بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

وقتی جای دیگری را می‌بینی

در مکان و زمان دیگری قرار می‌گیری

از بعدش قرار است درد بکشی.

درد این نبودن در این مکان و زمان دیگر زندگی. در زمان حال دارم نفس می‌کشم و کیف می کنم.

اما حالا که مزه دیگری از زندگی را چشیده ام

مطمئنم از بعدش زندگی کردن از آنچه که بود برایم سختتر خواهد شد.


دوشنبه ۱۴۰۰/۷/۲۶

وقتی هشت ساله ام بود در پارک گلمن خانه استانبول گم شدم. آن موقع استانبول جور دیگری بود. مزه نان باگتش را هیچ وقت فراموش نکردم. 

هنوز به خاطر دارم که دو طرف مغازه بود و از وسطش که مثل خیابان بود راه می رفتیم که یک خواننده زن برنامه داشت. به سمت صدا رفتیم. پر از نیمکت بود که رویش ایستاده بودند و من محو تماشا شده بودم.

وقتی کنسرت تمام شد، همه از روی نیمکتها می پریدند و می رفتند و من با کیفی که همه پولها و مدارک دستم بود مانده بودم. هیچ کس کنارم نبود که بشناسم. ترسیده بودم. دوباره برگشتم به همان دکه ها و مغازه ها. خوب یادم مانده مردها به ترکی چیزهایی بهم می گفتند ولی من حرف کسی را گوش ندادم. آنقدر به راهم ادامه دادم و رفتم و برگشتم تا پیدا شدم. بعدش خیلی یادم نیست و شاید مهم نباشد.

اما پیدا شدن خیلی خوب است. 

مثل تجربه روز جمعه، 


من در تابستان سال ۶۸ یک ماه در سفر بودم. همگی با مادربزرگم با رنوی سفید بابا از تهران راه افتادیم از مرز عبور کردیم و به آنکارا و استانبول در ترکیه، شهر سوفیه و وارنا در بلغارستان، و دمشق در سوریه رفتیم. از هر کدام خاطرات کمرنگی به یادم مانده.


حالا بعد از ۳۲ سال استانبول تکرار شد.



ساعت ۴ صبح

استانبول

۱۴۰۰/۷/۲۴

صدای اذان مغرب می آید.

قرارمان ساعت هفت و نیم توی لابی هتل است. من اصلا خوابم نبرد. بقیه خوابیده اند. امیدوارم شب خوابم ببرد.

صبح موقع صبحانه کافی نخوردم از ترس نخوابیدن. حتی حالا که دلم می خواهد و هتل برایمان گذاشته باز هم مقاومت می کنم و نمی خورم.

ولی یک لاته استارباکس و یک بستنی مک دونالد و یک شیرینی از حفیظ مصطفی باید خودم را مهمان کنم. و دیگر نمی دانم کجای شهر به این بزرگی را بروم ببینم.

می خواهند من را بزور ببرند خرید. 

دوروز برنامه بیوک آدا و استانبول گردی داریم.

و به یکی از دوستان مدرسه ام که اینجا زندگی می کند پیام داده ام شاید یک روزم هم با او و دخترش بگذرانیم. 

دیگر نمی دانم چه کنم؟ 

کاش می شد ماند و دیگر برنگشت. 



۱۴۰۰/۷/۲۳

می خواستم چیزی در مورد بابام بنویسم. اینکه این چند روز همه اش فکر میکنم با اینکه من می دانم چقدر پول توی حساب بانکیش هست اما هفتاد میلیون بابت سفرمان پول داده و چقدر هم دلار خریده و باز به همه ما داده که بتوانیم خرج کنیم. و بعد با اینکه من امروز خرید نرفته بودم باز برای من و دخترم خرید کرده بود. 

