| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
اصغر فرهادی نوشت از شما بیزارم،
و چقدر باز حرف است . گروهی می گویند الان چون مشخص شده از روی یک فیلم مستند کپی برداری کرده به خاطر همین می خواهد ماست مالیزاسیون کند.
گروهی دیگر آن را کشیده اند سمت خودشان که بالاخره حکومت مجبورش کرد برائت نامه بنویسد. گروه دیگر هشتگ می زدند و تشویقش می کنند و تنفرشان را پس می گیرند.
رها کنید آدمها را . بگذارید نفس بکشند. همیشه سیاست بر زندگی ما آدمها سایه انداخته. بر لباسها، بر زندگی، حتی بر اشیای زندگی مان،
من دلم برای آدمها می سوزد.
فیلم قهرمان زندگی خود اصغر فرهادی است.
۱۴۰۰/۸/۲۶
امروز سالگرد ازدواج مامان و بابا بود. چهل و دو سال پیش. باورم نمی شود؟ مگر می شود این همه سال یک نفر را تحمل کرد؟
می شود. دچار روزمرگی می شوی، وسط هایش هم شاید زیرآبی بروی و حوصله ت هم سر نرود.
نمی دانم. نمی توانم کسی را قضاوت کنم. امشب با حوله آمدم پایین دیدم یک سبد گل روی میز است با کارت رویش که نوشته : با آرزوی سعادت و خوشبختی. بعد کیک آمد که رویش نوشته بود سالگرد ازدواجمان مبارک. بعد شام آمد دم در خانه. چطور می توانم این بابا را دوست نداشته باشم؟ جرات نداشتم جایی ازش بنویسم یا عکسی بگذارم که دلم برایش ضعف رفته وقتی به شاگرد قناد الهیه ۳۳ گفته رویش بنویس سالگرد ازدواجمان. قربان قد و بالایش رفتم و ماشالله بهش گفتم و نخواستم جایی بنویسم و بگویم چون در این روزهای سخت زندگی های دیگران و از دست دادن هایشان ، دیدن و خواندن چنین اتفاقهایی در زندگی دیگران دلشان را به درد می آورد بیشتر.
شادی در درونمان موج می زد. هنوز از سفر استانبول و خاطراتش و بدهکاری هایمان به بابا حرف می زدیم و می خندیدیم. هنوز در خانواده چیزی به اسم امید موج می زند.
بابا و مامان را با همه زوایاییشان می خواهم.
خدا حفظشان کند برایم.
۱۴۰۰/۸/۲۴
شبنم طلوعی به خاطر اینکه پدرش بهایی بوده، تاوان سنگینی می دهد. با همه موفقیت هایی که به سختی در تاتر و کارش بدست می آورد اما در سال هشتاد و سه مجبورش می کنند از ایران برود.
او به سختی روزگار در پاریس را می گذراند تا بالاخره از سایه سیاه افسردگی مهاجرت و ناتوانی معیشت می گذرد و دوباره از نو متولد می شود.
شنیدن ماجرای زندگی شبنم طلوعی از زبان خودش و با هدایت فهیمه جان بسیار ، شنیدنی است. اینکه چقدر با سالهای مدرسه اش همدردی وجود دارد. چه روزهای تلخی را سپری کرده. و این سوال که آیا راست است که شما بهایی هستی ؟ و ماندن بر سر این مسئله و قبول نکردن سرپوش گذاشتن بر این مسئله برای ادامه زندگی و کار در ایران با همه سختی ها و فشارهایی که بر این زن بوده.
شنیدنش آدم را به زندگی امیدوار می کند و حقایق بسیاری را برای من روشن کرد.
دین قرار است آرامش جان و دل انسانها باشد نه دستبند و زنجیری بر روح و روانشان.
۱۴۰۰/۸/۲۲
دیشب وقتی می رقصید همه اش به بچه ای فکر می کردم که درونش دارد، می چرخد و می رقصد.
دیشب وقتی شوهرش پیشانیش را می بوسید ، به لحظه های خصوصی تر فکر می کردم. به هیجانات و نفس های بی وقفه . به آه های از روی لذت.
قشنگ است.انسان قشنگ ترین اتفاق این دنیاست.
