بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

من امروز در خانه نانا و لالا یکهو صدای زنگ موبایلم را از جایی دورتر شنیدم و بعد به گوشیم نگاه کردم زنگ نمی خورد. حتی نانا هم تعجب کرده بود که سوت بیل کیل فیلم محبوبم شنیده می شد اما از کجا؟ نکند کسی صدای من را ضبط کرده ؟ یک لحظه ترسیدم و یاد همه فیلمهای جاسوسی افتادم. انگار مسی زنگ موبایلم را وقتی زنگ خورده بود ضبط کرده بود یا از جایی از خانه همسایه یا دستشویی شنیده می شد. خیلی ترسیدم. نکند من زیر نظرم؟؟


شاید هم از جایی موسیقی متن این فیلم پخش می شد!


۱۴۰۰/۳/۹

بوی رنگ می پیچد توی دماغم. خوابم می آید. امروز به خاطر حالت اورژانسی پدر شین که رسیده به تست قلب و اکو برای شروع شیمی درمانی با بچه ها کلاس گذاشتیم .خسته که رسیدم دوچرخه دخترک را برداشتم بردم نزدیکترین دوچرخه سازی. یک پسر خیلی کوچک آنجا کار می کرد. کلاه ورزشی گذاشته بود سرش. پولیور پوشیده بود با یک شلوار جین که سر زانویش و پشتش یک سوراخ داشت و تماما سیاه و روغنی بود. چرا باید یک بچه به این سن با صورت معصوم و ساده که چشمهایش هیچ احساسی نداشت اینجا کار کند. چرخ های دوچرخه را باد زد و گفت عقبی پنچره. و خواستم درستش کند. بعد دست به کار شد. رفتیم توی ماشین. هوا خیلی گرم بود. کولر را زدم. بعد از بیست دقیقه رفتم ببینم چی شد. پسر روی زمین پهن شده بود و داشت پنچری می گرفت. تمام دوچرخه باز شده بود. دستهای سیاهش روی دوچرخه جابه جا لک انداخته بود. دوچرخه صورتی دخترک داشت شبیه موتورسازی روغنی و سیاه می شد. تاکید کردم زنجیرش هم درست کنند. صاحب کار که اوستا صدایش می کردند پسربچه را تهدید کرد. نمی دانم چه گفت اما شنیدم که این کلمه را تکرار می کرد: دفعه آخرت باشد. یک افغان و یک مرد دیگر هم آنجا کار می کردند. هیچ کدام ماسک نزده بودند. مردهایی که برای تعمیر موتور هایشان آمده بودند عقب می ایستادند. یکی یکی موتورها می رفتند داخل مغازه و بعد از درست شدن بیرون می آمدند. روشویی مغازه هم مثل بقیه جاها سیاه بود. این را وقتی دیدم که یکی از مشتری ها رفت سمت دستشویی که دستهایش را بشوید. دوچرخه درست شد و پسر برایم آورد بیرون . کارتم را گرفت و برد سمت دستگاه کارتخوان مغازه .  


۱۴۰۰/۳/۹

خواب باید بیاید اما خیال نمی گذارد

خیال زنده ماندن تا فردا صبح

خیال گفتن دوست دارم هزار باره

رویای دیدن دوست داشتنت

رویای باز کردن در به رویم

و شنیدن صدایت که می گویی چقدر داغی.

من داغم.

من همیشه داغ بوده ام.

داغ دوست داشتن

داغ از دوری

داغ از ندیدن

داغ از درک لحظات قشنگ 

داغ از هر بار رد تماس





آخ و فغان از خیال محال




۱۴۰۰/۳/۷

هفتمین شب خرداد که نمی گذرد.

زیر این بار له شدم

صبح شده و کابوس دیشب تمام شده. می‌خواهم نفس بکشم نمیتوانم. احساس خفگی می‌کنم. احساس مرگ و پوچی. در این زندگی اتفاقی به این عجیبی برایم نیفتاده‌بود. هی تمام روزهای کوتاه عمر این ماجرا را بالا و پایین می‌کنم بهش فکر می‌کنم. چیزی به خاطر نمی‌آورم. کاش اشتباهاتم را بهم می‌گفتی که دیگر تکرارش نکنم. چه داغی گذاشتی روی دلم. و تمامش از نفهمیدن است. هیچی ازت نفهمیدم. برایم کاملا مبهمی. دردت را نفهمیدم. کارهایت و حرفهایت را متپجه نشدم.منظورت را نفهمیدم. هر بار طوری حرف زدی که من نفهمیدم چه کارم درست بوده کدام غلط. من نفهمیدم. و هنوز هم نمی‌دانم. و این حالم را بدتر می‌کند. مجنونتر شدم. نمی‌دانم باید چه کنم. بی‌حسم. یک انسان سنگی.

