| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
جمعه سیام خرداد به اصرار و زور بچهها و دخترک رفتم موجهای آبی. دوسه ساعت بدور از اخبار کمی شنا کردم و از بازیها سعی کردم کمی حالمان عوض شود. آنقدر مسخره بازی در میآوردیم که بیخودی بخندیم و فراموش کنیم چه اتفاقی دارد میافتد. از دوازده تا چهار و نیم توی ساختمانش بودیم. وقتی بیرون زدم از تاکسیهای جلوی درش پرسیدم:
جنگ تمموم شد؟ برگشتند نگاهم کردند.با جورابهای آبی و پیراهنی که باد میزد راه میرفتم. گفتند نه. کجا میرید؟
دلم میخواست بگویم هیچکجا سراغ داری؟ جایی که جنگ نباشد بتوانم مثل قبل زندگی کنم. فقط مشکلات شخصی خودم باشد. نه جنگ باشد نه غصهی فردا که نمیدانیم چه خواهد شد.
بین بازیها رفتم نیم ساعت ماساژ. مایویم را درآوردم و زن ماساژور که رژ قرمز زده بود، روی تنم پارچه ی تمیزی انداخت. سنگهای داغ را یکییکی روی کمر و پشتم گذاشت. از کف پاهایم شروع کرد. مثل دفعهی قبل نه موسیقی بیکلام بود و نه بوی خوش روغنهای معطر. اما درد از پاهایم بیرون میرفت. خستگیهای دوسال پیش تا الان که دیگر کسی ماساژم ندادهبود، در میرفت. روی ساق پای راستم متوقف شد. گفت این پایت حسابی گرفته و حتی لک شده از بس سفت و گرفته است. حسابی با سنگ داغ از روی رگهای گرفته رد شد. گفت درد نداری؟ بعد شروع کردم آه کشیدن. دستهایش که میخورد به رانهایم چشمهایم را میبستم و میخواستم که به چیزی فکر نکنم. اما نمیشد. صورتم روی سوراخ تخت ماساژ بود اما جان و روحم در همه جا پرسه میزد. رگ ساق پای راست، همچنان دردناک بود و من از درد به خودم میپیچیدم. کیف داشت که درد میگرفت. انگار روحم ارضا میشد. من که خیلی وقت است، دست کسی به تنم نخورده است. سنگهای داغ جهنم را تصور کردم. اگر قرار است تنم توی آتشش بسوزد. کیف خواهد داشت. تن نحیف و نازکم، با کمی گوشت زیر دستان زن، داشت جان میگرفت. تکه تکه گوشت و پوست و استخوانش زنده میشد، زیر سنگها گر میگرفت. رسید به شانههایم که چقدر درد کشیدهبودند. و رگ سمت راست را پیدا کرد که گرفته بود. باز آنقدر ماساژ داد تا کمی رها کند. دستهایم، روی رگ شانههایم را ماساژ داد و من سعی میکردم به موسیقی بیکلامی فکر کنم. نه به جنگ و اتفاقاتی که در این چند برایم افتاده فکر نکنم.
بعد از ماساژ لب آب نشستم و به زنان و بچهها نگاه کردم. همه لبخند داشتند. کسی انگار حالش مثل من بد نبود. به صورت و ابروها و اندام زنها خیره میشدم. هیچ رنجی نداشتند به ظاهر. من صورتم گرفته بود. نمیتوانستم حتی در آن لحظاتی که شنا میکردم حس خوبی داشته باشم. نمیشد
موقعی که از راهآهن به خانه برمیگشتیم عکس چهارنفره یک زن و مرد و دوتا بچه روی بیلبورد وسط خیابان بود و درشت نوشته بود این خانواده خوشبخت بود. زن میخندید. همه میخندیدند. گریهام گرفت وقتی هر چهارنفرشان را دیدم. جوانی و عشق و زیباییشان رفت. حیف از مردم. حیف از اینهمه قشنگی.
