| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
داشتم از خیابان مورد علاقه ام که پر از درختهای چنار بلند است و آسمان بزور پیداست، رد می شدم. اول خیابان ، همیشه آنقدر ماشین ، دو طرف پارک است که دو ماشین به سختی از کنار هم رد می شوند. و بعد از این چند ماهی که هر روز ازش می گذرم، آینه بغلی سمت راست خورد به دویست و شش پارک شده و جمع شد. یک لحظه خودم را در آینه دیدم و نشناختم. این من بودم؟
یک زن اخموی غمگین که لبهایش باز مانده بود از تعجب که خودش را نمی شناخت. دوباره به خودم نگاه کردم و غمگینتر شدم. دلگرفته تر و از آینه بدم آمد. دیگر نگاهش نکردم. من چه بی رحمانه غمگین بودم. لحظه بدی بود. بی کس و تنها بودم و خیابان تمام نمی شد. درختان سایه می انداختند روی شیشه. غصه قطره اشکی شد و چکید.
غمگین بودن تمام می شود اما تنها بودن، نه !
۱۴۰۰/۳/۱۹
اولین تصویری که یادم مانده، تصویری از نوزادی کوچک و زیبا با موهای کم پشت طلایی و صورتی گرد و چشمهای روشن براقی که انگار به همه می خندید. در ختم یکی از فامیلها بود که دست به دست در کریر پارچه ای که آن موقع ها مد بود، می چرخید و همه به اشرف سادات تبریک می گفتند. نوزاد کوچک قند آب می کرد در دل اشرف سادات چهل ساله که نقاش ماهری بود. گل می کشید ، میوه می کشید، طبیعت بیجان هایش با واقعی مو نمی زد. بعد زن می کشید. زن هایی در دل گلهای طبیعت با کلاه های حصیری آفتابگیر که وسط آفتابگردانها ایستاده. اشرف سادات لهجه قشنگی داشت. آنقدر مهربان و نرم صحبت می کرد که دلت نمی خواست حرفهایش را قطع کنی. از اصفهان آمده بود و زن سوم مردی شده بود که بچه دار نمی شد. برای همین نوزاد را آورده بودند که بزرگ کنند. اشرف سادات عاشقش شده بود. نوزاد کوچک ، پدر و مادرش را در زلزله مشهد از دست داده بود. شاید هم پدر و مادر داشت اما آنقدر تنگدست بودند که نمی توانستند او را بزرگ کنند. اولی به نظرم احتمال قویتری دارد. دخترک در دل خانواده ای مرفه بزرگ شد. با همه سفرهای دور و نزدیک ، با همه قلموها و رنگ های مادرخوانده با احساسی که بومهایش را در کنار دخترک رنگ می زد. دختر با چشمهای سبز روشن دلبری می کرد. و بزرگ می شد. اشرف سادات می خواست که هزار کار برای دخترش بکند. بفرستدش درس بخواند ، هنرمند شود، عروسش کند و بچه هایش را بزرگ کند و با نوه هایش کیف کند. اما یک ماشین ، او را و همه آرزوهایش را به باد داد. آنقدر تند و بی محابا بهش زد که درجا کشته شد. هر وقت از جلوی پاساژ محل رد می شوم یادش می افتم که همینجا وقتی از آرایشگاه بیرون آمده با دخترک ، زیبا و تمیز ، یکراست به بیمارستان رفته و دیگر هیچ کس او را ندید. دخترک غم داشت. حالا او برای دومین بار بی مادر شده بود. این بار مادری را از دست داده بود که او را بزرگ کرده بود و دوستش داشت. وابسته اش بود. زن دیگری شد زن پدرش. و او را بزرگ کرد. فرستاد کلاس تا نقاش شود. نقاش خوبی هم شد. تابلو می کشید، با سلیقه بود. حساس و باعرضه بود مثل مادرش. دیگر زن جدید مادرش شده بود. بالاخره عروسش کرد و فرستاد خانه بخت. بعد از چند سال زندگی مشترک با کسی که دوستش داشت، حامله شد. و حالا نوزادی در دستانش بود که تکرار خودش بود. صورت گرد و سفید ، چشمهای روشن سبز، موهای طلایی بور. در کریر خوابیده بود.
۱۴۰۰/۳/۱۵
خیلی بی سر و ته است
می دانم.
فردا که بیدار شدم باید پاکنویس کنم.
