| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
بوی چوب سوخته می آید. باد خنکی می پیچد و می آید قلقلکم می دهد. صدای کولری قدیمی یکهو اوج می گیرد و بلند می شود. پرنده ای از دور می خواند. و بقیه اش صدای همهمه ای مبهم از خیلی دور است. رنگ آسمان کمی روشن شده. ستاره روشن و بزرگ من خیلی وقت است که از قاب پنجره گذر کرده. من در خواب و بیداری دیدمش. چه ماجرای عجیبی است که وقتی ستاره به قاب پنجره می رسد، می بینمش.
بوی چوب سوخته تمام نمی شود. نمی توانم درست نفس بکشم از ترس اینکه از بو سردرد بگیرم.
تعداد پرنده ها بیشتر می شود.
چشمانم را می بندم.
احساس سر شدگی دارم. دلتنگی زیادم مثل یک تکه یخ سفت و سنگ و بی احساس و سرد دارد هر روز سختتر می شود.
۱۴۰۰/۴/۲
از پنج صبح بیدارم و خوابم نمی برد. نبض دست چپم می زند. صدای استاد می پیچد توی گوشم که پایان داستان نداشتم اما فرجام درباره شخصیت در داستان وجود داشت. روایت من حکایت گونه بوده که پسند داستان معاصر نیست. جمله هایم را باید تغییر بدهم یا مدل نوشتم را عوض کنم. بیشتر بنویسم و بخوانم که می دانم خواندن و نوشتنم خیلی کم است. خیلی خیلی کم و از خودم خیلی توقع دارم. الان مغزم از بس فکر کرده ام داغ کرده است. حتی نسیم خنکی که روی پاهایم می ریزد به سختی حس می کنم.
چه شب عجیبی است. بیدارم. با خودم کلنجار می روم. نمی دانم چه کنم؟ چرا نقطه روشنی نیست؟
۱۴۰۰/۴/۱
هر وقت شروع می کنم به نوشتن می پرسد داستان می نویسی ؟ می گویم نه. بعد جوری تند تند می نویسم که نتواند بخواند.
امشب دستش را می گذارد روی قلبش که دارد تند تند می زند مثل گنجشک کوچک روی درخت.
بعد می گوید اگه نزنه چی میشه؟
جوابی ندارم بگویم. قلبم می خواهد بایستد. می گویم
نباید بایسته. باید همیشه بزنه.
۱۴۰۰/۴/۱
هر دوشنبه قبل از کلاس امیدی در روحم جریان دارد. چیزی که مثل اینکه من استعدادش را دارم یا یک هم چنین چیزهایی، اما بعد وقتی کلاس داستان نویسی مقدماتی تمام می شود همه آن ذره امیدی که داشتم نقش بر آب می شود. بعد خودم را دلداری می دهم. بعد می خواهم که پوستم کلفت باشد. می خواهم که باز بنویسم و بعد از نو شروع کنم. این حس در رفت و آمد است. مثل جریان زندگیم. مثل امید در جریان زندگیم که با یک لاته دوباره به جریان می افتد. و با یک پیام دیرهنگام باز تکانی می خورد و نوری می تاباند.
۱۴۰۰/۴/۱
ماه نو
فصل نو
آغاز تابستان۱۴۰۰
خوابم نمی برد. افتادم در دور به یاد آوردن گذشته. یا اینکه می خواهم هر جور شده داستانی بنویسم از روزی از گذشته که برایم ماندگار شود و بماند. چه می دانم؟ گیر دادم به لحظه ای که از راه می رسم و تو ماچم می کنی. هی مرورش می کنم. هی توی دلم هری می ریزد. بعد یاد موقعی می افتم که می خواستی شمع فوت کنی. شروع کردی داستانی که قرار است از امروز بنویسم را گفتی. می گوید بزن طبقه چندم اما من می دانم کدام طبقه است. خنده ام گرفت. تو همیشه می گویی از جمله های کوتاه من خوشت می آید. بعد از ده سال باز تو داری ظرف می شویی. و من چسبیده ام بهت. دلم می خواهد روی همین صحنه بمانیم. توی آن آشپزخانه کوچک که تشنه ام بود. که سر گذاشتم بقیه کیک در یخچال با هم به توافق نمی رسیدیم. مثل یک زندگی عادی که بین ما جریان داشته باشد. انگار سالهاست با هم زندگی کرده ایم. من این همه وقت کجا بودم؟ تو کجا بودی؟ چطور می شود یک روز را برای تمام عمر زندگی کرد؟ دلهره داشتم مثل همه این چند سال که وقتی باهات بودم دلهره داشتم. اما می خندیدم انگار یکی قلقلکم می داد. تو بهم گفتی همیشه بخند انگار یکی دارد قلقلکت می دهد. هر بار که می خندم یاد این حرفت می افتم. دلم برایت تنگ شد. دلم برای تکه کیکی که گذاشتی تو دهانم. چنگال شکلاتی. شمع آبی رنگ کج شده توی کیفم. توی آسانسور که گیر دادی به آن مسافر که کجایی است و نشد توی آسانسور بغلت کنم. ماچت کنم. توی بغلت بمانم و زمان کش بیاید.
بیخوابی
دلتنگی
۱۴۰۰/۳/۳۰
در کلاس داستان نویسی بیشتر بچه ها من را می شناسند. از صدایم و جزوه هایی که در کلاس می نویسم و در گروه می گذارم. بعضی داستان هایی که باید می خواندیم را خواندم و صدایم را در گروه گذاشتم.
