| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
به خودم قول دادم گه اینجا حتما بنویسم. اما باز فذصت نشد. زندگیم روی دور تند است. آنقدرسریع گه حتی خودمم باورم نمیشود. هفتهی اول مهر به روتین تازهام عادت کردم. صبحها دخترک را بگذارم مدرسه. در پارک بدوم و بعد به خانه برگردم دوش بگیرم. بنوبسم یا به کلاس بروم. ظهر که شد بدوبدو دخترک را از مدرسه بردارم و باز به کلاس بعدازظهر برسم. تا پنج. و شب از خستگی خوابم ببرد. و نیمه شب بیدار شوم و تا ساعتها در تاریکی خوابم نبرد. ساناز میگفت عوارض تنهایی است. دیگری از شبه بیداریهای جنگ میگفت. که او هم مبتلا ست و مضطرب است. من خوبم. دیشب باران خوبی بارید و بالاخره بعد ازده روز پائیز از گرمای تابستان جدا شد و پائیز واقعی رسید. صدایی نیست. این هفته هم سریع خواهد گذشت. باید بخوانم و بنویسم. باید بدوم. همچنان بدوم.