چرا باید اینطور شود؟
قسط بیمهی عمرم را همین الان پرداخت کردم. نه اینکه بترسم که بمیرم و این قسط را پرداخت نکرده باشم، نه. از اینکه تا تاریخش پولم تمام شود. حقوق این ماه را که گرفتم قسط هایم را دادم و باید طوری تا ته ماه خرج کنم که به همه چیز برسد. تازه اجاره این ماه را دادهام و اگر همینطور هیچ کلاسی نداشته باشم هیچ حقوقی نخواهم داشت. نمیدانم چطور خواهد شد. اگر بمیرم بر اثر حادثه این بیمه عمر فقط هفتاد و شش میلیون پول پرداخت خواهد کرد اگر درست بگوید. اگر همینطوری بمیرم خیلی کمتر. این همه وقت است سر وقت قسط میدهم اما چه اندک برای اتفاقات پرداخت میکنند. وقتی فرم پر میکردم نوشتم که همهی پول به دخترک برسد و نه هیچ کس دیگری. شاید اینطور کمی خیالم راحت باشد از اندک پساندازی که برای دخترک کردهام که واقعا رقم خیلی پایینی است. دردآور است. و قلبم فشرده میشود که هیچ کاری برای آیندهاش نکردم.
از صبح که رسیدم در حال لباس شستنم. یادم رفت کیفم را خوب بگردم و دستمال کاغذیهای توی کیف تمام لباسها را مورد عنایت قرار داد و لباسهای مشکی با خالهای سفید بیرون آمدند. کمی در آینده به خودم نگاه کردم. در حالت عادی نمیتوانم خوشحال باشم. تیغ برداشتم و موهای زائد را از روی صورتم برداشتم. و بعد کمی لایه بردار روی صورتم مالیدم شاید اینطوری بخواهم اخم نکنم. بچهها روی اعصابم بودند تا الان. آمدم طبقه بالا و روی تخت دراز کشیدم. ناهار درست کردم. خوابم میآید و فکر میکنم این بیاعصاب بودنم به خاطر کم خوابی و نداشتن خواب کافی و آرام است. باید فکر نکنم. مغزم خاموش باشد.
اول که این کتاب را شروع کردم باورم نمیشد این جنگی که ازش نوشته اینقدر طول کشیده، چند سال!! حالا خودمان رسیدهایم به ده روز. فقط ده روز. و سالها پیش هشت سال توی جنگ بودیم. هشت سال.
نوشته:
هنوز اینجا هستیم، ویران و قویتر هستیم.
یعنی چه؟ یعنی از این ویرانتر میشویم؟ وقتی یکی از پناهگاههای بغداد را امریکاییها به بهانه افراد مهم حزب زدهاند، زن و بچهها کشته شدند. حالا یعنی نوبت ماست؟ نوبت ماست که ویران شویم؟
باورم نمیشود! از سال ۱۹۹۱ تا ۲۰۰۳ در جنگ بودند. یک سال بعد هم نها میمیرد. چه سرنوشتی! چه تقدیری!
خوابم نمیبرد. از وقتی خواندم که ترامپ حمله کرده، آفتاب نزده، بیدارم. در کتاب یادداشتهای بغداد، نهاالراضی نوشته، چطور میشود میلیونها دلار صرف ساختن بمب و کشتن آدمها کرد؟ پولی که میشود صرف گرسنگان عالم کرد. جملهی دقیقش این بود که
کشتن، نظم نوین جهانی است.
دوساعت دیگر به تهران میرسم. دلهره برگشته. چه اتفاقی خواهد افتاد؟ نمیدانم.
وقتی رسیدم سمنان، به مهدیه پیام دادم و آی مسیجم کار کرد. خیلی عجیب بود. همان لحظه برای مریم نوشتم و او هم بیدار بود. بعد از این همه سال که ندیدمش، درصد دیدارمان نمیدانم بالا رفته یا پایین. نمیدانم به چه چیزی امید داشته باشم. به پایان جنگ و دیدنش یا به پایان نیافتن جنگ و آوارگی و باز هم دیدنش. برای هر کس پیام میگذارم مینویسم به امید دیدار به جای خداحافظ. یک جور امید بیهوده یا اینکه خودم را مجبور می کنم امیدوار باشم.
