بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

در چهارچوب پنجره رو به ماه نشسته‌بودم و شانه‌ی راستم از باد ملایم یخ کرد. پاهایم را می‌توانستم به جای تو بغل کنم و این همه ستاره تماشایم می‌کردند که غم دارم و نمی‌توانم دیگر گریه کنم. غصه‌هایم آنقدر زیاد شدند که دیگر اشکی هم ازش در نمی‌آید. صدای سگها توی دل کوه می‌پیچید. خسته‌شدم. قدیم بیشتر از این شهاب می‌دیدم. بیشتر از این صبور بودم و هی می‌گفتم ده تا ببینم می‌خوابم. یا اگر پنج تا دیدم. دیشب چهار پنج تا دیدم و امشب دو تا. دارم جوانیم را پشت سر می‌گذارم. آسمان واقعا قشنگ است. به وجدم می‌آورد و حالا در این لحظه غمگین‌ترم می‌کند. خیلی تنهایم. کاش آدم نبودم. آدمی‌زاد چیه؟ به هر کجا قدم می‌گذارد و آنجا را کشف می‌کند. قلبم را فتح کردی و بعد مثل یک فضانورد که رها شده در قعر تاریکی و تنهایی از من جدا شدی. و این دردناکترین بخش ماجراست.



۱۴۰۲/۵/۲۱

دختری بود که در موسسه با مدرک روانشناسی و کار در چند تا مهد از روی ناچاری و بیکاری، نظافت می‌کرد و چای می‌ریخت و تمام کارهای موسسه را از وقتی به جای جدید آمدیم انجام میداد. اسمش را یاد گرفتم. هنوز بیست و دو ساله‌ش نشده فکر کنم. نگران آینده‌اش بود. بعد از چند وقت که گذشت، دقت و نظمش را دیدم. باهم همکلام شدیم. در محل کار با کسی گرم نمی‌گیرم و حرف نمی‌زنم. رسم نیست. حتی اگر صمیمیتی در لحن و صداکردن باشد مودبانه و در حد حرفهای کاری است. جلوتر نمی‌رود. گفت دنبال کار بهتری است و این را در شان خودش نمی‌داند و خانواده‌اش خبر ندارند. دو جا دنبال معلم می‌گشتند و همینطوری بهش معرفی کردم. اولی راهش دور بود. سر دومی مریض شد و نتوانست مصاحبه برود. خواهش کردیم وقتی حالش خوب شد برود. رفت و از بین چند نفر و چندین مصاحبه‌ی سخت موفق شد که آزمایشی آن کار در مدرسه که معلمی بود را بگیرد. امشب همین حالا پیام داد که استخدام شده. خیلی خوشحال بود. خیلی خیلی. گریه‌ام گرفت و یاد تو افتادم. تو از این کارها زیاد کرده‌ای. چقدر برایش خوشحال شدم و تشویقش کردم به تلاش و پشتکار و برایش آرزوی موفقیت کردم. گفت هر چه میخواهی به آن برسی. میخواهم با دخترک راه بیفتم و کوله‌ام را بردارم و بروم کل دنیا بچرخم و با بچه‌های دنیا بازی کنم. بخندم و کتاب بخوانم و شاد باشم. همین. و تا آخر عمر اینجوری زندگی کنم. من همین را می‌خواهم. میخواهم دیگر مردخانه را نبینم.

آن شاگردم بود که لبه‌ی بالکن می‌ایستاد و از خیابان تماشایم می‌کرد، هفته‌ی پیش که حرف از خانواده شد، گفت من بابا ندارم. نپرسیدم که چه شده. جا خوردم. به نظرم جدایی بود اما خب جور عجیبی است که در حرفهایش از دیدارش با عمه و دخترعمه‌اش هم می‌گوید. امروز وسط خیابان بودم که دیدم در بالکن ایستاده، پنج دقیقه زودتر از قرارمان. دست تکان دادم و او هم لبخند زد. پسر عجیبی است. هم حرفهای بزرگانه می‌زند و هم بچه است و مهربان. امروز من شربت نخوردم او هم نخورد. انگار عاشقم شده باشد. هر دفعه یک لگو نگه می‌دارد یواشکی که تا هفته بعد به من بدهد و بگوید این اینجا جا مونده بود و من ازش تشکر کنم که مراقبش بوده. خیلی با احساس و مهربان است. تا به حال شاگرد اینطوری نداشتم به غیر از بچه‌های پیش و اول دبستان آن مدرسه‌ی پسرانه که دو سه نفرشان هر بار بغلم می‌کردند و یکیشان هم‌نام تو بود.

