| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
این هفته ای که گذشت چند تا از کلاسهایم کنسل شد، این هفته هم که بیاید ؛ همینطور، مامان م.ح کرونا گرفته و دو هفته نمی توانم به خانه شان بروم. بابای ه هم همینطور و آنها مانده اند شهرشان.
برای مامان ه نوشتم دلم برایش تنگ شده. آخر او کوچکترین شاگردم است. نامم را یادگرفته و با جون صدا می زند. بعد ویس فرستاده و گفته سلام جایده (اسمم را اینطور یاد گرفته)جون دلم برات تنگ شده. بعد نوبت من بود ،ویس بدهم منم حالش را پرسیدم و حسابی از همه جا ازش پرسیدم. آخرش هم برایش ماچ بلند و محکم فرستادم.
بعد از چند دقیقه مامانش فیلم فرستاده ازش که نشسته و هی انگشت کوچکش را روی ویس من می زند و هی صدایم را گوش می دهد و باز می زند و باز .
۱۴۰۰/۵/۲
بالاخره کیف آبگرم پیدا شد و برای حضرت والا پر از آب جوش شد و جهت جوانسازی زیر کمر آنجناب قرار داده شد.
برای پیدا کردن حسابی خانه تکانی کردیم. کمدها و چمدانها را بهم ریختیم و چیزهای دیگری پیدا کردیم. کشوها مرتب شد. کارتنها و جعبه هایی که الکی نگه داشته بودم ریختم دور. لباسها و وسایلی که دیگر استفاده نمی کردم بیرون گذاشتم. و این یعنی جا باز کردن برای انرژی های تازه و چیزهای جدید.
هنوز چندجای دیگر بهم ریخته شده و فردا را هم در خانه فرصت دارم چیزهای بیشتری دور بریزم.
مایوی دوتکه که سالها در چمدان نگه داشته بودم گذاشتم توی کشو. تا وقتی رفتم دریا این بار بپوشم.
۱۴۰۰/۵/۱
دم به دقیقه تصویری زنگ می زند می گوید تهران چه خبر؟
می گویم اینجا خبری نیست. گرم است.
هیچ چیزی تغییر نکرده.
چقدر زنگ می زنی برو عشق و حال.
بعد تعریف می کند عصرانه چه چیزهایی خورده و داشته لب دریا پیاده روی می کرده و همسفری اش گفته اگر همینطور بخوریم اضافه وزن می گیریم باید شنا و پیاده روی هر روز داشته باشیم.
خوشحالم . بهش می گویم ما هم در بندر تهران که ساحلی ندارد داریم وقت می گذرانیم.
می گویم برو عشق و حال. با تی شرت زرد رنگش نشسته توی بالکن و سیگار دود می کند. آنجا هنوز هوا روشن است.
۱۴۰۰/۵/۱
اولین روز زمستان گذشت. نشستم توی اناق صورتیام که دوباره بهش برگشتم و گریه میکنم. گریهام بند نمیآید. میخواهم سر بگذارم به بیابان شاید قدر زندگیم را دانستم. هیچ امیدی به زندهبودن ندارم. هیچ چیزی دیگر خوشحالم نمیکند. هیچ چیزی. همه پایین شادند اما من یک فسردهی بیانگیزهام که فقط مرگ میخواهم. نمیدانم تا می اینطوری پیش برود. دلم گرفته. دلم از همهچیز و همه کس و همه جا.
دستم را بریدم.
می خواستم لیموترش را قاچ کنم و آبش را بریزم روی قورمه سبزی ام که یک وجب روغن رویش بود. چاقوی تیز لغزید و انگشت اشاره دست راستم را برید. دقیقا بغل ناخنم. خون زد بیرون. دردم گرفت. والا حضرت و دخترک پریدند کنارم که چه شده، برایم چسب زخم آوردند. گرفتم زیر آب. بعد با دستمال کاغذی سفت انگشتم را فشار دادم. مامی فینگرم زخم شده.
بعد حضرت والا برایم چسب زخم را بست.
دقیقا جای زخم شروع کرد به زدن. انگار قلبم آمده باشد روی زخمم و هی تند تند می زد تا اینکه از تپش ایستاد.
و همه زخم های من از عشق است.
۱۴۰۰/۵/۱