بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

اول پائیز

تصمیم گرفتم بیاییم و هر رو  بنویسم اینطوری روزمره‌هایم را فراموش نمی‌کنم. دیشب سه تا سیب برایم آورده بود و چقدر کیف داشت که سیب‌های باغس بود. دو تا زرد و یک قرمز. یکیش را همانطور که حرف می‌زدیم خوردم. گفتم من عاشق سیبم. باید میگفتم زندگی سیبی است گاژ باید زد با پوست. گاز دوم را خودش زد. محکم و بزرگ. و گفت باید اینطوری گاز بزنی. و حرف زدم و تعریف کردم. و چیزهایی گفتم که احساسم مال بیست سال پیش بود. احساسی که هنوز ما را بهم پیوند می‌داد. مثل دو دوست و دو انسان. شاید روزی قصه‌ای بلند نوشتم و خودمان را تعریف کردم. خودمان که اینقدر کنار هم معنی زندگی را پیدا کردیم و داستانی عجیب ساختیم.