سرم دارد منفجر می‌شود. سرم. دلم میخواهد بمیرم. اگر فردا صبح مرده باشم خیلی بهتر است. من توی سرم هزار تا سوال بی‌جواب است. که نمیتوانم هضمش کنم. کاش میفهمیدم. کاش باهام حرف میزدی و بهم میگفتی. چه اشتباه بزرگی کرده‌ام.من بودنم اشتباه بوده است. بودنم. کاش نباشم. کاش دیگر نباشم.  

بی‌تو

خواب دیدم امروز می‌خواهم ببینمت اما پیام اشتباه به کس دیگری داده‌ام. خواب دیدم دکتر رفته‌ام و در خیابانها سرگردان بودم. چشمانم می‌سوزد. دلم می‌خواهد باز بخوابم. دلم می‌خواست بیدار نمی‌شدم. خیلی دلم تنگ شده و نمی‌دانم باید چیکار کنم. باید بلند شوم و بروم کلاس. بعدش کاش می‌دیدمت. بعدش کاش قرار بود ببینمت. بعدش کاش قرار بود باهم حرف بزنیم. بعدش کاش قرار بود کنار هم راه برویم، بخندیم، این بعدی که هرگز برای من اتفاق نمی‌افتد را متنفرم. کاش باهام حرف بزنی. کاش بهم دلداری می‌دادی. کاش فقط از حالت خبر داشتم. از خستگی‌هایت. چیز دیگری نمی‌خواهم. هیچ‌چیزی.

۱۴۰۱/۹/۲۴

هوا سرد شده طوریکه وقتی رفتم روی پشت بام ژاکت پوشیدم اما باز هم سردم شد. هنوز بیدارم. دارم کتاب درمان شوپنهاور را گوش می دهم. نسیم خنکی می وزد. 

دلم برایت تنگ شده. 

نقاش آمده و بالا را بهم ریخته و چند روز دیگر هم من باید اتاقم را جمع کنم. مامان گیر داده وسایل اضافی را بیرون بریزم. خیلی وسایل مال زمان دانشجوییم است که یک وقتهایی لازم می شود یا ممکن است در کلاسی جایی بدردم بخورد. اما مامان سفت و سخت ایستاده که باید دور ریخته شوند.


۱۴۰۰/۳/۶

پنجره را باز کردم و ماه کامل خودش بهم نشان داد. یکهو نفسم بند آمد. انگار تو هم همان لحظه داشتی به ماه نگاه می کردی. ماه کامل دیدن چه چیزی دارد که هر بار تکراری نمی شود؟ انگار به چیز تازه ای نگاه می کنی. انگار اولین بارت است. دیشب آنقدر ابری بود که لحظه ای ماه پیدا نبود. دیشب خیلی عجیب بود. هر لحظه صدایی بلند می شد و بعد دوباره سکوت بود. صدای بلند رعد و برق و برخورد ابرها به شدیدترین حالت ممکن، تگرگ و باران شدید می بارید و بعد قطع می شد. هر دو ساعت یکبار این ماجراها تکرار می شد. 


یک ستاره کوچک آن پایین ماه دیده می شود. هاله دور ماه آنقدر زیاد است اگر خوب دقت نکنی سناره کوچک را نمی توانی ببینی. 

رفتم روی پشت بام تا همه را بهتر ببینم. همه آسمان را و ستاره هایش را.


۱۴۰۰/۳/۵

دیشب توی خواب انگار در اقیانوس بودم، سوار کشتی و دریا طوفانی بود. رعد و برق های پشت سر هم آسمان را روشن می کرد. از صدای بلند رعد و برق بیدار می شدم اما آنقدر خسته بودم که باز خوابم می برد. باران و تگرگ بی امان می بارید. پنجره اتاقم باز بود. شاید اگر تخت نزدیک پنجره بود خیس می شدم. هوا خنک و تمیز بود و حالا که صبح شده ، هنوز کمی از ابرها هستند. پرنده ها آغاز روز را جشن گرفته اند. ما به مقصد صبح رسیدیم.


۱۴۰۰/۳/۵

خوابم می آید. امروز چهار ساعت با نانا و لالا بودم چون جلسه مشورت با دکتر پدربزرگشان بود و من و کبی پیش بچه ها بودیم و مامانشان از صبح رفته بود بیمارستان. 

صبحانه هم با دوستان در پارک در آلاچیق با نان تازه که من گرفته بودم ، بسیار خوش گذشت. آنها با بچه ها ماندند در پارک و من رفتم سر کلاس. یکی از کلاس هایم تمام شد. 


باران عصر هنوز بوی خوبی در اتاق پراکنده است. هوای خنک و تازه را نفس می کشم. دلم می خواهد چشمانم را ببندم و تمام خستگی هایم بریزد.


۱۴۰۰/۳/۴