بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

سرم گیج همیشه هاست . به همه چیز می خندم . به اتاقم که بهم ریخته شده تا تمیز شود می خندم . از خودم خنده ام می گیرد که درس می خوانم و نمی خوانم . و شب که می شود وقتی دلتنگ می شوم قرص خوابم را می خورم تا زودتر بخوابم و خواب دریاهای دور را می بینم که در آن شنا می کنم . به آشنایی با استادمان هر دو می خندیم . به دارای دارای می خندم . استاد موسیقی مان آهنگی از علیزاده را این طوری می خواند و خنده ام می گیرد . به سوتی هایی که مشاورمان موقع درسخوانی می دهد بلند بلند می خندم . از خواب می پرم و به تو تلفن می زنم و خنده ام می گیرد که بالاخره بعد از ده روز این گوشی تلفن را جواب می دهی . به تو که کامپیوترت قاطی کرده هم می خندم و موقع حرف زدن چیزهای عجیب و غریبی تایپ می کنی خنده ام می گیرد . به آفتاب که هنگام صبح قلقلکم می دهد . به خاطرات خوب اسفند می خندم . به گنجشکان که انگار بهار را دیده اند می خندم   . به کاکتوسها هر روز صبح با آب لبخند تحویل می دهم . به پنجره های بی پرده . به آسمان آبی آبی با تیکه های ابر می خندم .و کتاب تازه بوبن را با لبخند تمام می کنم .
************************************
لوئیز امور همه جا بود ؛ روی کاناپه و هم چنین در ذهن من ؛ در زوایای نهانی مغزم نشسته بود ...
دیگر هیچ کس غیر از او در جهان نبود ؛ تنها او وجود داشت و بس .
دلباختگی . نوشته کریستین بوبن

مجنون بوی لیلی ام

لیلی زیر درخت انار نشست .
درخت انار عاشق شد .گل داد ؛ سرخ ؛ سرخ .
گلها انار شد ؛ داغ داغ . هر اناری هزار تا دانه داشت .
دانه ها عاشق بودند ؛ دانه ها توی انار جا نمی شدند .
انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک بر داشت .
خون روی دست لیلی چکید .
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید . مجنون به لیلی اش رسید .
خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود .
انار دلت ترک بخورد .
از کتاب لیلی نام تمام دختران زمین است .
 نویسنده : عرفان نظر آهاری

تمام دردهایم بغض می شود ؛ دیگر قرصها هم اثر ندارند ؛ فریاد می شود . ناله و اشک می  شود و بر تمام حرفهایت اشک ریختم و دانه دانه کلمه ها در گوشم می پیچد و قطرات نمناک اشک است که مرهم درد کلام تو می شود .شمعها را روشن کردم . برای غربت و تنهایی . چه فرقی می کند من یا زینب ؟ می دانم ؛ نمی توانم دردم را با او مقایسه کنم . اما من هم چشیده ام . تنهایی و غربت در جمع . او تنهای تنها بین هیچ کس بود . ای کاش کسی بود که می فهمید این همه درد را . دلم می خواهد داد بزنم . فریاد بکشم و هر چه در سینه ریخته ام بیرون بریزم اما برایم از همیشه سختتر است . تو را چه می شود ؟ نمی دانم . هیچ گاه نفهمیدم .و تو نخواستی بفهمم .کاش بدانم که چرا این گونه در حصارها مانده ای ! هیچ نمی دانم پس چه بگویم از احوالت . تمام راهها ؛ پنجره ها را می بندی . پرده ها را کشیده ای و در تاریکی پنهان می شوی تا نبینمت اما مگر می توانم چشمها و قلب روشنت را نبینم .بگذار وارد شوم . منرا به خلوتت راه بده . با من این گونه نباش .

پگی : چلا ؟
من: چی چرا عزیزکم ؟
- چلا بادکنک می ره تو هوا ؟
ـ چون سبکه . هر چیز سبکی راحت بالا می ره .
- یعنی خدا هم سبکه ؟
ـ مگه خدا بالاست ؟
- خودم دیدم وقتی دعا می کنی آسمونو نیگاه می کنی !
ـ درسته . اما خدا همه جا هست .
- یعنی روی زمین هم هست ؟
ـ بله .
- پس برای همینه که مرده ها رو خاک می کنن ؟
ـ نمی دونم . خدا می دونه .روحشون می ره بالا و خودشون روی زمین می مونن .
- مرگ چه شکلیه ؟ چه رنگیه ؟
ـ شاید خواب . شاید بیداری . شاید سفید . شاید سیاه .
- دلم نمی خواد الان بمیری !
ـ چرا ؟
- نمی دونم . خدا می دونه .
ـ مرگ من چه اهمیتی داره . من به تو فکر می کنم .
- چرا مرگه تو اهمیتی نداره . من دوستت دارم .
ـ نمی دونم . مسیو پوف می گه : وقتی مردم ؛ من را بسوزانید و خاکسترم را هفت بار بسوزانید و بعد پای سه درخت کاج بریزید !بی خیال .بگیر بخواب .
- برام لالایی می خونی ؟
ـ بله . تی تاتی . تی تاتی . تاتاتی . تاتاتی......

برای فروغ

تو در باغچه خفته ای ؛
دیگر دلم به حال باغچه نمی سوزد .
قلب باغچه تویی .
دیگر قلب باغچه ورم نمی کند .
از مرگ نترسیدی ؛
دیگر از مرگ نمی ترسم .
روی لایه لایه های برف
گل می گذارم و چراغ و دریچه ؛
که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگری .

