| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
![]()
روی دستهایت لانه ای ساخته شد ؛
برای جوجه گنجشکها.
روی کلاهت برگهای خشک پاییزی ریخته ؛
به جای موهایت !
به جای دماغت هویج نارنجی درازی گذاشت ؛
که حتما غذای کلاغها می شود .
چشمهایت ؛
و شال گردنت را من می گذارم .
اما وقتی همه برفها آب شده ؛
خود تو کجا هستی؟
قلب تو اینجا باقی مانده ؛
کف دستانم و ته چشمهایم ؛
و روی لبهایم ؛
و در قلبم .
به انتظار چه نشسته ای ؟
آدم برفی که تو را به عمق سرمای زمستان ببرد
یا
یا
یا
آدم برفی که با گرمای خودش تو را ذوب کند ؟
دستهای کوچک را
به لحظه های سرد بارش زمستانی ببخش.
ببخش ؛
که گاهی می رنجی از سرمای آدم برفی
که گاهی تنها می مانی
که گاهی دلگیر می شوی
به گرمای وجود آدم برفی ببخش .
همه چیز گفتنی نیست .![]()
پنج شنبه 04 دی 1382
فاصله من و تو
خطوط عابر پیاده بودند
زمان گذشت
و چراغ هرگز سبز نشد !
● دیگر از فرسایش ترسی ندارم .
فرسایش روز مرگی ها .
فرسودگی از دوست داشتنهای بیهوده .
فرسودگی این 5 سال .
ذهنم را دیگر به اصطکاک فکرهای بیهوده نخواهم سپرد .
و آخرین ..... هستی که به او ایمان آوردم .
" تو شبنم وار روی صورتمی "
و تمام خوابهای من تعبیر شدند .
دیگر خودم را آزار نخواهم داد.
و باز بی دریغ دوست خواهم داشت .
خودم را به دست باد و باران سپردم ,
تا به پایان برسم .
Tuesday, January 20, 2004
می گوید : تو فرشته ای بوده ای که از آسمان به زمین آمده ای .خنده ام می گیرد . می گویم : راه دیگری نبود . من با اینکه اینبار با علاقه انتخاب کردم اما باز هم مجبور شدم . مجبور شدم تا ندیده بگیرم تمام آدمها و نقصهای اطرافم را . سرم عجیب درد می کند . تمام مدت راه احساس خستگی می کردم . و سر کلاس مدام خمیازه کشیدم . فکرهای عجیب مشغولم کرده است . و بعد هم این جمله عجیب : تو فرشته ای !! باور کنم ؟ یادم می آید آن اوایل تو هم به من گفتی فرشته . البته مستقیم نه . مستقیم به من نگفتی فرشته ام و دوستم داری . آن اوایل اصرار داشتی عکس اورکاتم فرشته باشد . من خندیدم . آن زمان هم خندیدم . کاش می فهمیدم . می فهمیدم دختر غرغروی بد اخلاقی مثل من که مامان و بابا تحملش می کنند چگونه یک فرشته است . کاش باور می کردم .
چقدر دلتنگم . چقدر این روزها زیاد دلتنگم . دلتنگ دخترکی که شبها با عروسکی که لباس عروس سفیدی به تن داشت خوابش می برد . دلتنگ دخترکی که دیگران فرشته می نامندش اما خودش نمی داند کیست ؛ کجاست و چه می خواهد . کاش می فهمیدم این همه زندگی برای چیست ؟ و این همه دلتنگی از چه خاطری است ؟ چقدر دختر بودن سخت است ! دختر بودن یعنی تحمل ؛ صبر ؛ مبارزه ؛ سکوت ؛ تنهایی ؛ گریه در تاریکی شب و دلتنگیهای بی امان . برای چیزهایی که داشتم و دورم . برای چیزهای که دارم و باز دورم . برای چیزهای که دیگر ندارم . برای چیزهایی که می خواهم . دلتنگی ...... شبها دلم می خواهد زودتر صبح شود و صبحها شب. بی قرار بی قرارم . بی دلیل . کاش دلیل این همه اتفاقهای بی دلیل را می دانستم . کاش فرشته کوچک می فهمید این دنیا گاه آنقدر کوچک است که دلش می گیرد و گاه آنقدر بزرگ که دلش گم می شود.
یک لیوان نسکافه ؛
در تنهایی و سرما ؛
بالاترین نقطه شهر ؛
که نور باران است .
کاش
دلتنگی نبود.
کاش
دلتنگی نبود.
چه فرقی می کند !
برای تو که
هیچ کس دوستت ندارد.
دلتنگ باشی یا نباشی.
بدون ِ شکر
تلخ ِ تلخ
می نوشی.
در شهر ِ تاریک
در زندگی ِ دروغی
با آدمهایی که ....
خنده های غیر واقعی
چه فرقی می کند !
برای تو که تاریکی.
تاریک ِ تاریک.