بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

چرا
لحظه همآغوشی من فرا نمی رسد ؟
چرا نمی توانم بوسه بگیرم از آن لبها
چرا در کنارم نمی خوابی؟
آی مرگ
چهره آبیت پیدا نیست !
***
دکترم
برای من
قرص خوب بودن تجویز کرده است .
***
خسته ام .
دیشب با ستاره ها سوختم
چشمانم نخواست که رویا ببیند
و کابوس بیداری تمام شب
با من بود

آن روز که دستها زیر آوار ماند نخلها در چه اندیشه ای زنده ماندند

سلام...میدونی چطور میشه عمق فاجعه رو فهمید ؟ یه راهی هست . اونم اینکه فکر کنی من و تو از اهالیه اون به اصطلاح شهر بودیم . شب من از سر کار میام خونه . خیلی خسته ام ولی توی راه همش به فکر لبخند تو، موقع ورودم به خونه هستم . میرسم خونه . زنگ رو میزنم . بازم اون صدای همیشگیه ناز و طنین انداز که هیچ وقت از تکراری بودنش خسته نمیشم که تو آیفون میگه کیه ؟ منم تموم توانم رو جمع میکنم و میگم منم خانوم درو باز کن . در باز میشه و من میام تو . اونجاست که اون لحظه ی تاریخی که من حاضرم هرچی دارم بدم و اون لحظه رو ببینم اتفاق میوفته . آره ! یه لبخند میزنی ، تموم غم و قصه ها و خستگی های من میره . زیر لب به خدا میگم : خدایا اگه محمد (ص) خاتم پیامبرا نبود ، میگفتم این یه پیامبره جدیده . معجزشم لبخندشه . میگی بشین تا برات چایی بیارم . منم از خدا خواسته ول میشم رو زمین و یه دستت درد نکنه میگم و یه سرت درد نکنه میشنوم . چاییت حرف نداره . اکسیر حیات که میگن همینه . آدم رو صد سال جوون میکنه . آخ که چه میچسبه بعد چایی آدم یه گزارش کار به رئیس خونه بده توی محل کار چیکار کرده و نکرده . رئیسم آخرش بگه : قربونت برم ، برای من این همه خودتو خسته کردی ؟ منم با یه لبخند مردونه ی پر از غرور جوابتو میدم که : من فدات شم . کاری نکردم که عزیز دل . ا ز شامت هیچی نمیگم چون حتی بهش فکر کردن هم آدمو گرسنه میکنه اونجوری تا شب گرسنه میمونم . میری بخوابی . من نمیدونم چرا دلشوره دارم . نگرانم . قرآن باز میکنم واقعه میخوونم تا بلکه کمی آروم شم . راه میرم . از این ور به اون ور . میرسم به اتاق . آرامشتو که میبینم یه ذره آروم میشم . پتو رو میکشم روت .کلافه ام . میشینم رو راحتی . تکیه میدم . پلکام سنگینی میکنه . نمیدونم به چی دارم فکر میکنم که خوابم میبره . احتمالا به تو فکر میکردم . چون من همیشه دارم به تو فکر میکنم ........................................ من همیشه با اون ساعت شماته ایه که برام خریدی بیدار میشم . یادته ،هی خواب میموندم سره کار دیر میرسیدم ؟ ولی بدونین من اون روز با ساعت شماته ای بیدار نشدم . چون ساعت رو روی 6 گذاشته بودم ولی حدود 5:30 بود که یه اتفاق دیگه بیدارم کرد . کاش هیچ وقت بیدار نمیشدم ................... . اول فکر کردم این همسایه بالایی دوباره بچه هاش دارن خود شیرینیاشونو نشون میدن . بعد به خودم گفتم که الان که ساعت 5:30 صبحه . اون جوجه ها هنوز خوابن . بعدشم مگه اونا چقدر زور دارن؟ نه . تکون شدید که شروع شد تازه شستم خبردار شد که چه خبره . آخه من که تا اون موقع زلزله ندیده بودم . احساس کردم زمین و زمون داره فریاد میزنه . منم شروع کردم به داد و فریاد . نمیدونم اونا چی میگفتن . ولی من اسم تو رو فریاد میزدم . تا اینکه سنگینیه یه چیزی رو روی سرم حس کردم و ولو شدم . هیچی نفهمیدم . ساعت شماته ایه سر ساعت 6 شروع کرد . بعد از 5 دقیقه تازه یه چیزایی فهمیدم و به هوش اومدم . خدایا ......... اون چیزی رو که دیدمو باور نمیکردم . خواستم بلند شم . نمیشد. یه تیکه از دیوار ریخته بود رو پام . اما تو چی ؟ همیشه از من جلوتر بودی . حتی توی مقدار آواری که روی هر کدوممون ریخته شده بود . سرت رو میتونستم ببینم . داشتی به من نگاه میکردی . چشات باز بود داشتی لبخند میزدی . دستمو دراز کردم و دستتو گرفتم . چقدر سرد بود . خواستم داد بزنم اسمتو . نتونستم . خواستم گریه کنم . نمیشد . خواستم کمک بخوام . نشد . خدایا ....... چرا مرد ها رو قوی تر از زن ها آفریدی ! اون ظرافت و زیبایی رو که من همیشه ستایشش میکردم الان خاکی و خونی جلوی چشامه . ای خدااااااااااااااااا . ............................ میدونی همیشه فکر میکنم ساعت شماته ایه لعنتی بود که روح منو به جسمم برگردوند . حالا میفهمم چرا اون ساعتو برام خریدی . پس کی برام شیرین زبونی کنه ؟ کی خستگیمو از تن دربیاره ؟ کی چایی قند پهلو حاضر کنه . کی برام لبخند بزنه . ازت خواههش میکنم نرووووووووووو . تو رو به مولا قسمت میدم نروووووووو. اگه محمدتو دوست داری نروووووووووو . ( بچه ها من به خاطر دو تا چیز باید معذرت خواهی کنم . اول به خاطر طولانی بودن مطلب . دوم به خاطر آزردن روحتون . نمیدونم . شاید اینجوری آخر این مطلب یه دلی بشکنه و از خدا تشکر کنه که خدایا ممنون که عزیزانم همه پیش من هستن . و به خاطر این شکرگذاری ،همه زنده ها و رفته ها رو خدا ببخشه و بیامرزه . یه مادر بزرگ داشتم که میگفت رفتن و موندن مهم نیست ، مهم عاقبت به خیریه .
نوشته میم . ر ۷ دی ۸۲

