ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
بزرگتر که شدم رفتن به مشهد تفریح تابستانهای ما بود. پنج تایی سوار رنوی سفید بابا میشدیم، با مادر شش تایی می رفتیم مشهد. یکبار با خاله فاطول - خاله بابا- رفتیم. یکبار رفتیم شمال و از راه شمال رفتیم هتل قصر. توی صحن که می دویدم بهترین حس دنیا را داشتم. مشهد برایم شاندیز، هتل های رنگارنگ و حرم امام رضا بود که بوی زعفران، نبات و زرشک می داد. و هنوز که وارد خیابانهای مشهد میشوم این بوی خاطره انگیز حالم را خوب میکند.
هر شهری بویی می دهد و بوی مشهد بوی زعفران های قرمز رنگ است. بوی گلهای بنفش ظریف و نازک است که توی دستان زحمتکش کشاورزان خراسان این طور همه جا پراکنده شده اند. فیلم مستندی که چند سال پیش دیدم در موزه سینما ، برگ جان ابراهیم مختاری، فوق العاده بود. درباره زعفران و عشق . بچه بودم و پناه می بردم به آینه های تکه تکه و کبوترهای سفید و سقاخانه طلا و کاسه های آب .
وقتی هفت ساله ام بود و شهر زیر بمباران بود، ما فرار کردیم آمدیم مشهد. پدرم می ترسید. منم می ترسیدم. وقتهای فرار موقع شنیدن آژیر قرمز هول می افتاد توی دلم و منتظر بودم که تمام شود و بمب روی سرمان نیفتد. می ترسیدیم و پناه آوردیم به مشهد. توی هتل خاور یک ماه زندگی کردیم. دوست پیدا کردم و جلوی تلویزیون درس می خواندم. با شادی می رفتم توی لابی هتل، راهروهای اتاقهایمان بازی می کردیم. شبها ساندویچی روبه روی هتل بود که همیشه آنجا ساندویچ کاغذی می خوردیم . از همان کاغذهای کاهی. ما سالم ماندیم. ما از جنگ جان بدر بردیم. جنگی که هر لحظه خانه ای را خراب و آدمهای درونش را نابود می کرد، فقط خانه مان را یک بمب بزرگ که افتاده بود توی حیاط همسایه بغلی زیر و رو کرد. پناه برده بودیم به عید. مداد رنگی بیست و چهار رنگم را پهن کرده بودم با پیک شادیم که وقتی از سفر عید برگردیم بقیه اش را رنگ کنم. اما وقتی برگشتم نه پیک شادی بود نه مداد رنگی. هفت سالگیم اینطوری گذشت. در شهرهای محتلف ایران سرگردان بودیم. اما مشهد ماندیم. از بس پناه بود و امن.
نشسته ام روی مبل جلوی تلویزیون رو به حرم امام رضا ، دستمال بدست و با سمیه هی میگویم بابا، بابا. بابای سمیه امروز مرد. صبح که بیدار شدم اولین پیام بود. چند روز بود حال پدرش بهم ریخته بود و در بیمارستان بود. بهش پیام داده بودم که دارم برایشان دعا میکنم. توی صحن امام رضا صدای اذان میآید. اشکهایم قطع نمیشود. روبه گنبد طلایی دلم خیلی شکست. همان روز که گوشیم را رو به گنبد گرفتم و خواستی حرف بزنی، الانم من رو به گنبد تو را سپردم بهش و دیگر هیچی در زندگیم نمی خواهم. کاش توی حرم بودم . انگار نشسته باشم کنار دست سمیه که امروز خاک بر سر شده، خاک میریزم روی سرم. سمیه دوست بچگی هایم بود. ما چهار نفر با سمیه دوست بودیم . وقتی شوهر کرد دوستیمان ختم شد به سلام و احوالپرسی در مهمانی های فامیل و زنانه و روضه ها و هیات ها. حالا هم دیدن عکسهایمان در اینستاگرام. به خودم فکر میکنم و لحظه ای که مثل سمیه ، این لحظه سخت را بفهمم. بی پدر بودن سخت ترین احساس دنیاست.
