بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

باران گرفته.

لکه ها انگار تبدیل شدند به پریود . پد هم ندارم. فردا صبح باید بروم بخرم. حساب کردم دیدم فاصله بین دو پریودم خیلی خیلی کم می شود. دوهفته یا کمی بیشتر. نمی دانم استرس بوده یا کیست ها برگشته اند. هیچ نمی دانم. 


امروز صبح باید زودتر از همیشه به خانه لالا و نانا می رفتم. پدرشان هنوز نرفته بود. من فقط عکسش را دیده بودم. فقط می دانستم هم سن من است و از من دو ماه کوچکتر است. زود وسایلش را جمع کرد که برود. رفته بود. من بلند شدم رفتم مثل همیشه لباسهایم را در بیاورم بگذارم پشت صندلی، که انگار صدای در آمد. درشان رمزی است و هر کس بداند رمز را می زند و باز می شود. دوباره برگشته بود . من هنوز گره روسریم را باز نکرده بودم. داشتم با بچه ها حرف میزدم که آمده بود دم کشو دم در چیزی را بردارد. انگار یک نگاهی سریع به من انداخت و رفت. من به روی خودم نیاوردم. 

و رفت. این بار چند دقیقه صبر کردم. دلم نمی خواست دوباره برگردد و اینبار من را با بلوز و شلوار ببیند.

موقع خداحافظی با بچه هایش خیلی سرد گفت خداحافظ بچه ها.

کلا این دوتا بچه سلام و خداحافظی نمی کنند. البته بچه های خوبی هستند ولی یکسری اخلاق عجیب و غریب هم دارند که بعدا حتما درست می شود.


۱۴۰۰/۵/۹

از در خانه مردم که بیرون آمدم پشت ماشینم  یک دویست و شش سفید پارک کرده بود. صورت دو آدم را دیدم که در هم فرو رفته بودند. چسبیده بودند به هم. صورت هیچ کدام پیدا نبود. اما دختر با روسری مشکی یا مقنعه مشکی روی صورت پسر پهن شده بود. و لبهایشان در هم فرو رفته بود. طولانی و کشدار. من در لحظه که چشمم افتاد، سریع نگاهم را بردم سمت خیابان. دلم نخواست این لحظه عاشقانه یا هوسانه هر چه هست به خاطر من بهم بخورد. 

بعد فکر کردم به خودم در این لحظه.


۱۴۰۰/۵/۹

دلم برایت تنگ شده.

جرات ندارم که برایت بنویسمش یا بگویم. باران که گرفت رفتم زیر باران و دستهایم را بردم بالا. خیس خیس شدم. باد می پیچید لای موهای خیسم. روی صورتم خیس شده بود. 

رعد و برق می شد در دل تابستان. ابرها پر از باران بودند . انگار دلم همین باران را می خواست.چقدر باران خوب است. 


دلم می خواست بچرخم. دستانم را تکان می دادم. از خوشحالی. قطرات باران می چکید از تمام تنم. 


۱۴۰۰/۵/۹

دلم برایت تنگ شده.

جرات ندارم که برایت بنویسمش یا بگویم. باران که گرفت رفتم زیر باران و دستهایم را بردم بالا. خیس خیس شدم. باد می پیچید لای موهای خیسم. روی صورتم خیس شده بود. 

رعد و برق می شد در دل تابستان. ابرها پر از باران بودند . انگار دلم همین باران را می خواست.چقدر باران خوب است. 


دلم می خواست بچرخم. دستانم را تکان می دادم. از خوشحالی. قطرات باران می چکید از تمام تنم. 


۱۴۰۰/۵/۹

بعد از آن لحظه احساسی که رفت و آمد، دراز کشیده بودم و انگار خوابم برده بود، بعد آنقدر سر و صدا کرد و مجبورم کرد بیایم آشپزخانه ، دیدم یک خروار سبزی خوردن خریده، پاک کرده و ریخته در کاسه بزرگ و آب ریخته و توش مایع ظرفشویی ریخته. و هر چه می شستم کف ازش خارج می شد.

سپردم به خودش ، گفتم کف ها را لطفا از روی سبزی ها بشور. 

خلاصه اینکه یک ساعتی داشت سبزی می شست.


این هم از دسته گلهایی که در خانه به آب می دهد. 


۱۴۰۰/۵/۷

همه اش فکر می کنم امروز جمعه است. دراز کشیدم روی تخت. حضرت والا رفت آرایشگاه موهایش را کوتاه و مرتب کند. دخترک دارد کارتون می بیند و بستنی می خورد. من از صبح باز شستم و روفتم. یک کشو از دفترها و جزوه های جلسات و کلاسهایم و برگه هایم مانده بود ، مرتب کردم. ظرف شستم. غذا درست کردم. لباسها را پهن کردم. میوه گذاشتم. بادمجانها را پوست کندم. سالاد شیرازی درست کردم. 