یلدای من

پنج شنبه 04 دی 1382
فاصله من و تو 
خطوط عابر پیاده بودند
زمان گذشت 
و چراغ هرگز سبز نشد !



● دیگر از فرسایش ترسی ندارم .
فرسایش روز مرگی ها .
فرسودگی از دوست داشتنهای بیهوده .
فرسودگی این 5 سال .
ذهنم را دیگر به اصطکاک فکرهای بیهوده نخواهم سپرد .
و آخرین ..... هستی که به او ایمان آوردم .
" تو شبنم وار روی صورتمی "
و تمام خوابهای من تعبیر شدند .
دیگر خودم را آزار نخواهم داد.
و باز بی دریغ دوست خواهم داشت .
خودم را به دست باد و باران سپردم ,
تا به پایان برسم .

Tuesday, January 20, 2004

می گوید : تو فرشته ای بوده ای که از آسمان به زمین آمده ای .خنده ام می گیرد . می گویم : راه دیگری نبود . من با اینکه اینبار با علاقه انتخاب کردم اما باز هم مجبور شدم . مجبور شدم تا ندیده بگیرم تمام آدمها و نقصهای اطرافم را . سرم عجیب درد می کند . تمام مدت راه احساس خستگی می کردم . و سر کلاس مدام خمیازه کشیدم . فکرهای عجیب مشغولم کرده است . و بعد هم این جمله عجیب : تو فرشته ای !! باور کنم ؟ یادم می آید آن اوایل تو هم به من گفتی فرشته . البته مستقیم نه . مستقیم به من نگفتی فرشته ام و دوستم داری . آن اوایل اصرار داشتی عکس اورکاتم فرشته باشد . من خندیدم . آن زمان هم خندیدم . کاش می فهمیدم . می فهمیدم دختر غرغروی بد اخلاقی مثل من که مامان و بابا تحملش می کنند چگونه یک فرشته است . کاش باور می کردم .
 چقدر دلتنگم . چقدر این روزها زیاد دلتنگم . دلتنگ دخترکی که شبها با عروسکی که لباس عروس سفیدی به تن داشت خوابش می برد . دلتنگ دخترکی که دیگران فرشته می نامندش اما خودش نمی داند کیست ؛ کجاست و چه می خواهد . کاش می فهمیدم این همه زندگی برای چیست ؟ و این همه دلتنگی از چه خاطری است ؟ چقدر دختر بودن سخت است ! دختر بودن یعنی تحمل ؛ صبر ؛ مبارزه ؛ سکوت ؛ تنهایی ؛ گریه در تاریکی شب و دلتنگیهای بی امان . برای چیزهایی که داشتم و دورم . برای چیزهای که دارم و باز دورم . برای چیزهای که دیگر ندارم . برای چیزهایی که می خواهم . دلتنگی ...... شبها دلم می خواهد زودتر صبح شود و صبحها شب. بی قرار بی قرارم . بی دلیل . کاش دلیل این همه اتفاقهای بی دلیل را می دانستم . کاش فرشته کوچک می فهمید این دنیا گاه آنقدر کوچک است که دلش می گیرد و گاه آنقدر بزرگ که دلش گم می شود.