دیشب موقع دیدن فیلم سرب مسعود کیمیایی خوابم برد. همیشه چند باز این فیلم را دیده ام. نصفه و هیچ وقت کامل نشده. یکبار اولش را ندیده ام، یکبار آخرش را.،اما موزیک این فیلم را خیلی دوست دارم. وقتی پولاد کیمیایی و شاهد احمدلو کنار آتش جلوی سینما ایستاده اند و تمام عشقشان دیدن فیلم است، یاد خودم می افتم موقع دیدن فیلم مارمولک وسط جشنواره جلوی سینما سپیده که از سرما می لرزیدم. وقتی موهای فریماه فرجامی از ته تراشیده میشود ، وقتی با امین تارخ از رفتن حرف میزند، وقتی هادی اسلامی با جمشید مشایخی در زندان حرف می زند ، وقتی سوار قایق میشوند و بالاخره میروند، همه جای این فیلم پر از دیالوگ های عالی و فراموش نشدنی است که بقیه کارگردانها مثل مسعود کیمیایی نمیتوانند تکرارش کنند. ریتم قشنگ آهنگش توی سرم تکرار میشود. آهنگی که مادر پولاد، گیتی پاشایی ساخته و فوق العاده است. و در تمام فیلم با همه لحظه هایش همخوانی دارد.
تعداد بازیگرانی که در این فیلم هستند و دیگر زنده نیستند چقدر غم انگیز است به خاطر فوت فتحعلی اویسی این فیلم را یکی از شبکه ها داشت پخش میکرد. حیف شد.
صدای رعد و برق یعنی آمدن پاییز. باران یعنی شروع فصل سوم سال. باران ببارد و غم را بشورد. تو هم امشب باران را دیدی. رعد و برق را چشیدی؟ باران بگیرد و پنجره ها را باز کنم .
بزن باران...
دارم چه چیزی گوش میدهم؟ مثل اولین بار که گوش میدادم . توی راه بودم. آنقدر گریه کردم که اشکهایم میرفت توی گردنم و روسریم را خیس میکرد. داشتم از خانه میرفتم به خانه مامان. بعد زنگ میزنی به امام رضا. باز میزنم زیر گریه. بعد از آن روز بچه ها بلیط گرفتند. کاش نمیرفتم مشهد. کاش ... امشب باز میخواهم همانطور گریه کنم. به حرفهایت با امام رضا گوش بدهم و زار بزنم.
از روز تولد تا امشب چند روز گذشته؟ چه بر تو رفته؟
چه بر من گذشت؟
کاش زودتر بگذرد. تو دیگر خوب شده ای.
جای تو نبودم و خیلی چیزها را نفهمیدم.
دلم میخواست بیایم حیاط خانه که خوب به گلهایت آب بدهم. اما تابستان تمام شد. هر بار که به اینجا میرسم دلم برای گلهایت میگیرد.
دلم برای خیلی چیزها میگیرد.
خواب دیدی رفته ای مشهد.
دارم به صدای فیلم طعم گیلاس کیارستمی گوش میدهم. مگر میشود دلت نخواهد طلوع خورشید را نبینی؟ ماه کامل را در شب چهارده توی آسمان نخواهی؟ من هم لحظاتی از زندگیم بوده -دهه ۲۰ زندگیم- که به خودکشی فکر کردهام حتی یکبار بابا فهمید که چنین قصدی دارم کاغذی که نوشته بودم را خوانده بود و حسابی عصبانی شده بود. و من ترسیدم. من خیلی ترسو هستم از اینکه کاری بکنم که دیگر زنده نمانم. اما این روزها نمی توانم به خودکشی فکر کنم. اصلا توی ذهنم نمیآید. شاید به واسطه دخترکم که هر لحظه در کنارم زندگی را می بینم. «یک توت من را نجات داد، زندگیم خوب نشد، فکرم عوض شد، حالم عوض شد. در این دنیا محاله که کسی توی خونه اش حرف نداشته باشه» توت زندگی من ، در این روزها که حالم را عوض میکند، دخترکم است که نمیتوانم رهایش کنم. نمیتوانم برایش تلاش نکنم. هر کار میکنم برای اوست نه هیچ چیز دیگر. و هیچ وقت منتی بر سرش نیست.