بدترین روزهای عمرم است.باور می‌کنی؟

حال خوبی دارم و تا به حال هیچ‌وقت اینقدر خوب نبوده‌ام.

نیمه‌ی تیرماه

امشب روی پشت‌بام سایه‌ی لرزان خودم را روی دیوار سیمانی خانه‌ی روبه‌رویی دیدم. چقدر تنها بودم. یک سایه‌ی خالی که لرزان بود. مثل نقشم روی آب تکان می‌خورد. به لبه‌ی دیوار تکیه دادم و ماه را پیدا نکردم. عجیب بود. مگر ماه کامل دیشب در آسمان نبود؟ یعنی چه شده‌بود؟ چند ستاره‌ی براق سوسو می‌کردند. صداهای شهر شلوغ هنوز می‌آمد. چقدر نبودنت آزاردهنده بود. چند کیلومتر دورتر تو مست و ناهشیار به یادم افتاده‌بودی. با مستی چه چیزی را فراموش می‌کردی؟ غصه‌ی نبودنم! تنهاییت! چه چیزی را می‌توانی فراموش کنی؟ می‌توانی فراموش کنی که من را دوست داری؟  

می‌توانی من را از یاد ببری؟ 

چه کسی در مستی، عاشق بودنش را فراموش کرده؟! که بیشتر از قبل عاشق شده.




پانزدهمین شب تابستان

آه تابستان، تابستانهایی که فصل عاشقی و دیوانگی است. فصل رسیدن انگورها و مستی است. مگر نه؟

ماه کامل من

ماه

فقط ماه امشب که من را به تو می‌رساند. 

لبهایم

آغوشم و 

گرمای تنت را.

همه‌چیز را به ماه می‌سپرم. 

و عشقت را در دلم روشنم می‌کند.

امروز هم خسته‌شدم. ظرف شستم، خسته‌شدم. غذا پختم و خسته‌شدم. و رانندگی کردم و خسته‌شدم. وسط خستگی‌هایم، تو بودی؛ بوسه‌های راه دورت به پشت گردنم بود؛ صدای گرمت و دلتنگی‌هایت؛ و من خسته بعد از یک هفته ندیدنت، نداشتنت و نبوئیدنت، وسط داغی خیابان و بین ماشینها، تنم آه می‌کشید. آهی جانگداز. چرا هر وقت میخواهمت نیستی؟! 


و این ناعادلانه‌ترین جریان و اتفاق هستی است.

تابستان گرم

آخ بهار تمام شد عزیزم؛ 

نشد زیر درختان پرشکوفه ببوسمت اما به جایش وقتی میوه کرده‌بودند، وقتی آسمان از ابرهای پراکنده باردار باران‌های بهاری بود، وقتی پرنده‌های نایاب آوازهای شادی می‌خواندند، وقتی باد می‌وزید، وقتی رعد و برق می‌زد؛ وقتی شعرهای عاشقانه هنوز دلم را می‌لرزاند و تو هنوز دوستم داشتی و بهار امتداد پیدا می‌کرد؛ در آغوشت ؛ از زمستان طولانی و سخت گذشته‌بودیم و حالا بعد از بهاری پرشور و هیجان به تابستان داغ می‌رسیم. و عمر ماست که در روزهای عشق در بین فصول تقسیم می‌شود. 


بودن‌ات همیشگی. 

ای ماجرایی برای تمام فصول.


اول تابستان۱۴۰۲

ابرهایی دیدم که خیلی خیلی تعجب کردم. باران می بارید. دویدم روی پشت بام. دایره های قلمبه قلبمه بودند ابرها. میباریدند . و ناگهان باران بند آمد. خیلی ناب و به یاد ماندنی بود. این اردی بهشت زیباترین است در عین اینکه دردناکترین اردیبهشتی است که درونش هستم.