دلم می گیرد
                گرفته می شود
                                   دلتنگ می شود
                                                       چلانده می شود
                                                                           چزانده می شود
فشرده می شود
                    سخت می شود
                                        بغض می کند
                                                        و گریه نمی کند
                                                                            نمی خندد
دلم آتش می گیرد
                       خاکستر می شود
                                             رنج می برد
                                                           درد می کشد
                                                                           دلم غصه می خورد
غمگین می شود
                    اما من راضیم
                                      وقتی ؛
                                                 می گویی :
                                                                   دلت را دوست دارم.

رویای شبانه






                

یک لیوان نسکافه ؛
در تنهایی و سرما ؛
بالاترین نقطه شهر ؛
که نور باران است .
کاش
دلتنگی نبود.
کاش
 دلتنگی نبود.
چه فرقی می کند !
برای تو که
هیچ کس دوستت ندارد.
دلتنگ باشی یا نباشی.
بدون ِ شکر
تلخ ِ تلخ
می نوشی.
در شهر ِ تاریک
در زندگی ِ دروغی
با آدمهایی که ....
خنده های غیر واقعی
چه فرقی می کند !
برای تو که تاریکی.
تاریک ِ تاریک.

دیشب هوا سردبود .حتی برف آمد . و من از بس گریه کردم صبح صدایم گرفته بود و چشمهایم کوچولو شده بود . چه اهمیتی دارد . دیگر خانواده ام را دوست ندارم .دیگر آنها من را دوست ندارند اگر از قبل کمی دوستم داشتند . من بلند فریاد زدم : از این خونه می روم . و خواهم رفت . با اولین مردی که بیاید خواهم رفت تا بتدریج خودکشی کنم . تا دیگران از من آزاری نبینند .تا می توانید نفرین کنید . از این بدتر نخواهد شد . من اشتباه کردم که راست گفتم . با شما نباید رو راست بود .این را دیشب فهمیدم .دیگر هرگز راست نخواهم گفت . حالم از همه چیز و همه کس بهم می خورد . دیگر تحمل هیچ کس را ندارم .

*
گل را در کاغذی می پیچم و در کمد لباسهایم که تاریک است , می چسبانم تا خشک شود .
تو غمهایت را در حلقه های دود می ریزی
و پنج بار پشت سر هم
از خودت متنفر می شوی
و من هنوز سر خوشم از لحظه های نفس کشیدن با تو ,
تو کنار خیابان می ایستی و گریه می کنی
حالا من هم اشک می ریزم
و یخ زده از همه نگاههای با معنی و بی معنی عبور می کنم
منتظرم میان این همه چشم
همان دو چشم مهربان تو را باز یابم
ولی بیهوده است
چشمهای مهربانی که شبها نمی خوابند
و گاه گریه می کنند در انتهای دلتنگی
من دلم برای آن چشمها تنگ شده است .
قلب یخ زده من , فقط از نگاه آن چشمهاست
که دوباره شروع به نواختن مهربانی می کند .
بیست آذر ۱۳۸۲.ساعت ده شب
**
تو می گویی : گلت هنوز اینجاست در آب .
می گویم : می گندد .
در کاغذ بپیچ و بگذار تا خشک شود .
دیگر حراج محبت تمام شد . فصلش گذشت .
باید تا زمان حراج دیگر منتظر بمانی .
بهمن ۱۳۸۲
***
کسی از بهار خبری دارد ؟