بعد اطلاعاتی که درباره کتابهایی که استاد می گوید برایشان می گذارم. اگر پی دی اف پیدا می کنم برایشان می گذارم.
الان هم با یکی از بچه ها که سرباز است داشتیم درباره ایرادات داستانهایمان حرف می زدیم.
به نظرم ایرادات درستی گرفت که فکر کنم اگر آنها را درست کنم این بار داستانم مورد تایید استاد باشد.
او خیلی سرسخت است هر چه درباره داستانش می گویم اصلا نمی خواهد قبول کند و حرف خودش را می زند. خیلی بخواهد مودب باشد می گوید بهش فکر می کنم.
حداقل حالم خوب است که یک نفر داستانم را خوانده و ایراداتش را بهم گفته. فردا اصلاحش می کنم تا بهتر شود.
۱۴۰۰/۳/۳۰
از روشن کردن لب تاب طفره می روم، از نوشتن از تغییر دادن چیزی که برای تمرین کلاسی نوشته بودم. حتی نمی روم سراغش که بخوانم. استاد گفت خودتان رغبت نمی کنید نوشته تان را چند بار بخوانید چه برسد به مخاطب. حالا هی جارو می زنم . وسایل فردا را آماده می کنم. حال بدم را هی قایم می کنم. دلشوره و اضطرابم را از خبر بد سعی می کنم طوری کمترش کنم. پادکست رادیو بندر تهران را گوش می دهم. معجون انبه و موز و شیر و بستنی درست می کنم. همه جارا مرتب می کنم. اما باز نمی توانم چیزی بنویسم. مغزم جایی در میان اتفاقها فریز شده است. به میم می گویم حالم گرفته، می گوید منم. شاید حالی مثل بیست و سه خرداد هشتاد و هشت. حال بدی مثل روزی که فهمیدم برای همیشه رفت. حال بدی که تمامی ندارد انگار.
۱۴۰۰/۳/۲۹
برایم دوست صمیمی هم سن و سالی نمانده، فقط دو نفر از قدیم هستند که هنوز من را تاب می آورند. یکی از آنها آمده نوشته که شوهرش پنج سال است چیزی را پنهان کرده ، و حالا نتوانسته دیگر تحمل کند و با هم رفته اند بیرون و اعتراف کرده. پنج سال است که مرد سیگار می کشد. روزی یکی دو نخ سیگار و دوستم اصلا متوجه نشده. یکی دوبار هم لباسش بوی سیگار می داده و گفته همکارانم در تراس سیگار می کشند . حالا از نظر دوستم این ماجرای وحشتناکی به نظر نرسیده ، قابل هضم است اما چیز دیگری که برای دوستم سنگین آمده این است که مرد عادت دارد با جمع دوستانش که شامل پسرها و دوست دخترهایشان بوده شرکت می کرده و هیچ گاه جرات نکرده زنش را با خود ببرد. از ترس سیگاری که کشیدنش را پنهان کرده و از ترس جمعی که خیلی متفاوت بوده مثلا پسرها حرفهای زشت می زنند جلوی زنها و ابایی ندارند. مرد دوست نداشته زن ناراحت بشود. دوست نداشته که از جمع های دوستانه مرد بدش بیاید. یک روز با هم رفته اند بیرون و بدون بچه ها تا یک نیمه شب حرف زده اند. با همه این حرفها دوستم فقط می گوید دیگر نمی توانم بهش اعتماد کنم.
من نمی توانستم باهاش همدلی کنم. من خودم خیانتکارم و هیچ حسی نسبت به این اتفاق نداشتم. به خودم فکر کردم .
اصلا اعتراف چه معنایی دارد؟ دوستم کار مرد را پنهان کاری می گوید. پنهان کاری چه عواقبی دارد؟
نمی دانم.
هزار سوال بود. هزار سوال بی جواب. چقدر روابط آدم ها پیچیده است. نمی شود برای کسی نسخه پیچید.
۱۴۰۰/۳/۲۷
دیروز چیز جدیدی یاد گرفتم. کند فکر کنم. این قدر تند تند فکر نکنم. سعی کنم کمی بیشتر و با سرعت کمتری فکر کنم و حرف بزنم. و چیزهای بیشتری هم بود که یاد بگیرم .درباره خود فکر کردن بود. چقدر به فکر هایم ، فکر می کنم؟ چقدرشان منظم است؟ چقدرشان فکرهای درست و به درد بخور هستند؟
چقدر به فکر کردن قبل از هر چیزی اهمیت می دهم؟
باز هم درباره اش می نویسم.
درباره نیم کره راست و چپ مغزم که بی وقفه در حال کار کردن هستند. در حال فکر کردن. در حال تصمیم گرفتن. در حال اشتباه کردن.
۱۴۰۰/۳/۲۷
برنامه هایم طوری پیش می روند که سه شنبه ها خانه باشم و تا دیرووقت بیدار بمانم ، هر چقدر می خواهم ولو باشم و چیزی تنم نباشد. گرما را اینطوری می شود تحمل کرد. هر چقدر دلم خواست داستان گوش می دهم . و شام چندانی هم درست نکردم. سالاد شیرازی با ساندویچ کتلت که مامان داده بود.
دراز کشیده ام روی تخت و کمرم انگار دارد از هم باز می شود. از بس که امروز کلاج گرفتم توی ترافیک دم خانه ام.
۱۴۰۰/۳/۲۶