| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
تصمیم گرفتم بیاییم و هر رو بنویسم اینطوری روزمرههایم را فراموش نمیکنم. دیشب سه تا سیب برایم آورده بود و چقدر کیف داشت که سیبهای باغس بود. دو تا زرد و یک قرمز. یکیش را همانطور که حرف میزدیم خوردم. گفتم من عاشق سیبم. باید میگفتم زندگی سیبی است گاژ باید زد با پوست. گاز دوم را خودش زد. محکم و بزرگ. و گفت باید اینطوری گاز بزنی. و حرف زدم و تعریف کردم. و چیزهایی گفتم که احساسم مال بیست سال پیش بود. احساسی که هنوز ما را بهم پیوند میداد. مثل دو دوست و دو انسان. شاید روزی قصهای بلند نوشتم و خودمان را تعریف کردم. خودمان که اینقدر کنار هم معنی زندگی را پیدا کردیم و داستانی عجیب ساختیم.