من فیلمها و طرز تفکر و شیوه و جهان بینی که در فیلمهای کیارستمی است را تحسین میکنم از همان هفده سالگی که طعم گیلاسش جایزه کن را برد. و از همان موقع که زندگی و دیگر هیچش را در سینما آزادی قبل از آتش سوزیش دیدم وقتی بچه بودم و از معنایی که در فیلم هایش بود حس خوبی میگرفتم. حالا با دیدن فیلمی که بهمن کیارستمی منتشر کرده با عنوان زالو ، هیچگاه نظراتم دربارهاش عوض نشد. ممکن است این لحظات بین هر پدر و بچه اش باشد. چون همین روزها خودم با دخترک درگیر نوشتن مشق و درس خواندن هستم . حالی که کیارستمی داشته را خوب درک میکنم. درست است که بسیار تحقیرآمیز است و خیلی دردناک و اگر خودت را جای بهمن کیارستمی بگذاری سخت و تاسف بار است، با این حال من هنوز طرفدار کیارستمی هستم.
درباره تو باز این حس و حال هر روز در حال تغییر است. مطمئنم روزی تمام این ها را فراموش میکنم و تو برمیگردی سرجای خودت در دنیای بزرگی که وجود دارد. فقط با خودم مدارا میکنم. تا بالاخره دوام بیاورم و تو دیگر مثل دکمه لباسم شوی و دیگر نبینمش.
ناتمام از دیشب مانده ام. با همان یک تا پیراهن. چیزی درونم کامل نشده. برای همین از صبح موهایم را شانه زده ام و با هدبند موهایم را روی شانه های ریخته ام و هزار بار یک آهنگ را گوش داده ام، حتی وقتی دخترک با هزار مکافات یک دیکته نوشت، وقتی که بیسکوییتم را توی چای زدم و خوردم، وقتی داشتم طرح درسهای کلاسهای تازه ام را ورق می زدم، وقتی انگشتان پایم یخ کرده بود از خنکی باد پائیزی، وقتی کندی کراش بازی کردم و هی سوختم، احساس کامل بودن نداشتم. آن نقطه ای که قرار بود بهش برسم و دیشب نرسیدم، همه چیز از آنجا آب میخورد. برای همین دلتنگی را بغل زده ام و روی مبل جمع شدهام و میخواهم کار جدیدی بکنم اما نمیتوانم. ناتوان شدهام. قبلا چکار میکردم؟ سرکوب، خودم را سرکوب میکردم، خودم را نادیده میگرفتم. خودم را سانسور میکردم. این خود واقعی چیز دیگری میخواهد. آغوش بی پایان و گرم میخواهد لابد که اینطور سرگشته از دیشب بال بال میزند. فکرم را پاره میکنم با ناخنهایم که فرو میکنم در گوشت بدنم .میروم که فکر نکنم و ناتمام ، کارهای ناتمام دیگری را تمام کنم. چه اندوهی!
پنجره باز بود. دست و پاهایم یخ زده بودند. از خواب بیدار شده بود. داشتم فیلم مالنا را می دیدم. از پشت بغلم کرد. باد پرده را تکان میداد. صدای موج دریا می داد. روی کاناپه انگار لب دریا بودیم. نور ضعیفی روی تن هایمان بود. پاهایم را انداخت بین پاهایش که گرم شود. یک پیراهن تابستانی تنم بود. دستهایش آسان به همه چیز میرسید. پسر لبهای مالنا را بوسید. در خیالش همهاش این زن را میدید.
آخر فیلم خوابم برد. و همه چیز ناتمام ماند.