خوابم می آید. دارم می میرم از خستگی و بی خوابی. دروغ چرا؟ می ترسم بخوابم و وقتی بیدار شده باشم مادر مرده باشد. آخر مادر را آورده ام پیش خودم. حتما خل بوده ام که از نگهداری یک سالمند اینقدر می ترسم. آنقدر این چند روز حرف شنیدم از پدر و مادرم که دلم می خواست خودم را در سطل زباله بیندازم. چون من گفتم نه. من نمی توانم. چون حرصم گرفت من را به سفر نمی برند و قرار شد دیگر من را هیچ کجا با خودشان نبرند. چون من نمک نشناسم. منم داد کشیدم. فریاد زدم که چه زود خوبیهای من را فراموش کردید ، چه زود بدبختی های من را فراموش کردید در زندگی مشترکم که مثل باتلاق فرو می روم. چقدر زود فراموشم کردید. بابا گفت بدرک. و مامان پشتش را گرفت و طرفدارش شد. و یکهو من آدم بد ماجرا شدم. منی که نگفتم چشم. که تعطیلات را به همه زهر کنم. چرا فقط من باید زجر بکشم ؟ نقشه ام این است که شما هم خوش نگذرانید. چرا به من می گویید؟ چون من همیشه اینجا لنگر انداخته ام. باید دوباره فکر کنم. دوباره خودم را آواره کنم. چون اینجا هم کسی دوستم ندارد. به من می گوید تو به همه می گویی دوستتان دارم آن وقت الان چشم نمی گویی. من حق ندارم برای خودم تصمیم بگیرم. من هیچ وقت حقی نداشتم. این را خوب می دانم. نه در خانه خودم درباره کولر روشن کردن و نه خانه بابا. چه زندگیی چه حماقتی. آنها که ادعای مادر دوستی داشتند رفتند سفر. من ماندم و عصبانیت و ذهن بیمارم که من خوبم. من عالیم. من بهترین آدم روی زمینم. چقدر احمقم. رفتم دنبال مادر و آوردمش خانه بابا. حالا بیدار نشسته ام و از دور می پایمش که روی کاناپه سبز خوابیده و نگذاشت در بالکن را باز بگذاریم و چند وقت یکبار که تکان می خورد خیالم راحت می شود که نمرده.
۱۴۰۰/۳/۱۴
هیجان !
احسان عبدی پور کارگاه گذاشته بود همین دوساعت پیش ، همین طور که فیله هایی که توی ماست چکیده خوابونده بودم را توی ماهی تابه زیر و رو می کردم ، به حرفهایش گوش می دادم و کیف می کردم. این بچه دهه شصتی که هم سن و سال خودم باید باشد و بوشهری تمام عیار با حال که توی سرش دمام می زند، آنقدر قشنگ می نویسد و می خواند که آدم با نوشته هایش زندگی می کند. انگار هر چی که می نویسد آدم می خواسته بنویسد و حرف دلش بوده.
حالا یک نفر توی جلسه آنلاین ازش پرسید که آقا من خیلی نوشته توی سرم دارم خیلی ماجرا اما ننوشتم، هنوز . بهش گفت می دانی چرا مهرجویی نوعی دیگر فیلم نمی سازد؟ مگر تدوین یادش رفته؟ مگر میزانسن و صحنه و کادر بندی را فراموش کرده؟ نه چیزی را فراموش نکرده. نوشتن هیجان می خواهد. هیجان برای هر چیزی ، برای خلق کردن. می گفت هر ماجرایی را بنویسید بعدا می بینید یک پیچ، یک بلبرینگ و یک فرمون و چرخ و .. اینها دارید که حالا این ها کار هم یک ماجرای جدید را می سازد.
چیزی که تو هم هزار بار بهم گفتی. بهم گفتی از نوشتن نترسم و هیچ وقت هیجانم را برای نوشتن از دست ندهم.
هیجان بکار بردن کلمات و فکر کردم که چطور بنویسی ، تمام زندگی من است.
من فقط کلمه ها را دوست دارم. تنها چیزی که حالم را خوب می کند.
تنها چیزی که بهم امید زنده ماندن می دهد همین نوشتن های گاه و بیگاه است.
۱۴۰۰/۳/۱۴
شاید فردا صبح که از خواب بیدار شدم، حالم بهتر باشد. یک ساعتی می شود پریود شدم،
من آدم خوبی نیستم، وقتی هم چشم نگویم و مثل رودخانه طغیان کنم اصلا هیچ وقت خوب نبوده ام. خوب بودن یعنی تسلیم و قانع و چشم گفتن و من اینجور نبوده و نیستم.
گریه و بغضم از این است که گیر افتاده ام، نمی توانم خودم را از آدمها رها کنم. نمی توانم از آدمها جدا شوم.
و همین آزارم می دهد و بقیه هم تحمل من را ندارند.
۱۴۰۰/۳/۱۳
خواب و بیدار بودم. جهت ماه عوض شده بود. با یک ستاره روشن جلویش داشت از پنجره ام رد می شد. چشمام را باز کردم و می بستم. هی می رفت جلوتر. رفت و رفت که از قاب پنجره بیرون رفت. خواب بودم. انگار آسمان یک صفحه بزرگ خیلی نزدیک بود زیر پاهایم و می توانستم همه چیز را آنقدر بزرگ ببینم که بگویم چه هستند. روی کاغذ می نوشتم دو تا ماهواره، مشتری رد شد. ماه ، و هر کدام تندتر از معمول از برابر چشمهایم عبور می کردند .
دیشب از غصه نمی توانستم چیزی بنویسم. وقتی بهت بگویند تو به هیچ دردی نمی خوری و در این مدت هم فقط خوردی و خوابیده ای و هیچ کاری انجام نداده ای ، چه حسی باید به آدم دست بدهد؟
من بیخودترین آدم روی زمین که زندگیم را بسته ام درون جعبه ای و خودم را درونش له کرده ام تا جا بگیرم و به بقیه صدمه نزنم. دیروز بهم فهماندند که خیلی بدنخور و بدم. و از آن موقع بغض کرده ام. هی اشکهایم می آیند وسط . گریه می کنم. بعد دوباره و دوباره .
۱۴۰۰/۳/۱۲
از این تعطیلات وسط خرداد همیشه متنفر بوده ام.