قبل از اینکه برود آرایشگاه آمد، محکم بغلم کرد. خودمم دلم بغل می خواست. در گوشم گفت دوستت دارم. بعد خودش را از بغلم در آورد و نگاهم کرد و لبخند زد. بهم گفت همه چیزهایت را. 

دیگر حرفی از دمای هوا نبود. حرف این نبود که کولر را خاموش می کند. حرف این نبود که کی کلاسهایت تمام می شود. حرف این نبود که چرا خانه نمی مانی؟ چرا خانه نیستی؟ 


لبخند زد و رفت.

 همه شلوغ کاریهایم، همه بی محلی هایم، همه داد و فریادهایم ، همه نبودن هایم در خانه، همه غرزدن هایم، همه فرارهایم از خانه، همه نشنیدن هایم را دوست دارد.

امیددارم به روزهای بهتر.


 



۱۴۰۰/۵/۷

بابا بهم زنگ می زند ، چند بار. بالاخره موفق می شویم تصویر همدیگر را ببینیم. 

بعد می گوید خوابیده ای؟ روی تختم دراز کشیده بودم.  از ساعت ده تا الان دراز کشیده ام مگر خوابم ببرد. بعد یکی یکی غذاهایی که آنجا سرو می شود نشانم می دهد. من خمیازه می کشم. اما او با ذوق آخرین شب سفرش را با من نصف می کند.

غذای مورد علاقه اش را می کشد. بعد می رود سر میز و شروع می کند به خوردن. روبه رویش هم یک نمایشی در حال اجراست. می گوید هر شب دارند اجرا می کنند. من از دور چند نفر را می بینم که حرکاتی شبیه رقص دارند اما رقص نیست. 

بعد با هم خداحافظی می کنیم. قبل از آن دوباره ساعت رسیدنش را با هم چک می کنیم. 


فردا می رود ازمیر تا برگردد. 

آخرین لحظه هایش در هتل آکوا فانتاسی


۱۴۰۰/۵/۷

صندلی ماشین را می خوابانم، حضرت والا فکر می کند کرونا گرفته ام. می خواهد ببرتم تست بدهم. می گویم برسم خانه یک قرص بخورم خوب می شوم. 

چند لحظه بعد دوباره حالم را می پرسد. دلم می خواهد چشمانم را ببندم نمی گذارد. جرات ندارم مریض باشم کمی. حالا که سردردم خوب شده، باز می پرسد مطمئنی خوبی؟ 

می خندم می گویم بله. می خواست من را تا یک ماه قرنطینه کند برای خودش. 


بهانه اش فقط همین است . اگر سالها در خانه باشم صدای کسی در نمی آید و همه چیز در صلح و صفا پیش می رود. 


۱۴۰۰/۵/۶


عصر موقع غروب که داشتم سربالای قبل از میدان را نیم کلاج می کردم موتورسواری از کنارم رد شد. داشتم گوشیم را نگاه می کردم که نفرپشتی گفت تنهایی ، بیام پیشت! بلند گفت و وقتی نگاهش کردم داشت پیشت بیام را می گفت. هیچیم نشد. 

نگاهش کردم از من جوانتر بود.

چطوری بودم؟ روسری آبی سرم بود. یادم نیست عینک دودی زده بودم یا نه؟ ماسک نداشتم . وقتی می رسم توی ماشین ماسکم را برمی دارم. داشتم فکر می کردم. صورتم خشک و جدی بوده لابد. وقتی خنده ندارم خیلی هم قشنگ نیستم. از چی خوشش آمده؟ 

از آن دسته مردها بوده که متلک می اندازد؟ 

چقدر وقت بود کسی بهم متلک نگفته بود فکر می کردم جامعه تغییر کرده. 


۱۴۰۰/۵/۶

باز صدای بچه گربه می آید. مامان و یکی دیگر از بچه هایش لبه دیوار لم داده بودند و این یکی مانده توی حیاط و هر چه صدا می کند انگار نه انگار. مامانش تکان نمی خورد. 

برای شاگردانم تعریف کردم. خیلی بامزه و تیزهوشانه گفت شاید مامانش می خواهد تمرین بدون مامان بودن رو بهش یاد بده. و من هم که ذوق مرگ از این جواب گفتم شاید می خواد بهش یاد بده چطوری تنهایی از درخت بالا بره . 

امیدوارم امشب بتوانم با این صدا بخوابم.



۱۴۰۰/۵/۵