دیشب در همین لق و لوق قطاری که ما را به تهران میبرد، خواب دیدم تمام پیامهای تلگرامم آمده و خیلی خیلی زیاد است. شاید بروم و ویپی ان پولی بخرم و از این کلافگی در آمدم.
دلم میخواهد بروم دفتر روزنامه کار کنم. کار داوطلبانه برای اینکه هم یاد بگیرم و هم از این بیکاری مطلق پیشرویم دربیایم. کاش میشد.
از آخرین نوشتههایی که خواندم قبل از جنگ این بود که ما باید سکس کنیم یا دعوا یا جنگ. هر سه گزینه منتفی بود. یادم نیست دقیق چه چیزی بود. اما نویسنده نمیتوانست به هیچ کدام دست یابد. اما چند روز بعد نوشت که دعوا شد و همه چیز بهم خورد. بعد از آن دیگر چیزی ازش نخواندم. تا حالا که جنگ هم شد. چه پیشبینی عجیبی.
قطار حرکت کرد. از مشهد به تهران برمیگردم. بچهها آرام نمینشینند. تیبگ را توی فنجان آب داغ فرو میکنند و توی نعلبکی میریزند. فندق قندها را توی چای میریزد بعد تمام انگشتانش را نوچ میکند. دارم داستان گیرنده شناخته نشد را گوش میدهم. حوصله هیچکاری ندارم. مردخانه غر میزند و نسکافهاش را سر میکشد. کوپه خیلی سرد است. دست راستم یخ زده است. سردردم خوب نشده با اینکه قرص خوردم. قطار این دفعه خیلی بهتر است. تمیزتر و بزرگتر و شیکتر. این داستان را زودتر از اینها باید میخواندم. استاد گفته بود بخوانیم. همان موقع که میخواستیم داستان نامهای بنویسیم.
احساسات متناقضی دارم. دلم میخواهد جایی باشم کسی نباشد. تنهایی میخواهم. خستهام و سرم درد میکند. دلم میخواهد برگردم تهران و بروم خانهی خودم. خانه کوچک خودم.
شاید دلتنگ آدمهایی هستم که راحت بهشان پیام میدادم و حرف میزدیم وقتی در قاره دیگری بودند. مریم ، نازی و حتی کسانی که باهاشان حرفی نمیزدم اما میدانستم حالشان خوب است از روی عکسهای اینستاگرامشان.
دلم سیگار میخواهد روی بلندترین تپهی شهرم. جایی همیشه کل تهران را زیر پایم میدیدم. شاید اینطوری آرام بگیرم. یا شاید سفر با دوستانی که آخرین بار در گرگان با هم همسفر بودیم.
شاید دلتنگم. دلتنگ کسی که بهم میگفت باید حالت خوب باشد. حال دلم خوب نیست. باید برگردم به خانه. بنویسم بخوانم و برقصم. باید برگردم به روزهای خوب حتی اگر تهران حالش خوب نباشد.
باید ادامه بدهم. مثل او که ادامه میدهد.
پناه بر وبلاگ. پناه بر ادبیات شاید که نجاتدهنده باشد. پناه بر نوشتن. صداهای بدی آمد. خیلی دلتنگم و حالم خوب نیست. صحبت با دوستان هم حالم را خوب نکرد. با ماهک، مهدیه و بیتا حرف زدم و حالشان خوب بود. چند دقیقه بعد سمنان زلزله آمد و به مهدیه زنگ زدم. از ترس از خانه پریده بودند بیرون و دیوار خانه ترک خوردهبود. جه بساطی داریم. از جه چیزی نباید بترسیم؟
بله هم دیگر کار نمیکند. همین خبرهایی که داشتیم از همدیگر را هم نداریم. لعنتی.
خیلی خستهام میخواهم بخوابم. بخوابم و دیگر بیدار نشوم.
کاش زودتر تمام شود.
دلم برای خانهام تنگ شده. خیلی زیاد. دلم برای تهران تنگ شده.