آدم برفی (۱۰)

می دانم روزی آب خواهی شد
آدم برفی ام بمان .
به روزهای خوب برفی ؛
زنده بمان !
به شادی کودکانه من از داشتن تو ؛
زنده بمان !
می دانم روزی تمام خواهد شد .
به قطره های گرم  اشک روی گونه ها
به هنگام بارش برف ؛
آدم برفی ام بمان !
با دستانم ؛
با قلبم می سازمت ؛
به امیدی که همیشه زنده بمانی !

وقتی نامه را باز کنی
این یک تکه کاغذ مجازی را ؛
شاید تنها باشی !
با یک فنجان چای
و شب بی انتهای پر ستاره
شاید
من خواب باشم !
و خوابم بوی تو را بدهد !
بوی عمیقترین نگاههای بی حرف
بوی درهم ترین افکار روی زمین
بوی گیجی و مستی
بوی سیگار و شکلات تلخ
بوی حرفهای مرد کله اسبی *
بوی قطعات مرد خیکی **.
کاش
برایم نرگس خریده بودی
چون هوای خواب نرگس در سرم بود !
*************************
* شخصیتی از داستان بند باز بوبن
** باخ


باد سردی می وزد . مواظب خودت باش تا سرما نخوری . موهایت را خشک کن تا سرما نخوری .... دفتر خاطراتم را ورق می زنم . چقدر آن زمانها وقت داشتم و چقدر می نوشتم . ولی حالا حوصله ای برای نوشتن ندارم . بیشتر می خوابم تا اینکه بیدار باشم . درس می خوانم و نمی خوانم . آدم برفی درست می کنم . اما نمی نویسمشان . آدم برفی هم زمان داشت که دیگر تمام شد . دیگر حوصله آدم برفی هم ندارم . دیشب سر کلاس موسیقی بهم خوش گذشت وقتی قطعه ای از باخ را همه با هم گوش دادیم . استاد سر و لبهایش را مثل همیشه تکان می داد و من از اداهایش خنده ام می گرفت . موسیقی من را برد به دورها و نزدیک ها . خاطراتم با تو زنده می شد . چه کمرنگ و پر رنگ . و من کیف می کردم و دلم دیگر تنگ نبود . چون رنگ موسیقی از شادی و پر از احساس بود . چیزی که مدتی است گم کرده ام . موسیقی به قول استاد همراه با جَز بود و شادیش بیشتر و بیشتر می شد . دلم نمی خواست تمام شود . حالا که چیزی ازش می فهمم با دقتتر و بهتر به موسیقی گوش می دهم و بیشتر از قبل دوستش دارم . حالا حرفهای بوبن را درباره موتسارت می فهمم . البته استادمان از موتسارت خوشش نمی آید اما من حرفهای بوبن را خیلی دوست دارم . بعد از باخ ؛ آهنگی از کَمل گوش دادیم . آن هم جالب بود اما به قول استاد همه ما را برد به بیابانی در آریزونا و ماشینی که در آن می راند . چقدر دلم خواست تو هم بودی و این آهنگها را با هم گوش می دادیم . آخر کلاس هیچ کس نمی رفت و استاد می خواست به زور بیرونمان کند . یکی از بچه ها تعریف کرد که وقتی سوار ماشین در آریزونا بوده سه تا پشه رهایش نمی کردند . همه خندیدیم . کلاسهای موسقی ام به من زندگی می دهد و اگر نبود من این گونه بیهوده شاد نبودم .
از سر بالایی همیشگی بالا می روم . تنها . باد سردی می وزد . مواظب باش سرما نخوری . وارد داروخانه می شوم .
- پرفنازین دو دارید ؟
- بله .
- سه بسته بدهید .
- بدون نسخه نمی شود ! برای کی می خواهید ؟
- برای خودم .
دکتر داروخانه با تعجب به من نگاه می کند .
- می خواهید بسته تمام شده اش را نشانتان بدهم .
از توی کیفم در می آورم و باور می کند که برای خودم می خواهم .
ماه نیست . هوا ابری است و من پیچ خیابانمان را تنها می پیچم . پیاده و نفس نفس زنان سر بالایی می شود سر ازیری و برفهای یخ زده مانده از هفته های پیش .
آدم برفی ام آب شده . صورتش دیگر پیدا نیست . خانه تنهاست . کلیدم را می چرخانم .
سلام .

مدت طولانی است که خوابهای عجیبی می بینم . خوابهای روشن و واضح . گاهی هم ترس ؛ فرار . غرق شدن . گم شدن و تنهایی . خاطرات گذشته و اتفاقهای غیر قابل باور .

دیشب خواب دیدم که یک اسب آبی واقعی دارم . آنقدر مهربان و دوست داشتنی که هنوز صورتش به یادم مانده است . یادم هست که وقتی باهاش حرف می زدم خوب حرفهایم را می فهمید . و چقدر بامزه از دستم غذا می خورد . مخصوصا عاشق ذرت بود . آمدم به تو تلفن بزنم که چه اسمی برایش بگذارم که از خواب بیدار شدم . صورتش آبی بود .
حتما خواهی گفت مسیو پوف . من که این اسم را خیلی دوست دارم . برای یک اسب آبی مهربان واقعی .