دستم را بالا می آورم به نشانه سکوت ؛ سخنی نیست ؛ دلم نمی خواهد بشنوم . معمولا آرزو داشتم در سکوت ؛ حرفهایم فهمیده شود . حرفهای سکوتم ؛ حرفهایی که گفتنش سخت بوده است برایم ؛ زمان می گذرد ؛ بگذار بگذرد ؛ دیگر اهمیتی ندارد ؛ چیزی برای از دست دادن ندارم . دیگر تمام شد ؛ خودم می دانستم که روزی در سکوت و برف تمام خواهد گرفت . می دانستم ولی باورم نمی شد . همه چیز مثل روز روشن بود اما دلم نمی خواست تمام شود . باید تمام می شد و شد .و چه خوب که آن روز برف می آمد . سرد بود اما من گرم گرم بودم . من از درون شعله کشیدم آن روز برفی که بلوز بافتنی سفید تنم بود . و وقتی سال تحویل شد ؛ خاکستر شدم و باد من را با خودش برد به سرزمین فراموشی خاطره ها . من کوزه های خاطره را که مهمور به بوسه بودند نزد خودم به یادگاری نگه داشتم . رابطه هست اما دیدنی نیست ؛ من اینجا نشسته ام و دوباره فصل سرما ؛ دستهایم را مثل دو تکه برگ زرد شده مانده زیر برف ؛ سرد و بیجان می کند . می نویسم ؛ زیر باران قطره های کوچک گرم اشکهایم جشن گرفته ام . جشن شروع همان روزها که تولد نامه های تازه ام بود .نامه هایی که برای خودم می نوشتم . نامه هایی که مدتها پست نشدند ؛ آدرس گیرنده را من گم کرده بودم . و روزها و شبهایی که می گذرند من باز هم سکوتم . سکوتهای میان آغوشهای گرم ؛ تازه به هم رسیده آشنا ؛ سکوتهای میان خطوط سفید نوشته ها ؛ سکوت جنگل کاج های سفید شده از برف . چقدر تازگیها خواب برف می بینم . شاید دلم برای زمستان تنگ است . شاید روحم می خواهد تا زانو در برف فرو رود و دست گرمی باشد که نگذارد زمین بخورم .
بوی مریم در اتاقم پیچیده است . بوی داشتن خواهر نداشته ؛ به گلهای خشک توی گلدانم نگاه می کنم . گل سرخی هست که خاک گرفته ؛ خاک دوستی یک ساله . حالا در میان گلهای خشکم ؛ او ؛ از همه بیشتر به خودش می نازد .خاک . خاک با ارزش است . خاک می شود گِل . گِل ؛ در آن روح دمیده می شود .می شود آدم . آدم ؛ دوباره خاک می شود و اینبار از خاک گل می روید .دست می کشم به گوشه چشمهام . پاک می شود اشکها . من بزرگ شده ام . در این یک سال ؛ به اندازه تمام عمرم بزرگ شده ام . من تمام یکسال را نوشتم . شاید نوشتن هم نوعی سکوت باشد . سکوتی که پر است از کلمات . کلمات حرفهای سکوت که نوشته می شوند . و در نوشتنم ؛ بزرگ شدم . در لا به لای ورق های نوشته شده ؛ کاغذی هست ؛ سفید ؛ که هیچ حرفی ندارد . شاید تا ابد در سکوت بماند . اگر روزها بگذارند و کوزه ها . حالا که نگاه می کنم روی کوزه ها هم نوشتم . اگر کوزه ها بشکنند ؛ خاک می شوند اما باز نوشته ها هستند و هرگز از بین نمی روند . مثل رابطه . خورشید که غروب می کند ؛ ماه می آید . برای رسیدن راههای زیادی است . و هر اتفاقی هم بیفتد ؛ باز هم آسمان آبی است . حتی روزهایی که برف می بارد ؛ من ؛ آسمان را از پشت تکه های پر حجم و سنگین ابر می بینم . روز برفی را دوست دارم .
 دیگر برف نمی بارد . من روی پشت بام ایستاده ام و شهر که سفید شده است از برف ؛ را با دقت نگاه می کنم . روی برفهای دست نخورده ؛ رد پای گنجشکان و گربه ها را دنبال می کنم . پاهایم را محکم روی برف می گذارم . بعد در حیاط ؛ کنار حوض ؛ آدم برفی درست می کنم . شاخه های کاج که از برف سنگین شده ؛ می تکانم . برای دماغ آدم برفی هویج می گذارم . کلاه و شال گردن . هیچ چیز به اندازه سکوت روزهای برفی لذت بخش نیست که با خنده بچه ها شکسته می شود . روحم را در روز برفی جا گذاشته ام . تکرار ؛ مانع زندگی نیست . روزمرگی گاهی می تواند زندگی ببخشد . تکرار بارش دانه های برف ؛ خیس شدن زیر باران ؛ شنیدن صدای گنجشکان به هنگام غروب ؛ پرتقالهای نرسیده و تکرار دوست داشتن ؛ زندگی می بخشد . من باور کردم .
۱۰ مهر ۱۳۸۳