بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

بوی مربای به پیچیده در خانه، بوی تمیز کننده، بوی کشک بادمجان با سیر، بوی اقیانوس های دور...


بوی زن می آید.

بوی خوش زندگی...


۱۴۰۰/۸/۲۰

اشتباه از من بوده؟ 

چطور می شود بوی کسی را تحمل کرد؟

دیگر نمی توانم . دیگر نمی توانم بوهای بد را تحمل کنم. یعنی واقعا تمیز بودن اینقدر سخت است. حالم بهم می خورد از بوهای مانده بر تن. من خودم فقط زمانی که پریود هستم از بوی تنم خوشم نمی آید. همیشه سعی می کنم تمیز باشم. بوی بد ندهم حداقل. من چکار باید می کردم دیگر؟ 

تقصیر من است؟ نظافت و تمیز بودن را چه کسی آموزش می دهد؟ 

حتی کرونا نتوانست بعضی را آدم کند.

این را من خودم به چشم دیدم.

خدایا خسته ام . اگر هستی ، این بوهای بد را از بین ببر. 

این کثیف های اطرافم را دور کن. 

من همیشه قربانی کثافت هستم.

سکس را رها کردم . و آنقدر بد و بیراه گفتم. دلم می خواهد همین الان خانه را ترک کنم و بروم و بمیرم. 

بدبختی از این بیشتر؟

حال من را هیچ کس نمی فهمد. فقط باید جای من باشی.

دلم بوی خوب خنک می خواهد. بوی آدامس نعنایی، بوی تازه . نه بوی ماندگی.



۱۴۰۰/۸/۲۰

چند وقت پیش، وقتی مضطرب بودم، و همه اش دلم می خواست گریه کنم ، کنار خیابان نزدیک یکی از خانه شاگردهایم نگه داشتم و یک ساعت حرف زدم. بعد از گذشت نمی دانم سه ماه یا دو ماه باز حرفهایش را مرور می کنم. بعد از صحبت کردن باهاش حالم بدتر شد. و بعد رو به یک احساس بهتر شدن رفت اما بعضی از حرفهایش را نتوانستم انجام بدهم.

مثلا درباره اینکه هر شب به خانه برگردم و کارم را کم کنم. او ساکن آلمان بود و گفت در آلمان این خیلی عادی است که مسافتی طولانی تر برای کار به شهر دیگری بروند و شب دوباره برگردند. 

دیشب که دو ساعت کامل در ترافیک بودم برای برگشتن به خانه بابا، همه اش فکر می کردم اگر قرار بود بچه را بردارم و بعد دوساعت دیگر در ترافیک می ماندم تا به خانه برسم و صبح دوباره همین راه را برگردم 

دیگر چه از من باقی می ماند؟

به نظرم حرفهای مشاور مزخرفترین حرفهایی بود که آن روز شنیده بودم. نمی گذاشت از گذشته حرف بزنم. می گفت درباره حالا و اتفاقاتی که باعث این حالم شده حرف بزنم ، گفت نمی خواهد قضاوت یا سرزنش کند اما دقیقا کلماتی استفاده کرد که من را حسابی ترساند. 

هنوز نمی دانم تا کجای حرفهایش درست بود؟ چرا با من اینگونه رفتار کرد؟ او که در جای دیگر با فرهنگی دیگر زندگی می کرد و شرایط اینجا را خوب می دانست تا حدودی هم راست می گفت. درباره حرفهایش هنوز فکر می کنم. 

و البته از آن شرایط اضطراب آرام آرام با کمک خودم بیرون آمدم ولی طول کشید تا آرامشم برگشت.


آن روز هم حالم بد بود و هم خوب. هم پشیمان بودم و هم گناهکار. 


۱۴۰۰/۸/۱۹

من گفتم سرزمین 

او گفت آب

من گفتم عشق

او بلند گفت نان. 

و وطن معنای دیگری داشت در خوابهایمان.



۱۴۰۰/۸/۱۷

یک همکلاسی از دوره های well being که پارسال در دانشگاه یل گذراندم ، هنوز بهم پیام می دهد. هندی است و زن و بچه دارد. آخر هفته ها و اول هفته های خودشان، مناسبات هندی و غیره توی واتس برایم استیکر می فرستد. چند بار هم بهم گفته سکسی و عکس ازم می خواهد. من چند تا عکس از سفرم فرستادم و باز امروز برایم نوشته من عکس تو را می خواهم ببینم هانی.


۱۴۰۰/۸/۱۷

دوست کلاس داستان نویسیم متنی که برای ناداستان فرستادم را خوانده و برایم پیام گذاشته که خوب است و خوشش آمده. باورم نمی شد که دارد می گوید خوب است چون سلیقه او هم مثل استاد داستان نویسی خاص است، باز کلاس داستان نویسی به تعویق افتاد و می خواهد دی شروع شود. طلسم شده ، تعداد کم شده و استاد نمی خواهد با این تعداد شروع کند. عجب! 

۱۴۰۰/۸/۱۷

یکی زیر یکی رو

گریه‌ام بند نمی‌آید. بهش می‌گیوم حالم خوب نیست. میل‌های بافتنی را برمی‌دارم و دانه دانه سر می‌اندازم. بغض دارام. گریه می‌کنم. صورت  خیس است. گفتم شاید یک شالگردن ببافم و حالم بهتر  شد.

امروز پنجم دی ماه

از چهار و نیم این اتوبان لعنتی ترافیک دارد. الان که راه افتادم به خانه‌ی خودم برگردم هنوز درگیر این ترافیک است.

امروز خوشبختی من این بود که خانه‌ی نویسنده‌ای باشم که برای بچه‌ها زحمت میکشد و برای اولین بار چقدر با صمیمیت برخورد کرد. انگار سالهاست من را می‌شناسد. 

خانه‌ای گرم و صمیمی پر از کتاب ، 

کاش چندتا داستانهایم را میخواند.

تنهایی

مردی در اتوبان بین ماشینها راه میرود.مرد شبیه کسی بود که چند وقتی عاشقش بودم. هی نگاهش کردم. نه. او نبود. اما دلم ریخت. چقدر آواره بود. کاش میشد سوارش میکردم. از لابه لای ماشینها عبور میکرد. خیلی سرگردان و طفلکی بود. 

دیشب هم دختری تمام  اتوبان را در پیاده روش میرفت. هی نگاهش میکردم ببینم میخواهد تا جایی ببرمش. اما او رویه جلو راه میرفت و کسی را نگاه نمیکرد. کاپشن سفید پوشیده بود. و چراغ قوه موبایلش روشن بود. 

چقدر هر دو تنها بودند.

چرا زندگان

کاش بزودی خفه‌گی سراغم می‌آمد. اینهمه خفگی‌های بدون مرگ فایده ندارد دیگر.اشک از صورتم تمام نمی‌شود. نمی‌توانم با کسی حرف بزنم. نمی‌توانم چیزی بنویسم و سبک شوم. باید بمیرم. فقط باید بمیرم.

دی۱۴۰۱