بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

امروز با دخترک رفتیم سوق استور و بیتنی خوردیم.  خیابان سنایی و میرزای شیرازی و راه رفتن توی پیاده‌روها تاریک و روشن از مغازه‌های لباس بچه، دلپذیر بود.گذشتن از کافه‌ای که شبهایی را تا دیروقت با آدمها معاشرت کرده‌بودم و حالا خبری ازشان نبود. دیدن مجسمه‌های عجیب و غریب متحرک در گالری شیرین هم بد نبود. آنقدر شلوغ بود که بیشتر آدم دیدم تا مجسمه. و بعد برگشتیم خانه و حالا می‌خواهیم بخوابیم. بی‌حرف و صدا. 

دوم مهر گرم

ذیروز رفتیم موزه‌ی معاصر برای دیدن این صورت باقی. مل هم باهاش آمده بود. کلی با هم حرف زدیم درباره‌ی سفر و کیش. تا فهمیده بودند من بلیط گرفته‌ام، آنها هم دلشان خورستخ بیایند.از دریا و ماهی‌ها و دیدن طلوع حرف زدم. و تاخیر بسیار هواپیماها موقع رفت و برگشت. دیدنش حالم را بهتر کرد. چند وقتی شد که کلاسها تعطیل شده و دیگر ندیده بودمش. دلتنگش بودم. عکسهای قدیمی و دوربینهای قدیمی جالب بود. چند تا عکس بامزه گرفته‌بودیم با دوربین‌های قدیمی. نور از میانمان عبور کرده‌بود. در آخرین راهرو نشستیم و حرف زدیم. به حرفهایش گوش می‌دادم. چقدر خوب بود کنارش نشستن. و بعد از موزه از همدیگر خداحافظی کردیم و هر کس رفت دنبال کار خودش. 

شب اپیزود جدید منتشر کردیم و زحمات چند ماه کارمان را به گوش دیگران رساندیم. امید که آدمها چند لحظه‌ای حال خوب داشته‌باشند.