مگر نه؟
صبح بخیر از تهران بارانی
از طرف یک دیوانه ی خل و چل
صبح تنبلانه جمعه در رختخواب با لباس خواب و پتوی نرم سکسی ام.
۱۴۰۰/۸/۲۱
اشتباه از من بوده؟
چطور می شود بوی کسی را تحمل کرد؟
دیگر نمی توانم . دیگر نمی توانم بوهای بد را تحمل کنم. یعنی واقعا تمیز بودن اینقدر سخت است. حالم بهم می خورد از بوهای مانده بر تن. من خودم فقط زمانی که پریود هستم از بوی تنم خوشم نمی آید. همیشه سعی می کنم تمیز باشم. بوی بد ندهم حداقل. من چکار باید می کردم دیگر؟
تقصیر من است؟ نظافت و تمیز بودن را چه کسی آموزش می دهد؟
حتی کرونا نتوانست بعضی را آدم کند.
این را من خودم به چشم دیدم.
خدایا خسته ام . اگر هستی ، این بوهای بد را از بین ببر.
این کثیف های اطرافم را دور کن.
من همیشه قربانی کثافت هستم.
سکس را رها کردم . و آنقدر بد و بیراه گفتم. دلم می خواهد همین الان خانه را ترک کنم و بروم و بمیرم.
بدبختی از این بیشتر؟
حال من را هیچ کس نمی فهمد. فقط باید جای من باشی.
دلم بوی خوب خنک می خواهد. بوی آدامس نعنایی، بوی تازه . نه بوی ماندگی.
۱۴۰۰/۸/۲۰
چند وقت پیش، وقتی مضطرب بودم، و همه اش دلم می خواست گریه کنم ، کنار خیابان نزدیک یکی از خانه شاگردهایم نگه داشتم و یک ساعت حرف زدم. بعد از گذشت نمی دانم سه ماه یا دو ماه باز حرفهایش را مرور می کنم. بعد از صحبت کردن باهاش حالم بدتر شد. و بعد رو به یک احساس بهتر شدن رفت اما بعضی از حرفهایش را نتوانستم انجام بدهم.
مثلا درباره اینکه هر شب به خانه برگردم و کارم را کم کنم. او ساکن آلمان بود و گفت در آلمان این خیلی عادی است که مسافتی طولانی تر برای کار به شهر دیگری بروند و شب دوباره برگردند.
دیشب که دو ساعت کامل در ترافیک بودم برای برگشتن به خانه بابا، همه اش فکر می کردم اگر قرار بود بچه را بردارم و بعد دوساعت دیگر در ترافیک می ماندم تا به خانه برسم و صبح دوباره همین راه را برگردم
دیگر چه از من باقی می ماند؟
به نظرم حرفهای مشاور مزخرفترین حرفهایی بود که آن روز شنیده بودم. نمی گذاشت از گذشته حرف بزنم. می گفت درباره حالا و اتفاقاتی که باعث این حالم شده حرف بزنم ، گفت نمی خواهد قضاوت یا سرزنش کند اما دقیقا کلماتی استفاده کرد که من را حسابی ترساند.
هنوز نمی دانم تا کجای حرفهایش درست بود؟ چرا با من اینگونه رفتار کرد؟ او که در جای دیگر با فرهنگی دیگر زندگی می کرد و شرایط اینجا را خوب می دانست تا حدودی هم راست می گفت. درباره حرفهایش هنوز فکر می کنم.
و البته از آن شرایط اضطراب آرام آرام با کمک خودم بیرون آمدم ولی طول کشید تا آرامشم برگشت.
آن روز هم حالم بد بود و هم خوب. هم پشیمان بودم و هم گناهکار.
۱۴۰۰/۸/۱۹
یک همکلاسی از دوره های well being که پارسال در دانشگاه یل گذراندم ، هنوز بهم پیام می دهد. هندی است و زن و بچه دارد. آخر هفته ها و اول هفته های خودشان، مناسبات هندی و غیره توی واتس برایم استیکر می فرستد. چند بار هم بهم گفته سکسی و عکس ازم می خواهد. من چند تا عکس از سفرم فرستادم و باز امروز برایم نوشته من عکس تو را می خواهم ببینم هانی.
۱۴۰۰/۸/۱۷