من باید برای این پدر چکار کنم ؟ من این آدم خودخواه که همیشه در حال غر زدن هستم، باید برای این پدر بمیرم. همه اش فکر می کنم اینکه یک نفر بتواند  اینقدر با همه خرجهای زندگی و اینکه می تواند پولهایش را نگه دارد برای کارهای خودش یا خودخواهانه مثل خیلی از والدین بگوید به من چه، اما دارد اینطور دریادلانه رفتار می کند. من که مادرم و خودم درآمد کوچکی دارم ، برای خرید همیشه خساست به خرج داده ام می دانم پول درآوردن چقدر سخت است.

چقدر خوب است که قبل از اینکه یک نفر بمیرد و پولهایش بدست فرزندانش بیفتد ، با آنها هر طور که دوست دارد شریک شود. 

دلم می خواهد اینها را بهش بگویم اما می دانم نمی توانم، برای همین توی دلم فقط قربون صدقه اش می روم، هی برایش فوت می کنم که همینطور زنده و سلامت برایم بماند. که من با او زنده هستم.

نه اینکه حالا که اینطور ما را آورده سفر بگویم ، از وقتی ازدواج کرده ام طور دیگری دوستش دارم. همیشه طرفداریم را می کند در مقابل زندگیم، همین برایم کافی است. اما شادی را بین ما چند برابر کرده، 

برای همه همینقدر شادی و سلامتی و عشق می خواهم.



ساعت ۵:۳۸ 

طبقه ۱۱ هتل پلازا

جمعه

۱۴۰۰/۷/۲۳

استانبول

دیشب دوبار زنی را با تل گل های سفید ریز طبیعی که روی سرش دایره وار گذاشته بود ، دیدم.

یکبار در ابتدای خیابان جمهوری آنجا که به استقلال می رسد لابد، آنقدر هیجان زده بودم از زرق و برق مغازه ها و شلوغی که بعد از دوسال به چشمهایم می آمد، دقیق یادم نمانده ، اما خوب یادم هست موهای زن لخت و صاف ریخته بود روی شانه هایش ، چشمهای روشنش از شادی برق می زد و مرد کنارش نشسته بود. روی میزشان دو گیلاس بود که یکی خالی و آن یکی شراب قرمز داشت. مرد داشت از پاکت سیگارش ، یکی برمی داشت و زن با لبخند نگاهش می کرد. دفعه بعدی وقتی داشتیم در ایستگاه اتوبوس وسط میدان تقسیم به ساندویچ کباب ترکیم گاز می زدم، زن را تنها دیدم که با یک چمدان از میان شلوغی ها رد می شد. از کجا فهمیدم همان زن است؟ چون هنوز تل قشنگ گلهای سفید بابونه اش روی سرش بود. داشت با سرعت به سمت مجسمه وسط میدان حرکت می کرد.


قبل از شام ، باز چند بار در کافه هایی با دیوارهای شیشه ای این صحنه را دیدم ، زن و مردهایی که روبه روی هم نشسته اند، یا کنار هم و به هم نگاه می کنند ، با شادی و برق چشمانشان با هم حرف می زدند، نوشیدنی می خوردند و یا سیگار می کشیدند.


این را نوشتم ، یادم نرود. برای قصه ای که شاید روزی نوشتمش. 

۱۴۰۰/۷/۲۳

دهه هشتاد (دقیق یادم نیست ، فکر می کنم ۸۵یا ۸۶بود) رفتم نمایشگاه کتاب و از اورهان پاموک امضا گرفتم و کتابش را برایم با خوشحالی امضا کرد. کتاب را دادم به پسرخاله ام بخواند. همان که سال نود یکهو بیخبر گذاشت رفت استرالیا با کشتی و کتاب را نمی دانم چکار کرد.

وقتی کتاب استانبول پاموک را می خواندم همش با خودم خیابانها،خانه ای خانوادگی پاموک با هم زندگی می کردند، 

پل بغاز 

پلی که رویش به خاطر شنیدن موسیقی معروف ترک و خودکشی از روی آن ، رفت و آمد آدمها ممنوع شده و الان فقط ماشین رد میشود.

بسفور و ساحل دریا در ذهنم بوده ، حالا آنها را از نزدیک میبینم.

کتاب زنی با موهای قرمز پاموک را چند سال پیش خوانده ام و آن هم شگفت زده ام کرد.



