶

مامان های شاگردام یکی از یکی گلتر


یکی بهم شیره انگور داده از انگورهای باغشان، و آن یکی آش رشته بهم داد یک ظرف بزرگ با سیر داغ فراوان.


من چیکار کنم اینقدر اینها مهربانند. من که کار خاصی نمی کنم .

دی ماه۱۴۰۰

باید امشب به توانمندی هایم این را اضافه کنم،

از کلاس داشتم برمی گشتم و باید خیابان را می پیچیدم در یک خیابان دیگر که وقتی با یک دست پیچیدم دیدم ماشین دارد پرواز می کند. 

بله

یک جدول با ارتفاع پانزده سانتی متر را ندیدم و با چرخ جلو از رویش رد شدم و دقیقا مثل فیلمها صاف شدم و باز به رانندگیم ادامه دادم.

انگار یک اتفاق معمولی است . فقط یک نفس راحت کشیدم که یعنی چیزی نبود . 


ترسیدم

اما خیلی هم هیجان انگیز بود

توی ترافیک مزخرف یک مدرسه مزخرف گیر کرده ام. به خاطر کار مدرسه مجبور شدم باز بیام توی این چهارراه مسخره، دستشویی دارم وحشتناک، به خاطر یک لیوان چای بزرگ که ساعت نه و نیم در کلاس اولم خوردم.

تازه کلاس دومی گفتم چای نمی خواهم. 

یعنی می توانم خودم را نگه دارم.


از مصائب

از خانه شاگردم بیرون آمدم، مرد جوانی داشت به لاستیک های وانت نسبتا قراضه ای می کوبید. فکر کردم دارد باد لاستیک ها را امتحان می کند. بعد دوباره کارش را تکرار کرد. با حرص بیشتری. ماشین جلوی در پارکینگ نبود. جلوی در کوچک آپارتمان پارک شده بود. مرد جوان رفت آن طرف خیابان و سوار ماشینش شد. چند لحظه بعد پیاده شد و برگشت پیش وانت. با دست راستش زد آینه بغل وانت را شکاند. بعد دیدم تکه های چراغ راهنمای وانت هم روی زمین ریخته. مرد خیلی عصبانی بود. وقتی من نگاهش می کردم به من هم عصبانی نگاه می کرد. 

نفهمیدم چرا اینقدر عصبانی بود؟

داشت تلافی ناپدریش را در می آورد؟

یا طلب داشته از صاحب وانت؟ 


نمی دانم.

هر چه بود ترسیدم در آن منطقه ماشینم را پارک کنم.


۱۴۰۰/۱۰/۵

از خانه شاگردم بیرون آمدم، مرد جوانی داشت به لاستیک های وانت نسبتا قراضه ای می کوبید. فکر کردم دارد باد لاستیک ها را امتحان می کند. بعد دوباره کارش را تکرار کرد. با حرص بیشتری. ماشین جلوی در پارکینگ نبود. جلوی در کوچک آپارتمان پارک شده بود. مرد جوان رفت آن طرف خیابان و سوار ماشینش شد. چند لحظه بعد پیاده شد و برگشت پیش وانت. با دست راستش زد آینه بغل وانت را شکاند. بعد دیدم تکه های چراغ راهنمای وانت هم روی زمین ریخته. مرد خیلی عصبانی بود. وقتی من نگاهش می کردم به من هم عصبانی نگاه می کرد. 

نفهمیدم چرا اینقدر عصبانی بود؟

داشت تلافی ناپدریش را در می آورد؟

یا طلب داشته از صاحب وانت؟ 


نمی دانم.

هر چه بود ترسیدم در آن منطقه ماشینم را پارک کنم.


۱۴۰۰/۱۰/۵

به مامان شاگردم پیام دادم ده تا دوازده، بعد دیدم این بچه اصلا کلاسش هشت و نیم شروع می شود. حالا پدر بچه آمده پایین ماشینش را بردارد.

توی پارکینگ در حال جابه جایی هستیم . 



خجالت کشیدم از بی حافظگیم

مامانم سر ظهر بنا را گذاشت به بدرفتاری و لجبازی، حرصش گرفته از اینکه این دو روز از همه توجه دریافت کرده بودم. می گفت کاش همه حقیقت و واقعیت تو را ببینند و بفهمند چطور آدمی هستی.

حرصش می گیرد که با پسردایی هام و پسرخاله هام گرم می گیرم و می خندم و به هیچ جام نیست. 

و همه را امروز سرم خالی کرد. 

برایم مهم نبود. متوجه نیست و فکرش قابل تغییر نیست.


۱۴۰۰/۱۰/۴