بیخوابیهای صبح زود تهرانم را با خود آورده ام، امیدوارم انرژی داشته باشم برای بقیه روز. با این همه نخوابیدن.

۱۵اکتبر ۲۰۲۱

دلم می خواهد حرف بزنم اما خوابم می آید و سرم خیلی درد گرفته از بادهای شدیدی که توی میدان تکسیم توی سرم می دوید. اما با مردم شهر راه می رفتم و دست می کشیدم روی تنهایی خودم و هی می گفتم اگر زندگی اینجا اینگونه است ؟ پس ما تا الان چه می کردیم! رنگ و شادی در خیابانهای شهر  شلوغ همسایه ، با آدمهای رنگارنگ 

از هر جای دنیا، در کنار هم در حال زندگی هستند.

چطور می شود ؟ چرا 

و یک عالم سوال توی ذهنم است

مثل دخترک که می پرسد چرا دستشویی شلنگ ندارد؟ 

چرا اینجا اینجوری است و ما اینجوری نیستیم

انگار حباب شکسته است و من از یک جهان کوچک وارد کهکشان عظیمی شده ام

چرا تصوراتم اینطور نبود

چرا هر جای دنیا میتواند اینقدر متفاوت باشد؟

۱۵اکتبر ۲۰۲۱

به همه شماهایی که اینجایید زنگ زدم و هر کدام با شادی و خوشحالی های منحصر به خودتان باهام شادی کردید، و بهم گفتید بهت خوش بگذرد. آنقدر بهم چسبید صدای تک تکتان که حد نداشت. فقط یک نفر ماند که می دانم، شاید حالش آنقدر خوب نیست که با من شادی کند، اما من تمام سعی ام را میکنم که شادی به همه سرایت کند. کاش صدایت را می شنیدم. جرات نکردم زنگ بزنم، میدانستم جوابی هم نخواهد بود. اما به یادت تمام سنگفرش خیابانهای منتهی به میدان اصلی شهر و استقلال و هر جا که دوست داشته باشی و وقت کنم خواهم رفت و با صدایت کیف خواهم کرد. 



در بزرگراه محترم همت ، ترافیک خیلی سنگین است. به خانه خواهم رسید؟

آیا چمدان خواهم بست؟

به پرواز چی؟؟

الان راه افتادیم سمت خانه به همراه بادیگارد همواره مومن ، حضرت والا همان مردخانه.

ماشین بنزین ندارد. اتوبانها پر از ماشین و ترافیک و من فرصت پیدا کردم کمی بنویسم. 

نمی دانم چه بنویسم، لیست وسایلی که می خواهم بردارم، پاسپورت هایمان، دلارهایی که باز هم بابا بهم داده را گذاشتم توی کیف کوچک که بندازم گردنم، چون یکی از اقوام بزرگوار چندین سال پیش تارسیده استانبول ، دزدان تمام دلارهایش را برده اند. 

بابا هم خودش را راحت کرد، گفت هر کس دلارش را بگذارد توی کیف خودش. و من که سابقه خوبی در گم کردن دارم، در این یک هفته باید دودستی بچسبم به وسایلم، موبایل، پاسپورت و این چند تا برگ صددلاری. 


الان که می نویسم به صدای خودمم دارم گوش میدهم. خنده ام گرفته.

چه بامزه حرف زدم

احتیاج دارم به تنهایی برای اینکه تلفنهای بی وقفه و اعتراضها و ناراحتی اش را فراموش کنم. تلفنم را خاموش کردم از وقتی فهمیده ، می‌خواهد تاریخ انقضای پاسپورتش را تغییر بدهد، می خواهد پاسپورتی که از خرداد باطل شده را تقصیر من بیندازد. چندبار می‌خواست که برود و عوضش کند، تنبلی کرده. می‌خواهد بگوید من می‌دانستم و نکردم. من ترجیح می‌دهم سکوت کنم تا خودش آرام شود.


دردسرهای سفر بدون شوهر

۱۴۰۰/۷/۲۰